ویژه کنید
عکس و تصویر *گل یخ* *فرشته* از حموم اومدم بیرون موهام خشک کردم به خیال اینکه محمد فعلانمیاد ...

*گل یخ*
*فرشته*
از حموم اومدم بیرون موهام خشک کردم به خیال اینکه محمد فعلانمیاد خونه حولمو در آوردم به بدنم لوسیون می زدم یهو در باز شد کپ کرده بودم
- چیه اینجوری نگ....
انگار تازه متوجه شده بودحرفشو یادش رفت بزنه حولمو برداشتم خدا رو شکر انقدر موهام بلند بود که جایی از تنم معلوم نباشه برگشت ودر رو محکم بست به زور آب دهنمو قورت دادم نکنه فکر کنه از قصد این کارو کردم تند تند لباس پوشیدم موهامو ریختم دورم تا قشنگ خشک بشه اومدم بیرون دیدم رو تخت دراز کشده ولی طبق معمول چیزی تنش نبود آروم در رو باز کردم برم
- وایسا
برگشتم طرفش
- چیزی می خوای
اخم کرد گفت: چی مثلا
- خوب صدام کردی
سری تکون داد وگفت :بیا اینجا
رفتم جلو اخمش بیشتر شد دست برد برای تیشرتش برداشتش پرتش کرد طرفم گرفتمش ومتعجب نگاش کردم
- از این به بعد حواست به خرابکاریات باشه
- مگه چیکار کردم
یهو بلند شد ترسیدم رفتم عقب بیشتر اخم کرد وگفت : یه بار دیگه اومد م طرفت اینجوری رم کردی چشات در میارم
با داد آخرش ترسیدم چشامو بستم وناخواسته رفتم عقب
یهو دیدم از زمین کنده شدم خدایا نمیشه این یه شب دیونه نشه
- باشه ...باشه تکرار نمی کنم .محمد...تو رو خدا ...
- یک بار دیگه این حرکتو انجام دادی بیچارت می کنم...مگه من هیولام
پرتم کرد رو تخت ورفت وحشی دیونه تیشرتو نگاه کردم جای لبام مونده بود خوب شد چیزی نگفتم دیونتر بشه

برای شام محمد نیومد پایین براش بردم بالا سرش تو کتاب بزرگی بود وداشت می خوند
- محمد
سرشو بلند کرد نگام کرد
- شام آوردم .
بزارش بعد می خورم
- نمیشه الان بخور سرد میشه
یه نگاه بهم انداخت غذاش رو روی میز چیدم دستاشو شست اومد پشت میز نشست
- تو خوردی
- میرم می خورم
- این زیاده همینجا بخور
- ولی من اینو آوردم تو...
دستمو کشید تقریبا پرت شدم رو صندلی کناریش
- برم قاشق بیارم .
- قاشق داخل خرشت رو داد بهم از نزدیک شدن باهاش می ترسیدم یکم خورش ریختم رو پلو وآروم می خوردم اونم همینطوری بود قاشقشو که زد تو خورش تعجب کردم من از این کار متنفر بودم وقتی دید چیزی نمی خورم سوالی نگام کرد وگفت : چی شد .
- سیر شدم
- دو لقمه ....
یهو اخم کرد بلند شد رفت پس فهمید برای چی نخوردم خوب از اینجور عادات غذایی بدم میومد دست خودم نبود مادرم یکم وسواس داشت می دونستم بگم بیا غذا بخور کارم تموم بود سینی رو برداشتم بردم پایین چون خیلی گشنم بود برای خودم غذا کشیدم ومشغول خوردن بودم دیدم محمد از پله ها اومده پایین با اخم نگام کرد وای چقدر عصبیه یه کتاب دستش بود ورفت بیرون بعد از شام یکم کنار زن فمو اینا نشستم بعدم رفتم بالا یه کتاب برداشتم بخونم اون اومد نشست مبل بغل دستیمو کتابشوبرداشت ومشغول خوندن شد عادت داشتم کتاب با صدای بلند بخونم یهو کتابو از دستم کشید وگفت : فقط خوب میای رو اعصاب آدم مخمو خوردی نگه نمی بینی دارم درس می خونم
- حواسم نبود عادت دارم اینجوری بخونم
- خوب برو یه جا دیگه بخون
- خودم ازاول اومدم اینجا
چشم غره ای بهم رفت ناخواسته زبونمو براش در آوردم اول متعجب نگام کرد بعد خندش گرفت واروم با دست زد تو سرم وگفت : واقعا بچه ای
اخم کردم بلند شدم گفتم : انقدر به من نگو بچه
رفتم تو اتوق خواب انقدر حرص خورده بودم صورتم قرمز شده بود خوب درسته کارم بچگونه بود راست می گفت خندم گرفته بود فکر نکنم منو محمد باهم آبمون تو یه جوب بره

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...