نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که ...

در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن!!رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم ...

۱۵ شهریور 1397
514K
در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما ...

در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سلام کرد.لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه ...

۹ شهریور 1397
566K
در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه ...

در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه روزانه باشه؟!خندیدم و بالحن لاتی مخصوص به خودم گفتم:دِ نَ دِ نمیشه!من کلاً با روز ...

۵ شهریور 1397
468K
در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه ...

در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه هم نبود... من قانعم... به یک تو و یک من.. مگر میان تو و ماه ...

۵ شهریور 1397
576K
جدایی انداختن بین دونفر درهردوصورت باطل است مگر اینکه دشمن وسط محض درمعنا یا بین حق و باطل می رود می شود و اسلام ناب محمدی ایمان است نه نفاق مگر آنکه درخطوط اسلام ناب ...

جدایی انداختن بین دونفر درهردوصورت باطل است مگر اینکه دشمن وسط محض درمعنا یا بین حق و باطل می رود می شود و اسلام ناب محمدی ایمان است نه نفاق مگر آنکه درخطوط اسلام ناب حقیقی نباشد می باشد. و تازه سرنخ معنایی حقیت را تمدن اسلام که اسلام ناب ...

۱۹ مرداد 1397
1M
سکونت انسان در سیارات دیگر با کشف نوع جدیدی از فتوسنتز بیگ بنگ: دانشمندان یک نوع فتوسنتز کشف کرده‌اند که این فتوسنتز جانداران را قادر می‌سازد تا در شرایط سخت و کم نور، انرژی تولید ...

سکونت انسان در سیارات دیگر با کشف نوع جدیدی از فتوسنتز بیگ بنگ: دانشمندان یک نوع فتوسنتز کشف کرده‌اند که این فتوسنتز جانداران را قادر می‌سازد تا در شرایط سخت و کم نور، انرژی تولید کرده و رشد کنند. این کشف مهم به فضانوردان کمک می‌کند تا با استفاده از ...

۱۹ مرداد 1397
971K
#Part428 #آدمهای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 همش لبخندهای شیرین جلو چشمم بود ترس اینکه الان کسی داره اذیتش میکنه داشت روانیم میکرد همش صحنه ی قتل یاسر میومد ...

#Part428 #آدمهای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 همش لبخندهای شیرین جلو چشمم بود ترس اینکه الان کسی داره اذیتش میکنه داشت روانیم میکرد همش صحنه ی قتل یاسر میومد جلو چشمم همش روز قصاص رهام مثل یه فیلم میومد جلو چشمم بعد از سالها ...

۲۰ فروردین 1397
24K
(و تازه باطل اصیل جامع : درکل از نگرش با نگرش از درکل فرق دارد اینکه نگرش از درکل هرگز جهان بینی نیست و هرگز عقل فرهنگ و عقل از معرفت نیست بلکه معرفت از ...

(و تازه باطل اصیل جامع : درکل از نگرش با نگرش از درکل فرق دارد اینکه نگرش از درکل هرگز جهان بینی نیست و هرگز عقل فرهنگ و عقل از معرفت نیست بلکه معرفت از عقل همان آن عقل فطری پس همین است که انسانی مبنا انسان نیست بلکه نزدیک ...

۲۱ اسفند 1396
168K
ا آیا می دانید کسی که قرآن را محفوظ نمی داند یکی از کافران اصلی* در اسلام ناب محسوب می شود . . . تازه دانسته که همانا پشتوانه ی ملاک آنقدر مهم است که ...

ا آیا می دانید کسی که قرآن را محفوظ نمی داند یکی از کافران اصلی* در اسلام ناب محسوب می شود . . . تازه دانسته که همانا پشتوانه ی ملاک آنقدر مهم است که انتقاد ناپذیری دارد مگر نقدی که مطمئن باشد که زیر رد طرف می رود و ...

۲۰ اسفند 1396
86K
رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه…….. سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد ...

رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه…….. سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد نگاه کردم..همون مرد انتهای راهرو ایستاده بود و نگاهش رو من بود.. یه حسی باعث ...

۱۵ آذر 1396
245K
******************************************************* رمان گناهکار قسمت چهاردهم سکوت کردم و جوابم فقط نگاهه خیره ام تو چشماش بود.. لباشو به گوشم نزدیک کرد .. — در عین حال که می ترسی ولی گستاخی..بی پروا بودنت رو حفظ ...

******************************************************* رمان گناهکار قسمت چهاردهم سکوت کردم و جوابم فقط نگاهه خیره ام تو چشماش بود.. لباشو به گوشم نزدیک کرد .. — در عین حال که می ترسی ولی گستاخی..بی پروا بودنت رو حفظ می کنی..حتی تو بدترین شرایط به رفتارت ادامه میدی.. داشتم کم کم در برابر اغوشی ...

۱ آذر 1396
131K
رمان گناهکار قسمت پنجم یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت.. دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟.. دست به دامن ِ فرهاد شدم ...

رمان گناهکار قسمت پنجم یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت.. دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟.. دست به دامن ِ فرهاد شدم و اونم رفت جلوی خونمون که امارش و در بیاره..و تا وقتی که برگشت دلم ...

۲۸ خرداد 1396
27K
رمان گناهکار قسمت چهارم -از اینورا؟..چه خبر شده؟.. اروم خندید: وااااا..مگه باید خبری بشه؟..هیچی مثل همیشه یهویی زد به سرم و گفتم به بهونه ی خرید بیام بیرون..ولی هیچی نگرفتم یهویی دلم هوای اینجا رو ...

رمان گناهکار قسمت چهارم -از اینورا؟..چه خبر شده؟.. اروم خندید: وااااا..مگه باید خبری بشه؟..هیچی مثل همیشه یهویی زد به سرم و گفتم به بهونه ی خرید بیام بیرون..ولی هیچی نگرفتم یهویی دلم هوای اینجا رو کرد و.. -لابد بعدش هم یهویی چشمت به جمال ما منور شد و.. با خنده ...

۲۸ خرداد 1396
28K
**************************************************** رمان گناهکار قسمت سوم از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب واسه خودم اواز می خوندم موهامو هم خشک می کردم.. تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت ...

**************************************************** رمان گناهکار قسمت سوم از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب واسه خودم اواز می خوندم موهامو هم خشک می کردم.. تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت موند.. از همونجا گفتم: بله!!.. صدای خودش بود..با اینکه پیر بود و یه پاش لبه ...

۲۸ خرداد 1396
88K