ویژه کنید
عکس و تصویر *گل یخ* *فرشته* نمی دونستم باید چیکار کنم باعث این حال محمد من بودم همینکه ...

*گل یخ*
*فرشته*
نمی دونستم باید چیکار کنم باعث این حال محمد من بودم همینکه نگامم نمی کرد بیشتر شکنجه ام می دادنمی تونستم دست رو دست بزارم وببینم که اون حالش بده واز من دور باید چیکار می کردم ؟!
نمی شد که همه ای کارهاش رو پرستارش انجام بده صبح که بیدار شدم از خدا خواستم کمکم کنه آماده هر رفتاری از محمد بودم لباس مناسب پوشیدم بخاطر وجود پرستار محمد ورفتم صبحانه آماده کردم می دونستم الان بیداره در رو باز کردم پرستارش داشت بالشای پشتشو درست می کرد اومد جلو سینی رو بگیره کشیدمش عقب گفتم : خودم بهش میدم شما برید صبحانه بخورید پسره که رفت رفتم جلو وبه محمد سلام کردم جوابمو نداد روشو برگردوند
- محمد ...
جوابمو نمی داد
- محمد ...تو رو خدا باهام حرف بزن
بدون اینکه نگاهم کنه گفت : فقط برو که نبینمت
- ببخشم محمد
با خشم نگام کرد نفس نفس می زد عصبی بودولی خودم قوی نشون دادم
- برات صبحانه اوردم
- برو بیرون گفتم نمی خوام اینجا باشی
- محم...د ....
با فریادش سینی از دستم افتاد
- برو بیرون ...نمی خوام ببینمت
- تو شوهر منی ...
رفتم نزدیک
- نیا جلو...
- چرا ...چرااینجوری رفتارمی کنی ...
- خودت زدی به اون راه می بینی نمی تونم راه برم ...می بینی نمی تونم کوچیکترین کارامو خودم انجام بدم ...ببین چی خواستی چی شد ...
محمد پر بود هیچی نگفتم تا خودش خالی کنه
- بخاطر چی ...بخاطر چی من چند ماه مثله یه مرده متحرک افتادم اینجا ببینم کی زمان می گذره وقتش بشه بتونم از تخت بیام پایین باید یک سال اینجوری باشم ....بگو بخاطر چی بخاطر خواسته های احمقانه خانم
- محمد ...
- محمد مرد
برگشتم محسن همون پرستاره اومد داخل وسعی می کرد محمد آروم کنه گریه می کردم واین بیشتر عصبانیش می کرد زن عمو اومد بالا هر کاری می کردن آروم نمی شد مثله یه آتش فشان یهو فوران کرده بود
- بهش بگید نیاد اینجا ...نمی خوام ببینمش ...برو بیرون
رفتم بیرون وداشتم گریه می کردم محمدم انگار وجود من نا آرومش کرده بودکه حالا آروم شده بود زن عمو اومد کنارم وگفت : بهتره نری طرفش اون الان حال روحی وجسمیش خوب نیست می دونی زمان زیادی نیاز داره تحت مراقبت باشه شرایطش حساسه
- چرا نمی گید چی شده
زن عمو آهی کشید وگفت : خوب میشه
رفت من باید می فهمیدم چی شده رفتم از رو کانتر که داروهای محمد بود ودفترچه اش اسم دکترشو برداشتم باید خودم باهاش حرف می زدم


عصرلباس عوض کردم ورفتم بیرون برای اولین بار خودم تنها می رفتم بیرون حتا کسی متوجه نشده بودم پیدا کردن آدرس دکتر کار سختی نبود با هزار التماس منشی گذاشت برم ودکتر رو ببینم تا منو دید شناختم بلند شد وگفت: محمد حالش بد شده
- نه خوبه...
- بنشین دخترم
نشستم دکترم نشست وکفت : مشکلی پیش اومده دخترم
- مشکل محمد چیه دکتر
دکترسرشو پایین انداخت وگفت: من از اول به خانواده محمد گفتم به شما بگن ولی چیزی نگفتن
دلم آشوب بود واشک پر چشام دکتر رو مهو می دیدم به سختی کفتم : مشکلش چیه بگید
- متسفانه صدمه ای جدی به نخاشون وارد شده کوچیکترین حرکتی باعث میشه....
- چی دکتر ؟!
- متوجه منظورم نشدین
- نه
- خوشبختانه درمانش خوب پیش میره ولی اگه رعایت نشه پاهاش مشکل پیدا می کنه
تنم یخ کرد محمد مغرور من ...نه
- خانم ...
از حال رفتم وقتی بهوش اومدم رووتخت بودم وسروم به دستم وصل بود اشکهام دست خودم نبود دکتر با مهربونی گفت: دخترم گفتم که درمان محمد خوب پیش میره فقط روحیه اش خیلی بده اینجا نیاز به تو داره
- ولی ...محمد که نمی خواد منو ببینه
- اون میگه خوب نمیشم می ترسه ولی با وجود پرستارش ومراقبتهای به موقع اش حالش خوب میشه فقط باید رعایت بشه
- تا چند وقت اینجوری می مونه
- زمان می بره صبر می خواد که محمد اصلا صبر نداره وبی طاقته من به پدر مادرشونم گفتم شما باید اطلاع داشته باشید اصل قضیه شمایید
سرومم که تموم شد از مطب زدم بیرون

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...