نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#part3 من:ولی پونه نیما دوستت داره .ارمان گفت حالش خوب نبود اون درکت میکنه پونه:رها میشه وقت کردی بیای ببینمت؟اینو با بغض گفت من:پونه گریه کردی خودت میدونیا فردا تا ۴کلاس دارم بعدش میای کافه ...

#part3 من:ولی پونه نیما دوستت داره .ارمان گفت حالش خوب نبود اون درکت میکنه پونه:رها میشه وقت کردی بیای ببینمت؟اینو با بغض گفت من:پونه گریه کردی خودت میدونیا فردا تا ۴کلاس دارم بعدش میای کافه روبرو دانشگاه؟ پونه:باشه ولی میشه به نیما چیزی نگی من: هرجور تو بخوای عزیزم پونه:خیلی ...

۸ دقیقه پیش
878
#part1 امروزمث همیشه خسته و داغون از دانشگاه اومدم خونه البته بگما عاشق رشتمم ولی از 2 تا 8 کلاس باشی خیلی سخته ریموت در رو زدم و با ماشین وارد حیاط شدم که ماشین ...

#part1 امروزمث همیشه خسته و داغون از دانشگاه اومدم خونه البته بگما عاشق رشتمم ولی از 2 تا 8 کلاس باشی خیلی سخته ریموت در رو زدم و با ماشین وارد حیاط شدم که ماشین دایی سینا رو دیدم لبخندی زدم چقد دلم براش تنگ بود!!! ماشینو گوشه ای پارک ...

۹ دقیقه پیش
1K
یاسمین 💙 _هیچی بیا بریم دستشو کشیدم اما دوباره افشین شروع کرد _دوست دخترته اره _بیا بریم رضا _دوست دخترت خرابه ها حواستو جم کن ب همه پا میده فک نمیکردم تو رابطه باشه زبونم ...

یاسمین 💙 _هیچی بیا بریم دستشو کشیدم اما دوباره افشین شروع کرد _دوست دخترته اره _بیا بریم رضا _دوست دخترت خرابه ها حواستو جم کن ب همه پا میده فک نمیکردم تو رابطه باشه زبونم بند اومد و رضا نگاهی بهم کرد و به سمت افشین حمله کرد گلوشو فشار ...

۱۳ دقیقه پیش
2K
#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه ...

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه بدتر.... سگه که پارس کرد لرزیدم...خدایاااا خودت به دادم برس... فک کنم اون فهمید چون ...

۴۶ دقیقه پیش
5K
#پارت_۳۹ ایشی گفتم...دان دخترو پس زد و اومد سمتمم دستم و گرفت...ک سریع دستم و از دستش کشیدم... ویل با نگاهش دستم و دور بازوش حلقه کردم...رو کرد سمت دختره و گفت _ دیگه این ...

#پارت_۳۹ ایشی گفتم...دان دخترو پس زد و اومد سمتمم دستم و گرفت...ک سریع دستم و از دستش کشیدم... ویل با نگاهش دستم و دور بازوش حلقه کردم...رو کرد سمت دختره و گفت _ دیگه این طرفا پیدات نشه... عهههه... ک این طور...میخوای دختر رو حرس بدی...باش منم بازی رو کردم ...

۱ ساعت پیش
7K
#پارت_۳۸ _ چتر و نمیاری... _ چرا اون وقت.. _ چون من میگم عصبی دستی بین موهاش کشید و چتر و انداخت اون ور...رفت سمت در ک منم سریع رفتم دنبالش... از دره خونه ک ...

#پارت_۳۸ _ چتر و نمیاری... _ چرا اون وقت.. _ چون من میگم عصبی دستی بین موهاش کشید و چتر و انداخت اون ور...رفت سمت در ک منم سریع رفتم دنبالش... از دره خونه ک رفتیم بیرون بو ذرات خاک توی هوا ک ب مشامم خود...انرژیم چند برابر شد...نا خواسته ...

۱ ساعت پیش
5K
#پارت_۳۷ گفت... _ من تا حالا از هیچ کس خواهش نکردم...از این ب بعدم قرار نیست اتفاق بی افته...پس سعی کن من و ببخشی لحنش ارامش بخش...ولی در عین حال زور گو...همیشه بهم ارامش میداد...نمیدونم ...

#پارت_۳۷ گفت... _ من تا حالا از هیچ کس خواهش نکردم...از این ب بعدم قرار نیست اتفاق بی افته...پس سعی کن من و ببخشی لحنش ارامش بخش...ولی در عین حال زور گو...همیشه بهم ارامش میداد...نمیدونم چرا بلند شدم و وایسادم...همون طور ک میرفتم سمت پنجره گفتم... _ درباره اخرین حرفت...هیچ ...

۱ ساعت پیش
6K
#پارت_۳۶ هرسی پوفی کشید و من و گذاشت زمین...بدجور ازش می ترسیدم...شبیه وحشیا شده بود...دوباره با عصبانیت گفت _ باید میگفتی کدوم گوری میخوای بری... رامیتن عصبی پوفی کشید ک این جرعت ب خودم دادم ...

#پارت_۳۶ هرسی پوفی کشید و من و گذاشت زمین...بدجور ازش می ترسیدم...شبیه وحشیا شده بود...دوباره با عصبانیت گفت _ باید میگفتی کدوم گوری میخوای بری... رامیتن عصبی پوفی کشید ک این جرعت ب خودم دادم و وسط حرفش پریدم و با داد گفتم _ من چیییی؟؟؟ باید بهتون میگفتم کجا ...

۱ ساعت پیش
5K
یاسمین💚 فردا رفتم دانشگاه همکلاسیام ی جوری نگام میکردن و چشمم به افشین زد پوزخندی زد اسما کنارم نشست _خاک تو سرت یاسی فقط بلد بودی ادا تنگا رو در بیاری واسه من _چی میگی ...

یاسمین💚 فردا رفتم دانشگاه همکلاسیام ی جوری نگام میکردن و چشمم به افشین زد پوزخندی زد اسما کنارم نشست _خاک تو سرت یاسی فقط بلد بودی ادا تنگا رو در بیاری واسه من _چی میگی تو _دیروز رفتی خونه افشین اخه تو قرار اول _نخیرم این چرندیات چیه من فقط ...

۵ ساعت پیش
21K
رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم ...

رمان #دلبر قسمت 9 #گیتی شب شده بود و تقریبا ۸۰تا از طرح هارو آماده کرده بودیم . دیگه کم کم چشمام داشت میرفت که دیگه بلند شدم و رفتم و یه آبی به صورتم زدم تا حالم جا بیاد . مخرب اعصاب و بیتا هم رفته بدون اون ۸۰ ...

۷ ساعت پیش
30K
#ناجی #پارت_۴۴ -امرتون؟! ×مفتشی؟! -لازم بشه مفتش هم میشم ×برو پی کارت دختر جون خانوادگیه -خانواده ای نمیبینم ×ببین عزیزم این شوهرمه پس منم میشم زنش و با هم میشه خانواده حالا هم هررری -اونی ...

#ناجی #پارت_۴۴ -امرتون؟! ×مفتشی؟! -لازم بشه مفتش هم میشم ×برو پی کارت دختر جون خانوادگیه -خانواده ای نمیبینم ×ببین عزیزم این شوهرمه پس منم میشم زنش و با هم میشه خانواده حالا هم هررری -اونی ک باید بگه هررری منم ن تو چون من شناسنامه محمد و دیدم زنی نداره ...

۷ ساعت پیش
27K
#ناجی #پارت_۴٣ صبح از خواب بیدار شدم نگارو بیدار کردم و سریع رفتم پایین هنوز کسی بیدار نشده بود ۵تا تخم مرغ برای صبحونه زدم میزو ک چیدم یکی در خونه رو باز کردم اولش ...

#ناجی #پارت_۴٣ صبح از خواب بیدار شدم نگارو بیدار کردم و سریع رفتم پایین هنوز کسی بیدار نشده بود ۵تا تخم مرغ برای صبحونه زدم میزو ک چیدم یکی در خونه رو باز کردم اولش ترسیدم بعد دیدم احسانه نون خریده +اععع سلام صبح بخیر فکر کردم خوابی ^سلام صبح ...

۷ ساعت پیش
19K
پـــوف. مثل زن و شوهرا بودن گاهی اوقات. یونگ کی دماغشو چین داد و گفت: حالا نکه غذای تو خوشمزس. می هو تیکه ای کاهو به سمتش پرت کرد و گفت: بهتر از توعم که ...

پـــوف. مثل زن و شوهرا بودن گاهی اوقات. یونگ کی دماغشو چین داد و گفت: حالا نکه غذای تو خوشمزس. می هو تیکه ای کاهو به سمتش پرت کرد و گفت: بهتر از توعم که هشتا تخم مرغ و سوزوندی. دوازده تا ظرف و شکوندی. قابلمه رو سیاه کردی و..... ...

۸ ساعت پیش
25K
#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت32 #قسمت1 (صبح روز بعد _داستان از زبون تهیونگ) با احساس اینکه دست های یکی رو دستامه از خواب بلند شدم و دیدم که سارا دستاشو رو دستام و گذاشته و خوابیده. لبخندی ...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت32 #قسمت1 (صبح روز بعد _داستان از زبون تهیونگ) با احساس اینکه دست های یکی رو دستامه از خواب بلند شدم و دیدم که سارا دستاشو رو دستام و گذاشته و خوابیده. لبخندی زدم و نگاهی به ساعتی که روبروم بود؛ کردم. ساعت 8 صبح بود. بر خلاف ...

۲۰ ساعت پیش
37K
#پارت_87 ببین بعد تو یکروزم.... تو این خونه نمی مونم.... تو این ....خونه نمی مونم.... . نمی پرسی چرا هر شب ...چقد طولانیه... ترسم... . شاید فهمیده باشی من.... از اینکه نیستی می ترسم... از ...

#پارت_87 ببین بعد تو یکروزم.... تو این خونه نمی مونم.... تو این ....خونه نمی مونم.... . نمی پرسی چرا هر شب ...چقد طولانیه... ترسم... . شاید فهمیده باشی من.... از اینکه نیستی می ترسم... از این...که نیستی می ترسم.... سرم و سمت اسمون گرفتم و لبخندی زدم و با یاد ...

۲۱ ساعت پیش
48K
#پارت_86 . به شکل زیبایی ارایش شده بودن و روی میز کنار تختم گزاشت و اروم از اتاق خارج شد که ملکه از روی تخت بلند شد و در حالی که از اتاق خارج میشد ...

#پارت_86 . به شکل زیبایی ارایش شده بودن و روی میز کنار تختم گزاشت و اروم از اتاق خارج شد که ملکه از روی تخت بلند شد و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:من با پدرت حرف میزنم...میدونم امروز یه سخنرانی مهم داری...حرف میزنم و متقاعدش میکنم تا ...

۲۱ ساعت پیش
46K
#پارت_85 بعد رو به سارا که نگرانی از سرو روش میبارید اشاره ای کرد که اونم سریع دستور و گرفت و برام تعظیم کوتاهی کرد و همراه با بقیه از اتاق بیرون رفتن... . آدام ...

#پارت_85 بعد رو به سارا که نگرانی از سرو روش میبارید اشاره ای کرد که اونم سریع دستور و گرفت و برام تعظیم کوتاهی کرد و همراه با بقیه از اتاق بیرون رفتن... . آدام وسایلش و روی تخت گزاشت و در حالی که سرش پایین بود گفت:چیشده اریک باز ...

۲۱ ساعت پیش
34K
#پارت_83 دستام مشت شدن و چند بار روی سینه سپرش فرود اومدن ولی بازم افاقه نکرد تا این که فکری به ذهنم رسید... . با این که هیچ وقت دلم نمیخاست بهش اسیبی بزنم...ولی تنها ...

#پارت_83 دستام مشت شدن و چند بار روی سینه سپرش فرود اومدن ولی بازم افاقه نکرد تا این که فکری به ذهنم رسید... . با این که هیچ وقت دلم نمیخاست بهش اسیبی بزنم...ولی تنها راهم همین بود... . چشم هام و بستم و دندون روی جیگرم گزاشتم و پا ...

۲۱ ساعت پیش
40K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و ششم(۳۶) *این سوک* جلوی در بیمارستان منتظر بودم تا بیاد و از اینجا باهم بریم بیرون نمیدونم برای چی شاید برای اینکه جو زندگیمون رو عوض کنیم و یا شاید ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و ششم(۳۶) *این سوک* جلوی در بیمارستان منتظر بودم تا بیاد و از اینجا باهم بریم بیرون نمیدونم برای چی شاید برای اینکه جو زندگیمون رو عوض کنیم و یا شاید برای اینکه بتونیم درد و غصه های گذشته هامون رو فراموش کنیم همین جوری منتظر ...

۲۱ ساعت پیش
43K
💜 💜 💜 💜 عشــــــــق... پارت 150 نیلوفر : دلم نمی خواست اونو ببینم رومو ازش برگردوندم مامان موهام شونه زدوآروم گفت : چیزی می خوری سرمو به نشونه ای نه تکون دادم محسن آروم ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق... پارت 150 نیلوفر : دلم نمی خواست اونو ببینم رومو ازش برگردوندم مامان موهام شونه زدوآروم گفت : چیزی می خوری سرمو به نشونه ای نه تکون دادم محسن آروم گفت : میشه با نیلوفر حرف بزنم مامان نگاهم کردوگفت : آره مامان رفت ومحسن ...

۲۱ ساعت پیش
26K