ویژه کنید
عکس و تصویر #_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 56* چند قدم رفتم عقب تر کف اتاق کلی رو ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 56*
چند قدم رفتم عقب تر کف اتاق کلی رو تختـــــی خونی بود ، پرستاره صورت وحشت زد منو که دید نگـــــاه به داخل اتاق کرد و جیغ کشیــد دستشو گذاشت روی دهانش و دوید از سالن بیرون ،
دنبالــش پا تند کردم رفتم ، رفتم پذیرش بیمارستان که کامیار رو دیدم ، رفتم سمتش
کامیار : سلام
غوغا :سلام فقط بهم بگین که روژان حالش خوبه همین ، من حـــرف های دکتر رو باور نکردم و نمیکنم
کامیار :آروم بزارید الان هم میخواستم بگم به هوش اومد میخوایم مرخصش کنیم ببرمش خونه
غوغا : کدوم اتاقه ؟؟؟
کامیار :اتاق ۱۱
دیگه نموندم و رفتم اتاق یازده و بدون در زدن وارد شدم ،یه چند نفـــری داخل اتاق بودن ولـــــی برام مهم نبود ،یه دختر رو زدم کنار و بی حرف صورت روژان رو بوسیدم و دستشو داخل دستم گرفتم
روژان : اجی نگران نشو خوبم
غوغا :من دورت بگردم تو رو خدا دیگه رو خودت فشار نیار باشه گلم
روژان :اعطاعت قربانت شوم
انگشت اشارم رو زدم رو بینش ، اونم همین کارو کرد بعد پیشونیمون رو بهم چسبوندیم و هم زمان گفتم : شاسگولانه کی بودیم ماااا
روژان بلند خندید که صدای یه دختر جون رو کنارم شنیدم
- چه خوب با ما که اصلا حرف نمیزنه
غوغا : اجی من حتما صلاح دیده ،
-بهش حق میدم کی با خواهر شوهرش که خیلی هم از شوهرش متنفر صحبت میکنه
سرم رو چنان چرخوندم سمت روژان که روژان بیچاره دست و پاشو گم کرد و گفت :بعد بهت میگم
به دستش که داخل دستم بود فشار کمی دادم و گفتم :باشه عزیزم
یعنی چی که روژان از کامیار متنفر ،کلی سوال تو ذهنم ردیف کرده بودم و برای جواب هاشون کنجکاو بودم
روژان : غوغا اجی محمدطاها سلام کرد ها
از فکر و خیال زدم بیرون و گفتم :سلام ببخشید ذهنم اینجا نبود
روژان : غوغا کمکم میکنه لباس بپوشم
این حرف روژان کاملا محترمانه این بود که برین بیرون نمیــــخوام ببینمتون و احتیاجی هم بهتون ندارم
کامیار با یه ساک کوچیک وارد اتاق شد ، ساک رو ازش گرفتم چند قدم به تخت روژان نزدیک شد که روژان گفت :لطفا برو بیرون
غوغا : آقا کامیار لطفا برید اگر عصبی بشه باز حالش بد میشه
کامیار :باشه
ساک رو گذاشتم رو تخت و لباس هارو ازش کشیدم بیرون و کمک کردم روژان پوشید بعد هم دستشو گرفتم از اتاق اومدیم بیرون
کامیار : ماشین جلو در پارک کردم بریم سوار بشیم
صدای زنگ گـــوشــیی بلند شد ، و سکوت رو شکست
-غوغا گوشی شما داره زنگ میزنه ، موقعی که دست روژان رو گرفتی از دستت پَرت شد پایین که گرفتمش
در جلـــو باز کردم و روژان رو به زور جلو نشوندم گفتم حرف نباشه ،خودمم عقب نشستم ،
کامیار ماشین روشن حرکت کرد ، یه ۱۵ دقیقه ای تو راه بودیم ، رسیدم ، روژان نمیتونست راه بره میگفت سرم گیــج نگاهی به پله ها.... ادامه در کامنت

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...