نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۳ روز پیش
161K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۳ حالا که علی رفته بود بیشتر شکستم.... اخه چطور میشه دونفر بهت بگم بیخیاله همه، من جای همه هستم...بگی نشه بعد بگم گف جا همه هستم حالا پیش همه از نبودنش ناله ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۳ حالا که علی رفته بود بیشتر شکستم.... اخه چطور میشه دونفر بهت بگم بیخیاله همه، من جای همه هستم...بگی نشه بعد بگم گف جا همه هستم حالا پیش همه از نبودنش ناله میکنمااا...و بگن هیچ وقت .... و هر دوشون برن.... ترم تابستونم جور شد و مدرسه ...

۲ هفته پیش
87K
ی دسر خیلی خوشمزه با ی کرم سبک و نرم و لطیف اوردم براتون برا مهمونیا و تولدا ی دسر خیلی خوبه این کرم خامه ای رو خودم اولین باره ک درست میکنیم دستورش رو ...

ی دسر خیلی خوشمزه با ی کرم سبک و نرم و لطیف اوردم براتون برا مهمونیا و تولدا ی دسر خیلی خوبه این کرم خامه ای رو خودم اولین باره ک درست میکنیم دستورش رو از ی سایت خارجی گرفتم و ترجمه کردم، تقریبا شبیه مایه چیز کیکه فقط خیلی ...

۲ هفته پیش
58K
#همسر_اجباری #۲۲۹ همه خاطره هاش هر بار واسم تکرار میشه حتی مدل لبخنداش مدل اخماش. مدل تحدیداش. همونا. االن دارن نمک زخمم میشن اما مطمئن بودن آریا هیچ وقت تکراری نمیشه اصال انگار با خاطره ...

#همسر_اجباری #۲۲۹ همه خاطره هاش هر بار واسم تکرار میشه حتی مدل لبخنداش مدل اخماش. مدل تحدیداش. همونا. االن دارن نمک زخمم میشن اما مطمئن بودن آریا هیچ وقت تکراری نمیشه اصال انگار با خاطره های آریا زنده ام خاطره هایی که االن شدن سوهان روحم. خاطرات آدم مثل یه ...

۲۲ شهریور 1398
93K
رمان زندگی دوباره پارت۱۷ - دست این سازنده لوازم آرایشی درد نکنه لولو رو ب هلو تبدیل میکنن چشم غره ای ب میلان رفتم و آینه ماشینو پایین کشیدمو گفتم: -کاری نکردم فقط ی کرم ...

رمان زندگی دوباره پارت۱۷ - دست این سازنده لوازم آرایشی درد نکنه لولو رو ب هلو تبدیل میکنن چشم غره ای ب میلان رفتم و آینه ماشینو پایین کشیدمو گفتم: -کاری نکردم فقط ی کرم زدم ک جلوی کبودی رو بگیر با ی رژ مات ک زخم لبام معلوم نشع ...

۱۸ شهریور 1398
53K
#دخترای_لجباز ✌ پسرای_مغرور 💪 پارت بیستم . آخجوون پ امروز بود تولدم ؟ چرا خودم یادم نبود ؟ بابا بیخی فعلا کادوهارو بچسب ! با کلی شوق و ذوق دستامو بهم زدم و گفتم : ...

#دخترای_لجباز ✌ پسرای_مغرور 💪 پارت بیستم . آخجوون پ امروز بود تولدم ؟ چرا خودم یادم نبود ؟ بابا بیخی فعلا کادوهارو بچسب ! با کلی شوق و ذوق دستامو بهم زدم و گفتم : خب خب کادو هارو بیارید وسط ! دینا : خاک بر سرت ک ع همون ...

۱۳ شهریور 1398
69K
*شیلان* شیلان: با اومدن اشکان وهانی خونه رنگ دیگه ای گرفت ومامان هنگامه از خوشحالی چپ می رفت راست می رفت قربون پسرای زشتش می شد البته زشت نبودن من همیشه بهشون می گفتم زشت ...

*شیلان* شیلان: با اومدن اشکان وهانی خونه رنگ دیگه ای گرفت ومامان هنگامه از خوشحالی چپ می رفت راست می رفت قربون پسرای زشتش می شد البته زشت نبودن من همیشه بهشون می گفتم زشت وسربه سرشون می زاشتم مخصوصا اشکان که دکتر زیبای بود ومتخصص بینی عمل کردن اونوقت ...

۵ شهریور 1398
76K
#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش ...

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش کرد و گفت: - منم نمیدونم عزیزم! خب دیگه بخواب ساعت 4صبحه. لبخندی زدم و ...

۲۹ مرداد 1398
88K
#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش ...

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش کرد و گفت: - منم نمیدونم عزیزم! خب دیگه بخواب ساعت 4صبحه. لبخندی زدم و ...

۲۷ مرداد 1398
107K
رمان همزاد #پارت آخر #نور -آدین وایسا..آدین..زشته پستمو ب درخت تکیه داد و گفت: -زشته با خانومم تنها باشم!! -زشت این ک مهمونامونو تنها گذاشتیمو اومدیم اینجا -نور میدونستی امشب خیلی خوشگل شدی؟ -آدین اصلا ...

رمان همزاد #پارت آخر #نور -آدین وایسا..آدین..زشته پستمو ب درخت تکیه داد و گفت: -زشته با خانومم تنها باشم!! -زشت این ک مهمونامونو تنها گذاشتیمو اومدیم اینجا -نور میدونستی امشب خیلی خوشگل شدی؟ -آدین اصلا ب حرفام گوش میدی؟! سرشو ب علامت نه تکون داد ک با حرص گفتم: -آدین ...

۶ مرداد 1398
26K
پـــارت نوزدهم: سرهنگ-اجازه بدید توضیح میدم...ایشون آقای پناهی همکار جدید شما و ایشونم خانم ابتکار هستن من و پناهی با هم-نـــهـ/ سرهنگ-چرا -من هنوز نفهمیدم سرهنگ-ببین دخترم تو ک اینقد خنگ نبودی...ایشون اقای پناهی هستن...دیروز ...

پـــارت نوزدهم: سرهنگ-اجازه بدید توضیح میدم...ایشون آقای پناهی همکار جدید شما و ایشونم خانم ابتکار هستن من و پناهی با هم-نـــهـ/ سرهنگ-چرا -من هنوز نفهمیدم سرهنگ-ببین دخترم تو ک اینقد خنگ نبودی...ایشون اقای پناهی هستن...دیروز هم بهت گفتم ک امروز قراره بیان...پس چرا شوکه شدی؟ ی دفه چنان عصبانی شدم...ینی ...

۴ مرداد 1398
55K
بچه ها این حرفی که میزنم خیلی برام سخته! خیلی با خودم حرف زدم تا بتونم اینو بهتون بگم:) متاسفم واقعا!! این یکی از کارهاییه که واقعا متاسفم در برابرش! نمیدونم چطور جواب این ذوقتون ...

بچه ها این حرفی که میزنم خیلی برام سخته! خیلی با خودم حرف زدم تا بتونم اینو بهتون بگم:) متاسفم واقعا!! این یکی از کارهاییه که واقعا متاسفم در برابرش! نمیدونم چطور جواب این ذوقتون رو بدم:) متاسفم،متاسفم متاسفم... بچه ها چند شب پیش مامانم فهمید دارم مجازی آموزش میدم ...

۲۹ تیر 1398
85K
#کاراگاهان پارت١۴ +من؟؟؟اخه بعید میدونم کاری بتونم بکنم و از پسش بر بیام -میتونی ب سمت قهوه اش رفتو شروع کرد ب خوردن + چرا سراغ همون منشیتون نمیرین اصلا تازه یادم افتاد داستان دیروز ...

#کاراگاهان پارت١۴ +من؟؟؟اخه بعید میدونم کاری بتونم بکنم و از پسش بر بیام -میتونی ب سمت قهوه اش رفتو شروع کرد ب خوردن + چرا سراغ همون منشیتون نمیرین اصلا تازه یادم افتاد داستان دیروز چی بود -واااای همیشه حافظه ات انقدر خوبه +همییییشه....ن یعنی بعضی اوقات ..... چی بگم ...

۲۲ تیر 1398
83K
*کره لاورا حتما بخونن ادامه ی پست قبل* امروز که برای آزمون رفتم اولش اصلاااا فکرنمیکردم اینهمه آدم متقاضی باشه برای تاپیک...همه دختر و پسر و دانشجو و دبیرستانی و راهنمایی و ...اونجا بودن!! جو ...

*کره لاورا حتما بخونن ادامه ی پست قبل* امروز که برای آزمون رفتم اولش اصلاااا فکرنمیکردم اینهمه آدم متقاضی باشه برای تاپیک...همه دختر و پسر و دانشجو و دبیرستانی و راهنمایی و ...اونجا بودن!! جو خیلی خیلیییی صمیمی بود این خیلی بهم روحیه داد بچه ها خیلی مهربون و صمیمی ...

۱۷ تیر 1398
195K
#معجزه_عشق #Prt_60 *** کامیلا: تابش مستقیم نور خورشید رو روی پوست لطیف و سفیدم حس میکردم .. از اون روزایی هست ک دلم میخواد انقدر بخوابم تا اینکه زخم بستر بگیرم یا اینکه جونم بالا ...

#معجزه_عشق #Prt_60 *** کامیلا: تابش مستقیم نور خورشید رو روی پوست لطیف و سفیدم حس میکردم .. از اون روزایی هست ک دلم میخواد انقدر بخوابم تا اینکه زخم بستر بگیرم یا اینکه جونم بالا بیاد .. ولی حیف انقدر کار ریخته رو سرم ک سرم رو بدم ب باد ...

۱۶ تیر 1398
91K
*مریم* ......... کف دستام عرق کرده بود تپش قلب داشتم برگشتم شیرین نگاه کردم که بی تفاوت داشت مجله رو ورق می زد - شیرین من دارم از استرس می میرم تو داری مجله ورق ...

*مریم* ......... کف دستام عرق کرده بود تپش قلب داشتم برگشتم شیرین نگاه کردم که بی تفاوت داشت مجله رو ورق می زد - شیرین من دارم از استرس می میرم تو داری مجله ورق می زنی نگام کرد ولبخند زد وگفت : رنگت پریده - کوفت -میگم مگه فرزام ...

۲۴ خرداد 1398
215K
#معجزه_عشق #prt_45 •••••••••••••••• نیاز: وقتی که داشتیم به سمت اتاق هستی می رفتیم اونو دیدیم که داشت وسایلش رو جمع میکرد، وارد اتاقش شدیم و من گفتم

#معجزه_عشق #prt_45 •••••••••••••••• نیاز: وقتی که داشتیم به سمت اتاق هستی می رفتیم اونو دیدیم که داشت وسایلش رو جمع میکرد، وارد اتاقش شدیم و من گفتم"چه خبرته دختر چرا داری وسایل رو جمع میکنی" هستی"الان دارم وسایلم رو جمع میکنم که فردا برگردم ایران" کامیلا"چیییی؟؟؟چرا؟؟من که هرچی ازت میپرسم ...

۲۴ خرداد 1398
163K
#بازگشت_تو #پارت_۴ اقای ریس گفت امیر علی جان اروم باش وگرنه باز منم خنده ام میگیره رو ب من گفت -دخترم بگو کارتو +فاکس اومده براتون -بده ببینم رفتم جلو و کاغذو دادم بهش ی ...

#بازگشت_تو #پارت_۴ اقای ریس گفت امیر علی جان اروم باش وگرنه باز منم خنده ام میگیره رو ب من گفت -دخترم بگو کارتو +فاکس اومده براتون -بده ببینم رفتم جلو و کاغذو دادم بهش ی نگاهی کرد و گفت -امیر علی اینجا رو ببین امیر علی خنده شو جمع کرد ...

۲۳ خرداد 1398
89K
رمان همزاد پارت۹۷ #اشکان -باشه،پس اول من -خیلی خوب بشمار -۱ ۲ ۳ آدرینا:عع پس چرا خورشیدطلوع نکرد.. -دلش نخواست خوب نوبت منع.. ۱ .. ۲ .. ۲.۵ یهو خورشید شروع ب طلوع کردن کرد ...

رمان همزاد پارت۹۷ #اشکان -باشه،پس اول من -خیلی خوب بشمار -۱ ۲ ۳ آدرینا:عع پس چرا خورشیدطلوع نکرد.. -دلش نخواست خوب نوبت منع.. ۱ .. ۲ .. ۲.۵ یهو خورشید شروع ب طلوع کردن کرد لبخندی زد و بهش نگاه کردم و با ابرو هام ب سمت خورشید نشون دادم ...

۳۱ اردیبهشت 1398
67K