نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد و گفت: عزیز دل من اومده؟! با آغوش باز به سمتش رفتم و خودم رو ...

۳۵ دقیقه پیش
10K
'Dream : از رو تختم بلند شدم . دوش گرفتم و لباسای همیشه گی ام رو پوشیدم . موهام رو شونه کردم و یکم هم ارایش کردم . گوشیم رو تو کیفم گذاشتم ، کیفم ...

'Dream : از رو تختم بلند شدم . دوش گرفتم و لباسای همیشه گی ام رو پوشیدم . موهام رو شونه کردم و یکم هم ارایش کردم . گوشیم رو تو کیفم گذاشتم ، کیفم رو برداشتم و کفش های ساده ام رو پوشیدم و از خونه بیرون اومدم . ...

۴ ساعت پیش
40K
#اتفاقی_شوم پارت دوازدهم #اتفاقی_شوم پارت دوازدهم پسر بچه شش، هفت ساله ای که توی یکی از نایلون ها بود و هنوز زنده بود و داشت خفه می شد ، با چشم های درشت اش بهم ...

#اتفاقی_شوم پارت دوازدهم #اتفاقی_شوم پارت دوازدهم پسر بچه شش، هفت ساله ای که توی یکی از نایلون ها بود و هنوز زنده بود و داشت خفه می شد ، با چشم های درشت اش بهم خیره شد و دست هاش رو به نایلون میزد ، نمی دونستم چی کار باید ...

۴ ساعت پیش
33K
#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت ...

#پارت_75 دست منو که هنگ کرده و شکلات به دهن بهش خیره شده بودم و گرفت و کشید و در حالی که سمت پله های اتاقم میکشید با هیجان گفت:بدو دختر بدو...باید امادع بشیم وقت نداریم بجمب لعنتی... وارد اتاقم که شدم از هنگی در اومدم و دستم و از ...

۱ روز پیش
116K
#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش ...

#پارت_73 فقط خدا کنه که حالشون خوب باشه...همین... .با تکون خوردن دستی جولوی صورتم از فکر بیرون اومدم و با بهت به خاله که با نگرانی نگاهم میکرد...گفتم:ها؟...جان؟...چیشد؟... . چند لحظه سکوت شد و بعدش خاله و رامش با من زدن زیر خنده که اخمام توهم رفت و ایشی گفتم ...

۱ روز پیش
108K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــق.... پارت 145 مهرداد: غذا که گرم شد گذاشتمش رو میز وظرف گذاشتم نیلوفر تو دریخچال وایساده بود نگاش کردم وگفتم : چی می خوای برگشت وگفت : این هه لواشک ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق.... پارت 145 مهرداد: غذا که گرم شد گذاشتمش رو میز وظرف گذاشتم نیلوفر تو دریخچال وایساده بود نگاش کردم وگفتم : چی می خوای برگشت وگفت : این هه لواشک تو می خوری متعجب نگاش کردم ورفتم کنارش وایسادم - نه از در یخچال درشون ...

۱ روز پیش
58K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــق... پارت 144 نیلوفر: در اون واحد رو قفل کردم ورفتم بالا مهرداد تو آشپزخونه بود گفت : مامانت صدات می زد رفتم سمت اون در ودررو باز کردم یه راه ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق... پارت 144 نیلوفر: در اون واحد رو قفل کردم ورفتم بالا مهرداد تو آشپزخونه بود گفت : مامانت صدات می زد رفتم سمت اون در ودررو باز کردم یه راه رو بود با دوتا در که فکر کنم در اتاق خواب ها بود آخر راه ...

۱ روز پیش
51K
💜 💜 💜 💜 عشــــــق... پارت 143 نیلوفر : خونه ای مهردادخونه ای آرامبخش بودکه باعث شد وایسم وبا دقت وسایلشو نگاه کنم یه سالن بزرگ با دو دست مبلمان کلاسیک خوش رنگ بنفش وطوسی ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق... پارت 143 نیلوفر : خونه ای مهردادخونه ای آرامبخش بودکه باعث شد وایسم وبا دقت وسایلشو نگاه کنم یه سالن بزرگ با دو دست مبلمان کلاسیک خوش رنگ بنفش وطوسی ترکیب رنگ بندی خونه وسایلش خیلی جالب بود حتا آشپزخونه اشم بیشتر وسایلش بنفش بود ...

۱ روز پیش
71K
💜 💜 💜 💜 عشـــــق... پارت 142 مهرداد: منتظر نشسته بودم وداشتم اطرافمو نگاه می کردم که دستی خورد به شونه ام برگشتم محسن بود لبخندی زدوگفت : ببخشید داداشی خیلی منتظر موندی ؟ - ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــق... پارت 142 مهرداد: منتظر نشسته بودم وداشتم اطرافمو نگاه می کردم که دستی خورد به شونه ام برگشتم محسن بود لبخندی زدوگفت : ببخشید داداشی خیلی منتظر موندی ؟ - نه زن دایی با لبخند نگام کرد بهش لبخند زدم وگفتم : خوبید زن دایی ...

۱ روز پیش
57K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــــق... پارت 140 نیلوفر : محسن زد به شونه ای مهرداد وگفت : مثله همیشه تو محشری پسر خوب علی بلند شو پذیرایی کن علی مشروب آورده بود وبه همه تعارف ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــــق... پارت 140 نیلوفر : محسن زد به شونه ای مهرداد وگفت : مثله همیشه تو محشری پسر خوب علی بلند شو پذیرایی کن علی مشروب آورده بود وبه همه تعارف کرد حتا من که رد کردم مثله مهرداد که دست علی رو پس زدوبلند شد ...

۱ روز پیش
57K
💜 💜 💜 💜 عشــــــق... پارت 139 نیلوفر: محسن : نمیشه نری داداشی مهرداد خندش گرفت وگفت : باید برم داداشی لیلی : کاش بیشتر می موندی عزیزم سرشو گذاشت رو شونه ای مهرداد نمی ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق... پارت 139 نیلوفر: محسن : نمیشه نری داداشی مهرداد خندش گرفت وگفت : باید برم داداشی لیلی : کاش بیشتر می موندی عزیزم سرشو گذاشت رو شونه ای مهرداد نمی دونم چم شد نفسم بند اومد مهرداد لبخند زدبهش وگفت : باید برم عزیزم ولی ...

۱ روز پیش
40K
💜 💜 💜 💜 عشـــــــــق... پارت 137 نیلوفر: نمی تونستم نهار بخورم ونشسته بودم رو کاناپه وپونه رو بغل کرده بودم لیلی اومد کنارم نشست وگفت : چرا چیزی نخوردی ؟ - نمی تونستم نگاهم ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــــق... پارت 137 نیلوفر: نمی تونستم نهار بخورم ونشسته بودم رو کاناپه وپونه رو بغل کرده بودم لیلی اومد کنارم نشست وگفت : چرا چیزی نخوردی ؟ - نمی تونستم نگاهم کردوگفت : انگار به بچه خیلی علاقه داری - آره مخصوصا دختر باشه لیلی خندید ...

۱ روز پیش
52K
#اتفاقی_شوم ادامه پارت یازدهم مرد با لبخند گفت:«اونش دیگه به تو ربطی نداره!اینو برش دارین»دو تا از بچه ها بلند ام کردن و بردنم تو آشپزخونه ، مرد داد زد:«این دفعه رو می بخشم ولی ...

#اتفاقی_شوم ادامه پارت یازدهم مرد با لبخند گفت:«اونش دیگه به تو ربطی نداره!اینو برش دارین»دو تا از بچه ها بلند ام کردن و بردنم تو آشپزخونه ، مرد داد زد:«این دفعه رو می بخشم ولی اینو بدونین ، دفعه بعد زر زیادی بزنید مسئولیت مرگ تون با خودتونه »بچه ها ...

۱ روز پیش
58K
بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر آنتوان دوسنت اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته ...

بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر آنتوان دوسنت اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد! قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. ...

۱ روز پیش
76K
#پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ چیک ا ر م ی با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم... ( ...

#پارت_۳۳ با گذاشتن انگشت وسطش روی پیوند ابروم...چشام گرد تر شد و متعجب پرسیدم _ چیک ا ر م ی با تکون دادن انگشتش روی پیوند ابروم...چشام خمار خواب شدن و ب خواب رفتم... ( چیه😐 ...یعنی تا این حد منحرفید😐 ) با صدای زنی ک میگفت _ خانوم بیدار ...

۱ روز پیش
62K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و پنجم(۳۵) *آچا* ×عههههههههه...وای گرخیدم این چه وضعه اومدنه؟ جین: معذرت می خوام منظوری نداشتم × نا سلامتی خودت دکتریا نمیگی یهو قلبم از ترس وایمیسته؟ جین: چرا نمیگی از عشق؟ ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و پنجم(۳۵) *آچا* ×عههههههههه...وای گرخیدم این چه وضعه اومدنه؟ جین: معذرت می خوام منظوری نداشتم × نا سلامتی خودت دکتریا نمیگی یهو قلبم از ترس وایمیسته؟ جین: چرا نمیگی از عشق؟ ×نه که خیلی عاشقتم واسه همون باید قلبم از عشق بیسته جین: پس چی؟ از ...

۱ روز پیش
63K
لطفاً قبل از خوندن فیک این قسمت رو حتما بخونید👇 👇 یه توضیح مختصر درباره نشانه ها: نویسنده: silver bunny نشانه ها تو داستان نقش اساسی دارن و دنیای داستان جاییه که زندگی همه آدم ...

لطفاً قبل از خوندن فیک این قسمت رو حتما بخونید👇 👇 یه توضیح مختصر درباره نشانه ها: نویسنده: silver bunny نشانه ها تو داستان نقش اساسی دارن و دنیای داستان جاییه که زندگی همه آدم های توش به نشونه هاشون گره خورده حالا نشانه ها چه چیزایی هستن و چه ...

۱ روز پیش
86K
دانلود رمان جیغ نویسنده: shakila79 ژانر: ترسناک، عاشقانه تعداد صفحات: 68 خلاصه: رمان جیغ دارای داستانی ترسناک و پر از استرس است. در اوایل رمان همه چیز کاملا آرام و عاشقانه است. داستان اشنایی سه ...

دانلود رمان جیغ نویسنده: shakila79 ژانر: ترسناک، عاشقانه تعداد صفحات: 68 خلاصه: رمان جیغ دارای داستانی ترسناک و پر از استرس است. در اوایل رمان همه چیز کاملا آرام و عاشقانه است. داستان اشنایی سه دختر با سه پسر در شمال و کاملا به صورت غیر منتظره آشنایی آنها به ...

۱ روز پیش
85K
دانلود رمان غوغای همیشه نویسنده: ساناز فرجی ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 359 خلاصه: داستان رمان درباره ی دختری به اسم مایا هستش که در یک خانواده مرفه زندگی می کنه. اما به دلیل ورشکستگی پدرش ...

دانلود رمان غوغای همیشه نویسنده: ساناز فرجی ژانر: عاشقانه تعداد صفحات: 359 خلاصه: داستان رمان درباره ی دختری به اسم مایا هستش که در یک خانواده مرفه زندگی می کنه. اما به دلیل ورشکستگی پدرش و اختلافاتی که پدر و مادرش با هم پیدا می کنن زندگیشون دستخوش تغییراتی میشه ...

۱ روز پیش
120K