نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_صد_بیست_هشت #غریبه_آشتا بکهیون رفت سرمو تکیه دادم به مبل چشمامو بستم -اوپاا سهون +جان اوپا -حالت بهتره +آره خوبم -چرا اذیت شدی نگران زینبی؟ +نه بابا -راست میگی؟ +خودمم نمیدونم نگرانم یا نه اصلن نمیدونم ...

#پارت_صد_بیست_هشت #غریبه_آشتا بکهیون رفت سرمو تکیه دادم به مبل چشمامو بستم -اوپاا سهون +جان اوپا -حالت بهتره +آره خوبم -چرا اذیت شدی نگران زینبی؟ +نه بابا -راست میگی؟ +خودمم نمیدونم نگرانم یا نه اصلن نمیدونم -اووو میفهمم چشمامو باز کردم سرمو برگردوندم سمتش +چی رو میفهمی؟ -حالتو +مگه توام این ...

۹ شهریور 1398
79K
#پارت_هشتاد_شش #غریبه_آشنا ئونسو +بکهیون من میخوام برم پیش یونا -ای بابا تو چه گیری دادی به اون +بد باهاش حرف زدیم اون خودش حالش خوب نبود -خیلی خب برو +تو نمیای -نه حوصله ندارم +باشه ...

#پارت_هشتاد_شش #غریبه_آشنا ئونسو +بکهیون من میخوام برم پیش یونا -ای بابا تو چه گیری دادی به اون +بد باهاش حرف زدیم اون خودش حالش خوب نبود -خیلی خب برو +تو نمیای -نه حوصله ندارم +باشه پس من رفتم سهون:ئونسو کجا میری +پیش یونا سهون:بهش بگو منتظرشم +اهوم باشه بهش میگم ...

۲۲ مرداد 1398
48K
#girls_fire #part_11 19 / دسامبر /2018 ساعت 8:30 خوابگاه اکسو #سهون در اتاقه کایسو رو باز کردم . حرفاشونو شنیدم . _کیههههههه . کای : ها؟ _عشقت کیه؟؟؟؟؟ کای : اوووه . عشق کجا بود ...

#girls_fire #part_11 19 / دسامبر /2018 ساعت 8:30 خوابگاه اکسو #سهون در اتاقه کایسو رو باز کردم . حرفاشونو شنیدم . _کیههههههه . کای : ها؟ _عشقت کیه؟؟؟؟؟ کای : اوووه . عشق کجا بود فقط روش کراش دارم کیونگ و من : کیههههه؟؟؟؟ کای : تریییییییین. _ها؟ کای : ...

۱۰ مرداد 1398
46K
#پارت_پنجاه_چهار #غریبه_آشنا ئونسو: اومدم بیرون تو محوطه یه چیزایی یادم اومده،آخه اون چیزی ک یادم اومده با اونی ک بکهیون میگه فرق داره...اون پسر بچه ک اون روز باهام بازی میکرد همون بود دیشب تو ...

#پارت_پنجاه_چهار #غریبه_آشنا ئونسو: اومدم بیرون تو محوطه یه چیزایی یادم اومده،آخه اون چیزی ک یادم اومده با اونی ک بکهیون میگه فرق داره...اون پسر بچه ک اون روز باهام بازی میکرد همون بود دیشب تو خواب دیدم...اون پسر کوچولو اسمش مین جائه بود،همسایمون بود ولی بکهیون....بهم دروغ گفته...اینجوری میخواست کمکم ...

۹ مرداد 1398
24K
#پارت_چهل_یک #غریبه_آشنا ئونسو از اولین روزی ک اومدم اینجا حدود یه ماه میگذره،اینجا خیلی خوبه واقعا با همشون احساس راحتی میکنم اونا به چشم یه آدمی ک به اجبار وارد زندگیشون شد به من نگا ...

#پارت_چهل_یک #غریبه_آشنا ئونسو از اولین روزی ک اومدم اینجا حدود یه ماه میگذره،اینجا خیلی خوبه واقعا با همشون احساس راحتی میکنم اونا به چشم یه آدمی ک به اجبار وارد زندگیشون شد به من نگا نمیکنن و واقعا من رو مثل یه مشاور میدونن،هروقت از چیزی نگران و اذیتن از ...

۶ مرداد 1398
46K
#پارت_بیست_نه #غریبه_آشنا بکهیون: دکتر اومد دوباره چک کنه وضعیتشو گفت که خوبه و میتونه ماسک رو برداره ولی گفت بهتره که یه کپسول اکسیژن و یه اسپره تنفسی براش بگیرم که وقتی حالش بد شد ...

#پارت_بیست_نه #غریبه_آشنا بکهیون: دکتر اومد دوباره چک کنه وضعیتشو گفت که خوبه و میتونه ماسک رو برداره ولی گفت بهتره که یه کپسول اکسیژن و یه اسپره تنفسی براش بگیرم که وقتی حالش بد شد ازش استفاده کنه...از دکترش تشکر کردم مین وو گفت ما بریم خودش کپسول اکسیژن و ...

۱ مرداد 1398
55K
#پارت_بیست_هفت #غریبه_آشنا مین وو: بیماری رو که خواسته بودن برم باهاش صحبت کنم رفتم پیشش بیچاره اوضاعش اصلا خوب نبود...حوصلم سر رفته بود از جو بیمارستان رفتم که تومحوطه بیمارستان یکم قدم بزنم از در ...

#پارت_بیست_هفت #غریبه_آشنا مین وو: بیماری رو که خواسته بودن برم باهاش صحبت کنم رفتم پیشش بیچاره اوضاعش اصلا خوب نبود...حوصلم سر رفته بود از جو بیمارستان رفتم که تومحوطه بیمارستان یکم قدم بزنم از در که داشتم میرفتم بیرون یه مرد رو دیدم که یه دختر رو دوشش میکشید و ...

۱ مرداد 1398
38K
پارت_بیست_شش #غریبه_آشنا -خانم لی ئونسو بفرماید اینجا لطفا خودش رفت و به مسئول اونجا یه چیزی گفت و برگشت نشست رو به روی من +کارتونو بفرماید -تو بکهیونو دوست داری؟ +آره دوسش دارم -از اول ...

پارت_بیست_شش #غریبه_آشنا -خانم لی ئونسو بفرماید اینجا لطفا خودش رفت و به مسئول اونجا یه چیزی گفت و برگشت نشست رو به روی من +کارتونو بفرماید -تو بکهیونو دوست داری؟ +آره دوسش دارم -از اول که قبول کردی باهاش باشی همه شرایطش رو میدونستی،مگه نه؟ +بله میدونستم اخم کرد و ...

۱ مرداد 1398
47K
#پارت_بیست_یک #غریبه_آشنا بکهبون: تمرین تموم شد، درسته خسته شده بودم ولی دلم میخواست برم پیش ئونسو میبنمش خستگی یادم میره...رفتم لباسمو عوض کردم...مبایلمو برداشتم...درحالی که داشتم میرفتم بیرون دنبال شماره ئونسو میگشتم زنگ بزنم بهش ...

#پارت_بیست_یک #غریبه_آشنا بکهبون: تمرین تموم شد، درسته خسته شده بودم ولی دلم میخواست برم پیش ئونسو میبنمش خستگی یادم میره...رفتم لباسمو عوض کردم...مبایلمو برداشتم...درحالی که داشتم میرفتم بیرون دنبال شماره ئونسو میگشتم زنگ بزنم بهش حاضر شه... زنگ زدم...جواب نداد...دوباره زنگ زدم جواب نداد...چرا حواب نمیده...شماره خونشونو گریفتم...بازم جواب نداد...چرا ...

۳۰ تیر 1398
26K
#پارت_نوزدهم #غریبه_آشنا ئونسو: بکهیون خیلی مهربونه...خیلی دوسش دارم...همش میبره منو بیرون تا دوباره همه جا رو ببینم و یاد بگیرم و یادم بیاد...حدود یک هفته ای میشه دیگه اومدم خونه خودم...مامان و بابامم آدمای خوبین...اما ...

#پارت_نوزدهم #غریبه_آشنا ئونسو: بکهیون خیلی مهربونه...خیلی دوسش دارم...همش میبره منو بیرون تا دوباره همه جا رو ببینم و یاد بگیرم و یادم بیاد...حدود یک هفته ای میشه دیگه اومدم خونه خودم...مامان و بابامم آدمای خوبین...اما اصلن خونه نیستن زیاد پیشم نمیمونن...منم همش تو خونه میگردم جای وسایل رو یاد بگیرم...هوا ...

۳۰ تیر 1398
40K
باید برم پیش سپهری . رفتم در کمد رو باز کردم حالا چی بپوشممم؟؟؟ بعد از کلی نگاه کردن ، مانتو کوتاه قرمز جیغ که یه کمربند زنجیری میخورد رو بیرون اوردم شلوار مشکی راستم ...

باید برم پیش سپهری . رفتم در کمد رو باز کردم حالا چی بپوشممم؟؟؟ بعد از کلی نگاه کردن ، مانتو کوتاه قرمز جیغ که یه کمربند زنجیری میخورد رو بیرون اوردم شلوار مشکی راستم رو هم برداشتم و پوشیدم ، یه رژ کلباسی هم زدم،موهام رو فرق جدا کردم ...

۲۰ اسفند 1397
116K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
560K
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
917K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
1M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
1M