ویژه کنید
عکس و تصویر تیره تر از مشکی/پارت بیستو سوم #بکهیون دیشب واقعا هیچکس خبر نداره که چه اتفاقی ...

تیره تر از مشکی/پارت بیستو سوم #بکهیون
دیشب واقعا هیچکس خبر نداره که چه اتفاقی افتاده تازه اصلا بچه ها نمیدونستن که جانگ کوک رفته یا نه....
لعنتی دارم دیوونه میشم...
چانیولم رفته شرکت...
برم شرکت؟برم یا نه؟
اگه برم و ببینم کوک اونجا نیست دیووونهههه میشممممم!
برم؟
میرم...
سریع لباس عوض کردمو تاکسی گرفتم رفتم شرکت...
لعنتی چقدر کند میگذشت....
نگران نبودم چون یه جورایی اون پایین مایین های دلم مطمعن بودم تهیونگ بی احساس نیست نسبت به کوکی چون آدمای مثل تهیونگ با کسی که باش حال نمیکنن اونهمه مدت تو رابطه ی حتی فیزیکی هم نمیمونن...ینی امکان نداشت بعد از اونهمه خابیدن باهاش نسبت بهش بی حس میبود....اصلا عقلانی نبود...یعنی رندوم ذهنم نیست که کاملا روتین در موردش فکر کنم...لعنتی میخام خودمو قانع کنم قدرتشو نداره بش آسیب بزنه اما وقتی کوکی گفت بهش خیانت کرده ذهنم،استدلال هام و همه چیز ازهم پاشید.انگار که توپ بولینگ خورد به تمام استوانه ها و همه رو تو یه حرکت ریخت و توپ بولینگ تهمت خیانت و استوانه ها افکار و استدلال های من بودن
تهمت خیانت؟چقدرم مطمعن داشتم راجع بش حرف میزدم...یعنی خودمم باور دارم تهیونگ به کوکی خیانت نکرده؟
کاش نکرده باشه...
حداقل بخاطر کوکی.... #جیمین
تو دفتر کار داشتم میز هارو مرتب میکردم.طبق حرفایه یونگی کوکی حتما تا فردا برمیگرده.خوبه...بیاد یکم غر بزنه من همش تو این دفتر لنتی تنها نباشم...
از پنجره بیرونو نگا میکردم که یهو در زدن
_بفرمایید داخل
در آروم باز شد و بکهیون اومد داخل
-سلام جیمینی!خوبی؟
_سلام اوپا من که خوبم.تو چطور مطوری؟اینجا چیکار میکنی؟
بی مقدمه گفت:کوک نیومده؟
لعنتی پس اومده کوکیو ببینه
لبام آویزون شد😑 کثافط اومده اونو ببینه
_نچ اوپا کوکی نیومده
خندید:نکن اینجوری شبی اردک میشی
با حرص پره های بینیم باز و بسته میشد
-لعنتی الان شبی خوک شدی
رفتم نشستم رو صندلی و طبق معمول وقتایی ک حرصیم لپامو باد کردم
–چق شبی سنجاب شدی!
منو بکهیون با تعجب بسمت نفر سوم چرخیدیم
عییی تف💦
مستر رو مخی(یونگی)
_دست ننم درد نکنه حیات وحش رو تو خودم جا دادم
اولش دوتاشون بهمدیگه نگا کردن و همزمان عز خنده پخش شدن
خدایا درسته گفتم تنها نباشم ولی من کوکیو ازت خاستم نه این دوتا کثافط که انگار دوتاشون با همدیگه جانور شناسی خوندن هی میگن شبی اردک و خوک و سنجاب شدم
ینی خدایا کمک نکردنت بهتر بود کوکی که خودش تا فردا میومد #سهون
لوهان با حرص نگاهم میکرد
یهو آتیش گرفت:اصلا!ابدا!مگه تو خاب ببینی!!!!هوسباااااز!لعنتییییی!حرومزادهههههه!
بلند شد و از خونه زد بیرون
عز خنده ترکیده بودم.
برمیگرده،مطمعنم....
بلند شدم غذا سفارش دادمو طبق روتین زندگیم بعد از غذا کوفت کردن رفتم که بخابم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...