ویژه کنید
عکس و تصویر تیره تر از مشکی/پارت بیستو ششم #لوهان رو مبل لش کرده بودم... ارسال کردم.... آدرس ...

تیره تر از مشکی/پارت بیستو ششم #لوهان
رو مبل لش کرده بودم...
ارسال کردم....
آدرس خونه مجردیم بود که واسش فرستادم...
الان اینجام...
جاییکه وقتی نیاز به تنهایی داشته باشم میام...
مست نبودم....نصفه نیمه...ولی هوشیار....
حالا بکارتم انقدرام ارزش نداره که نخام فداش کنم واسه اهدافم...
باش میخابم...
زود ازم زده میشه....
بش نمیخورد Gay باشه...اما خب چیکار کنیم... گیع...
هدفم این بود که از سلطه ی بابام بیام بیرون.از کشور خارج شم و تو خارج و از اینجا یه زندگی خفن راه بندازم واسه خودمو خودم...اصلا هم نگران گی بودنم نباشم...ینی آرزو داشتم کانادا زندگی کنم تا بتونم عاشق بشمو با یه مرد ازدواج کنم...
اون عز کجا ممکن بود بفهمه من قبلا با یکی بودم؟؟؟
فقط میخام فرمون زندگیم دست خودم باشه تا بتونم رویا پردازی کنم...
نمیدونم چه مدت گذشتو سهون رسید...
در زدن...
بلند شدم درو باز کردم...
وارد شد و گفت:چرا مست کردی؟من تحمل اینکه بعد از انجامش پشیمون بشیو ندارما!در ضمن باید بهم وفادار بمونی چون عز خیانتکارا خوشم نمیاد و میرم همه چیو به ددی جونت میگم...
_نگر...ان...ن..باش...فقد...انجا..مش...بده.... #جیمین
بوسه ی کوتاهی رو لبای خوشرمش گذاشتم:ببین منو تو تا یه مدت نمیتونیم زیاد همو ببینیم...نمیدونم چقدر طول میکشع...پس سماجت نکن....
_جیمین اگه بهت دست بزنه خودم میام میـ*ـگامش اون لعنتیوووووو
-نگران نباش نمیذارم...من فقط واسه توام....
_جیمین هر چقدرم عشقمون ممنوعه باشه با ارزشه نه؟
-جین...سوالای سخت نپرس...من فقط ریاضی حالیمع....
_ممنوعه اس اصلا؟؟؟؟
_جین...بیخیاله این سوالای سخت...دوسم داری دوست دارم دو طرفست....انقدر درکش سخته؟ از کشور خارج میشیم و باهم زندگی میکنیم....فقط این یکی....قول میدم آخریشه....میریم....باهم میریم و عشقمونو بی رقیب شروع میکنیم...
لبخند رو لبش نشست:اوکی!
از ماشین خارج شدمو سمت ساختمون رفتم.لعنتی چقد میخاستمش...کسی که تو همه ی سختیای لعنتیم همراهم بوده...درسته بهم تجاوز کرد اما....اما الان حسی که بینمونه باارزشه....باید مواظبش باشیم.... #تهیونگ
وارد بار شدیم.
بی توجه به فضای بار رفتم سمت گوشه ی سالن که اون مبل چرمی مشکی بود...جاییکه اولین بار کوکی رو بوسیدم...
متوجه نشد کجاییم....
نمیدونست بی حس بازی کردن خیلی سخته وقتی هزار تا حس مختلف دارن خفه ات میکنن
بازیو بلد بودم...
بی حس بازی کردم...دقیقا سه سال بی حس بازی کردم....
اما تو این سه سال هزار تا حس تا مرز خفگی بردنم....
عشق...علاقه...نفرت...وسواس...علاقه به گفتن....و هزارتا حس لعنتیه دیگه....
بخودم اومدم دیدم جلومون پر شده از سیگارو مشروب و هر آشغال دیگه ای...
یه دختر نیمه مست هم خودشو تو بغل کوکی جا داد...
حرصم گرفته بود...
بخودم اومدم دیدم اسلحه ام روی پیشونی اون دختره....
_اون مال منه...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...