نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۶۴ : جونگ کوک : وقتی تحریک میکنی باید درد هاشو هم تحمل کنی من : خب فقط اگه گردنم کبود بشه جونگ کوک : تا دو ساعت دیگه کبود میشه حرسم در اومد ...

پارت ۶۴ : جونگ کوک : وقتی تحریک میکنی باید درد هاشو هم تحمل کنی من : خب فقط اگه گردنم کبود بشه جونگ کوک : تا دو ساعت دیگه کبود میشه حرسم در اومد از روم بلند شد و رفت بیرون اووووو یعنی نفهمید چی شد امیدوارم نفهمه بلند ...

۲۰ دقیقه پیش
4K
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان ...

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: «پسر ...

۵ ساعت پیش
29K
نمی دانم دقیقا کی ،،،ولی یک روز بارانی ،،صدایم زد طنینی زشت...صدایی پر از پشیمانی....صدایی خشن که به من می گفت:: چه بی اندازه هراسانی...... ..... پدرم سر دو راهی بود ،،قمار نسترن می کرد،،مادرم ...

نمی دانم دقیقا کی ،،،ولی یک روز بارانی ،،صدایم زد طنینی زشت...صدایی پر از پشیمانی....صدایی خشن که به من می گفت:: چه بی اندازه هراسانی...... ..... پدرم سر دو راهی بود ،،قمار نسترن می کرد،،مادرم عاطفه می پخت برای ولیمه مهمانی.....به خانه برگشتم زود،،هوای بی کسی مسموم،،،مادرم سراسیمه پرسید...عزیزکم از ...

۶ ساعت پیش
30K
#پارت_۱۰۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو : شونه امو محکم به شونه اش زدم و راه افتادم. دستمو کشید. برزخی نگاش کردم اما از چشمای اون خون می چکید! نفس عصبی کشید و گفت: _باید معلوم ...

#پارت_۱۰۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو : شونه امو محکم به شونه اش زدم و راه افتادم. دستمو کشید. برزخی نگاش کردم اما از چشمای اون خون می چکید! نفس عصبی کشید و گفت: _باید معلوم بشه من نمی تونم از کنار این مسئله ی مهم به راحتی رد شم،چطور ممکنه ...

۷ ساعت پیش
45K
دو راهی .......قسمت اول سال ها پیش در دو راهی شهر،،،، همه چشم ها شراب بودند..... سر هر کوی و گذر که می رفتی ،،،همه سر به زیر و ناب بودند..... بچه بودیم ،،،چه ساده ...

دو راهی .......قسمت اول سال ها پیش در دو راهی شهر،،،، همه چشم ها شراب بودند..... سر هر کوی و گذر که می رفتی ،،،همه سر به زیر و ناب بودند..... بچه بودیم ،،،چه ساده و معصوم ....بچه هایی که خواب بودند..... کینه و دشمنی نبود هرگز،،،همه پیرو ثواب بودند........... ...

۷ ساعت پیش
20K
صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا ...

صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو ...

۷ ساعت پیش
24K
مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا ...

مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا خونشون میرفتم اما فقط زمانی که دورهمی بود یه شب ک خونشون دورهمی بود منم ...

۹ ساعت پیش
29K
عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی ...

عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی اش را بدست آورد. -ببخشید؟! با رنگ پریده و چشمانی که هر لحظه درشت تر ...

۹ ساعت پیش
43K

"خودت رو دوست داری؟! " این اولین سوالی بود که ازم پرسید...بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده ... گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه... گفت : آره میشه . زل زد تو چشامو شروع کرد به تعریف کردن "چند سال پیش یکی که دوسش داشتم همین ...

۹ ساعت پیش
27K
مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار ...

مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار جین و کت کوتاه جین پوشیدم درسته لباسام مناسب تولد نبود اما باهاش راحت بودم ...

۹ ساعت پیش
30K
وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر ...

وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود ! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره. از قضا ...

۹ ساعت پیش
37K
مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه ...

مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه _موقع پیام دادن ک خوب زبون میریزی میام خونتون حالا اینجا مظلوم شدی کم کم ...

۱۰ ساعت پیش
33K
پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم ...

پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم . من : بده ببینم . آیدا گوشی رو داد که وقتی عکسا رو دیدم ...

۱۰ ساعت پیش
41K
#داستان عاشقانه-غمگین...قسمت سوم آرش و مریم هر وقت بهم میرسیدند هفت شاخه گل به نشانه عشق بهم میدادند. و هر روز از روز قبل بیشتر عاشق یکدیگر میشدند. ولی یک روز که با هم قرار ...

#داستان عاشقانه-غمگین...قسمت سوم آرش و مریم هر وقت بهم میرسیدند هفت شاخه گل به نشانه عشق بهم میدادند. و هر روز از روز قبل بیشتر عاشق یکدیگر میشدند. ولی یک روز که با هم قرار گذاشته بودند. مریم هر چه منتظر شد دید آرش نیومد.یک ساعت،دوساعت آخر سر تصمیم گرفت ...

۱۰ ساعت پیش
24K
#شاهنامه #بهمن از آن‌سو گشتاسپ که به آخر عمرش رسیده بود ، جاماسپ را طلبید و گفت : .پس از من بهمن شاه می‌شود و رازدار او پشوتن است ، سر از فرمان او نپیچد ...

#شاهنامه #بهمن از آن‌سو گشتاسپ که به آخر عمرش رسیده بود ، جاماسپ را طلبید و گفت : .پس از من بهمن شاه می‌شود و رازدار او پشوتن است ، سر از فرمان او نپیچد و همراهش باشید . کار من تمام شد پس به بهمن گفت تخت و تاج ...

۱۱ ساعت پیش
23K
#شاهنامه #_همای پادشاهی همای سی‌ودو سال بود . پس از مرگ بهمن اردشیر او تاج بر سر نهاد . هنگام زاده شدن فرزندش به کسی چیزی نگفت و پنهانی او را به دنیا آورد وقتی ...

#شاهنامه #_همای پادشاهی همای سی‌ودو سال بود . پس از مرگ بهمن اردشیر او تاج بر سر نهاد . هنگام زاده شدن فرزندش به کسی چیزی نگفت و پنهانی او را به دنیا آورد وقتی فرزندش هشت‌ماهه شد دستور داد تا صندوقی ساختند و کودک را با جواهرات وبازو بندی ...

۱۱ ساعت پیش
18K