ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_گرداب #پارت_پنجم #نویسنده_خاموش اونجا احساس آرامش داشتم ولی بازم یچیزی آزارم میداد...من چن روز دیگه ...

#رمان_گرداب #پارت_پنجم #نویسنده_خاموش

اونجا احساس آرامش داشتم ولی بازم یچیزی آزارم میداد...من چن روز دیگه دوباره بر میگشتم خونه و روز از نو...
نمیدونم از امین فرار میکردم یا از خودم اما فهمیدم اشتباه بزرگی کردم.
واقعا منظوی نبودم اما بجز امین، کس دیگه ای رو نمیتونسم تحمل کنم.
دختر خالم که از خواهر برام عزیز تره اومده بود اما همش ازش فراری بودم که بتونم یه جای خلوت پیدا کنم که بشه به امین پیام بدم.
حالا دردسر های آنتن پیدا کردنم داشتم. تو اون روستای به ظاهر پیشرفته آنتن دائمEبود.
یبار از بس خسته بودم و منتظر آنتن مونده بودم گوشی به دست خوابم برده بود و عموم عکسمو گرفته بود و سوژم کرد!
پنج مرداد بود! تولد مامانم و من باید خوشحال میبودم... اما هیچ حسی نداشتم .
ملت داشتن میزدن و میرقصیدن منم یه گوشه فقط عکاسی میکردم.

عموم خالم(پدر و مادر کوثر دختر خاله عزیزم که خواهرمه) متوجه شده بودن حالم خوب نیست و اجازمو گرفتن و منو با خودشون ببرن بندر و من خونه نرم!
توی مسیر خیلی خوش میگذشت واقعا!
اینجوری شد که منو عمه جان و پسر عمم و کوثر و طاها و یاسین دوتا پسر خاله هام که میشن داداشای کوثر با خاله و عموم اومدیم خونه ما!
اونا داشتن میرفتن که...

-خاله تو رو خدا میشه بزارین هانا بیاد؟
-خاله جان بیاد چیکار آخه؟
-خاله تو رو جون من!
-کوثرجان برو از عموت اجازه بگیر به من مربوط نیست.

-هاناااااااااااا!
-مگه تو نرفته بودی دم در چرا اومدی؟
-برو کیفتو بردار آت و آشغالات بریز توش بپر بیو.
-اجازه دادن؟
-تو بروووووو.
-باش وویسو الان میام.

با ذوق دوییدم تو اتاق خواهر بزرگم رفت کوله قهوه ایمو برام آورد و گف آبجی خوش بگذره!
منو خواهرم زیاد رابطه خوبی نداشتیم. ینی. اصلا. رابطه نداشتیم. هیچییییییی! اصلا نمیشناختیم همدیگه رو. واین حرکتش واقعا عجیب بود.

-مرسی!
کوله رو ازش گرفتم و رفتم سر کمدم دستمو انداختم پشت وسیله ها و از عطر اسپری و لاک تا شارژر و هدست که همرو تازه از کیفم خالی کرده بودم ریختم توش.
تاپ شلوارک طلاییم و چن دس لباس دیگه بر داشتمو با همون لباس خونگیم یه چادر انداختم سرم و دوییدم تو حیاط.
-خدافظ مامای . خدافظ ددی!
بابام و مامانم با تعجب پرسیدن:کجا؟؟
-بندر بای.
بابام مچ دستمو گرفتم منو کشید تو حیاط تو دلم فقط داشتم غر میزدم که چرا نمیذاره برم و یهو دیدم چنتا تراول پنجاهی گذاشت تو کیفم و گف حالا برو.
-الهی من فدات شمممم خدافظ عشقم!
-برو خودتو لوس نکن بچه.
-داداشی خدافظ
یه زبون برا محمد که داشت با خشم نگام میکرد در آوردمو پریدم تو ماشین و د برو که رفتیم! بندر وایسو که من اومدممم!

{لایک اند کامنت پلیز}

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...