ویژه کنید
عکس و تصویر 3/3

3/3
"ملاقات با مزاحم تلفنی"
.
دو ساعت از وقتِ قرار گذشته بود و جواب تلفنم را نمی داد.
چشمانم پلِ هوایی را نشانم دادند
و پایان این قصه شاید پرواز به کفِ خیابان بود!
صدای موسیقی در سرم میپیچید و خیابان را تلو تلو میخوردم.
صد قدم مانده بود به پل هوایی که خواستم آخرین تماس را هم بگیرم...اما گوشی ام خاموش بود و از باجه ی تلفنی شماره اش را گرفتم.
یک بوق و دو بوق که جواب داد... .
بی معطلی گفتم چرا سرِ قرار نیامدی که قطع کرد...!
عصبی شدم و دوباره شماره را گرفتم و اینبار همینکه پاسخ داد بی مقدمه حرف زد..:
.
تو شاید آذر رو اصلا یادت نباشه
اما اون چند ساله که با رویای تو زندگی میکنه...
از همون تابستونی که یک ماه طبقه ی بالای خونشونو اجاره کردید و اینجا موندید شروع شد... .
از نظر اون تو یه دیوونه ی آروم بودی که راهی جز دوست داشتنت نداشت!
اما میدونی واسه یه دخترِ روستایی گفتن اینکه عاشقِ پسری شده که هم دین و آیینش نیست تقریبا غیر ممکنه.
تمام دلخوشیه زندگیش زنگ زدن و گوش دادن به نفسات بود.
از وقتی هم که براش داستان میخوندی شبا میرفت مینشست پشت بوم و زل میزد به ماه.
نمیدونم یدفه چه مرگت شد و دیگه جوابشو ندادی اما آذر ازت متنفر نشد و اصلا انگار نه انگار... .
بیشتر از قبل دوست داشت.. .
همه ی مکالمه هاتونو ضبط کرده بود و هرشب گوش میداد و بعد میخوابید.
ادامه ی اون داستانی هم که براش میخوندی رو نوشت...
داشت با خیال تو زندگیشو میکرد که گفتن باید ازدواج کنی.. .
اما واسه آدمی که این همه مدت با خیال تو خوابیده و بیدار شده سخته یه غریبه رو به خلوتش راه بده.
ولی خب اینجا دخترا خودشون واسه خودشون تصمیم نمیگیرن.
عقد کرد!
امشب عروسیش بود که صبح موقع فرار از خونه باباش جلوشو گرفت.
دوساعت پیش رگشو زد...
میگن زندس...اما اگه زنده بمونه مرده... .
اصلا زنده گی یعنی چی؟!
نفس کشیدن بهانه ست...
آذر مرده... .
اگه زنده بمونه و تو کنارش نباشی مرده!
من قسم خورده بودم اینارو بهت نگم
اما خیلی ظلمه که آدم ندونه ینفر انقدر دوسش داره.
.
گفت و تلفن را قطع کرد و تنها تصویری که میدیدم چشمان سبزِ روشنِ دختری با موهایِ بور بود که اسب سواری یادم میداد!
آذر... .
چقدر این نامِ پاییزی به رنگ موهایش می آمد.
باید ادامه ی "شب های روشنِ" داستایوفسکی به قلم آذر را میخواندم!
باید ادامه ی داستان را نه اینکه از پشت سیم های تلفن
..وقتی سرش روی پاهایم جا خوش کرده درِ گوشش زمزمه میکردم.

شاید زیباترین نقطه ی اشتراک عشق این است
که تو بهانه ی زنده گی او باشی و او تنها بهانه ی ادامه ی زنده گی تو!

پایان
#علی_سلطانی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...