ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_ششم #گم_شده_ها مارلی: هواپیما فرود اومده بود.ماهم رفتیم فرودگاهو سوار ماشین شدیم.زینب همش داشت گریه ...

#پارت_ششم #گم_شده_ها

مارلی:

هواپیما فرود اومده بود.ماهم رفتیم فرودگاهو سوار ماشین شدیم.زینب همش داشت گریه میکرد.نیوشا هم خیلی استرس داشتو هی با لباش ور میرفت انگار یکی افتاده دنبالش.منم اون موقع همش به روبه روم خیره شده بودمو پلک نمیزدم...همیشه وقتی خوشحالم اینطور میشم.برا همین خیلیا ازم میترسن:/...
رفتیم به یه هتل اما ما سه تا نرفتیم داخل اتاقارو ببینیم.از بابای زینبو نیوشا خدافظی کردیمو رفتیم یه چرخی بزنیم.قرار گذاشتیم من کره ای حرف بزنم چون کره ایم بهتر بود.تو ایران الان ساعت 17:43 ولی اینجا الان ساعت 22:12 دقیقس...شب بودو هوا هم تاریک بود.اقا محمد به زینب زنگ زدو گفته بود که هر چه زودتر برگردیم.
+باشه بابا الان میایم...
-بابات گفت برگردیم؟
+اره...
نیوشا: ای بابااااا...یه بار اومدیم کره نمیزارن یکم بگردیم.
-من که میترسم بیشتر از این بیام.خطرناکه بهتره برگردیم.
+اره.حق با مارلیه.بیاین برگردیم...

چون خیلی از هتل دور شدیم مجبور شدیم ماشین بگیریم...منم یه جوری به راننده فهموندم که کجا بره...یه خیابون دیگه میرسیدیم به هتل اما این راننده هه حرکت نمیکرد.نمیدونس ما چی داریم میگیم...
مارلی: بابا یدوووونه خیابون اونور تر.حرکت کن.نفهمممم یه خیابون خی یا بووووون.
زینب:هووووو مستر ببین منو اینکه الان با ماشین داری روش حرکت میکنی خیابونه.حالا تو یـه خیابون برو بالا میرسیم هتل.
نیوشا: بابا این نمیفهمه.خودم باید دست به کار شم.
نیوشا از ماشین پیاده شدو با حرکت دستاش داشت میفهموند یه خیابون بالاتر بره.
راننده:네가 무슨 말을하는지 모르겠다
زینب:اوه...حرف زد.چی میگه مارلی؟؟
مارلی:فک کنم میگه...من میفهمم چی میگین...
نیوشا:آ باریکلا...پس مستر حرکت کن حرکت کن...

نیوشا اومد نشست ولی راننده بازم حرکت نکرد...
زینب: مارلی فک کنم اشتباه ترجمه کردی...

ما از ماشین پیاده شدیمو پولشو بش دادیم...بعدم رفتیم هتل.باید میرفتیم اتاق ۳۴.با اسانسور رفتیم بالا.در زدیمو بابای نیوشا اومد درو باز کرد.ماهم انقد خسته بودیم که نفهمیدیم کی خوابیدیم.

نیوشا:
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم روی تخت کنار پنجرم.توی کره ساعت ۱۰ بود.با دستام چشمامو مالیدمو از پنجره بیرونو نگاه کردم.یه پسر ایستاده بود.
-آه...چی میشد الان این بکهیون باشه...؟
اون پسره عینکشو دراوردو به اینورو اونور نگاه میکرد انگار منتظر یکی بود.
دستمو گذاشتم زیر چونمو بش خیره شدم.
-اوه مای گاد...چقد شبیه بکهیونه...صب کن صب کن...این...؟؟؟بـــ...بکهیون...؟
داد زدم: بکهــــــــــــــــــــــیووووووون

گروه نویسنده:
@tobio
@niu-666

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...