ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_هفتم #گم_شده_ها نیوشا: وقتی فهمیدم این خود بکهیونه رفتم سراغ زینبو مارلی. -زینبببببببببببببببببببببببب...بیدار شووووو بکهیون ...

#پارت_هفتم #گم_شده_ها

نیوشا:

وقتی فهمیدم این خود بکهیونه رفتم سراغ زینبو مارلی.
-زینبببببببببببببببببببببببب...بیدار شووووو بکهیون اینجااااااااس.
-هـــــــــــو مارلیــــــــــــــــــــــ بکهیووووون
زینب:حتما خواب دیدی برو بخواب بابا
-نه بخدا راس میگم این بکهیوووونه زود باشین تا نرفتههههههههه...
زینب یهو از خواب بیدار شد.چشاش داشت از کاسه میزد بیرون...
+کجااااااس؟؟؟
-پشت پنجره...ایستاااااده اونوررررررر
زینب رفت سراغ پنجره منم رفتم سراغ مارلی.یه لگد بهش زدم که بیدار شه...
زینب: باباااا این بکهیووووونه.بچه ها بدویین بریم بیرون...
مارلی نمیدونست چی شده برا فقط اومد دنبالمون...
از هتل رفتیم بیرون دیدیم هنوز وایساده...
مارلی: یا خدااااا...این که...بکهیوووونه...بچه هاااا حمله کنین نزارین فرار کنههههههههههه....
زینب:حمللللللللللللههههههههههههههههه...
انقد سریع دویدیم که بکهیون حتی نتونست فکر کنه...
مارلی:بکهیون چرا بیرون وایسادی؟(به کره ای)
بکهیون:ولم کنین...چرا چسبیدین به من؟؟
مارلی:بریم داخل من همه چیو براتون توضیح میدم.
بزوووور اوردیمش داخل...مارلی هم همه چیو بهش گفت.حتی اینم بهش گفت که من عاشقشم و زینب عاشق سهونو مارلی هم عاشق لوهانه...
فک کنم چون زینب از خوشحالی گریه میکرد کمی دلش برامون سوخت...

مارلی:‌
من جوری باهاش حرف میزدم که قبول کنه بریم خوابگاه اکسو....
بکهیون:خب...من باید درباره شماها با سهون و لوهان صحبت کنم...اگر موافقت کردن شمارو به اونجا میبرم...
-خواهش میکنم جوری به اونا بگین که قبول کنن...
+حتما
نیوشا:من...من میرم براتون شربت بیارم...جایی نریا...(به کره ای)
-صب کن بینم تو از کجا کره ای بلدی؟؟
نیوشا:بلدم دیگه
زینب:خب...اقای بکهیون از سهون چخبر؟؟(به کره ای)
-زینب؟؟؟توهم بلدی؟؟؟؟
+...خو باید یه چی بلد باشم به سهون بگم.

نیوشا اومدو شربتو به بکهیون داد.بکهیونم با لبخند ازش گرفت.نیوشا دیگ شروع کرد به کره ای حرف زدن.
نیوشا:ما باهم دیگ تمرین کردیم که اگه بکهیون یا سهونو دیدیم بتونم باهاشون حرف بزنیم.
زینب:راس میگ...
بکهیون شربتو کامل خوردو از نیوشا تشکر کرد...
بکهیون:من باید برم...منتظر یکی از اعضا هستم.
منو زینب:کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بکهیون:کای
منو زینب:آهههههههه...
بکهیون:من دیگ میرم
بعدم رفتو روبه روی نیوشا ایستادو با لبخند گفت:
+ممنون بابت شربت
نیوشا:‌خوا...خواهش...میکنمـ...
بعدم ما سه تا دم در هتل باهاش رفتیم.از منو زینب خدافظی کرد ولی از نیوشا خواست که بمونه...

نیوشا:

وقتی زینبو مارلی رفتن از من خواست که شمارمو بهش بدم.منم از خدام بود.بهم گفت که چن روز دیگ بهم زنگ میزنه تا خبر بده میتونیم بریم خوابگاهشون یا نه...؟

گروه نویسنده:
@tobio
@niu-666

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...