نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_صد_پنجاه_هفت #غریبه_آشنا تانیا: نه اینکه حسودیم بشه هاااا نه ولی چرا سهون و بکهیون و کیونگسو رفتن گفتن میخوان ازدواج کنن عاشق شدن ولی دونگهه نگفت...یعنی منو دوست نداره...آره دیگه دوستم نداره میدونم اونهمه دختر ...

#پارت_صد_پنجاه_هفت #غریبه_آشنا تانیا: نه اینکه حسودیم بشه هاااا نه ولی چرا سهون و بکهیون و کیونگسو رفتن گفتن میخوان ازدواج کنن عاشق شدن ولی دونگهه نگفت...یعنی منو دوست نداره...آره دیگه دوستم نداره میدونم اونهمه دختر رنگارنگ دورشن نمیاد ک با من ازدواج‌کنه مگه عقلش کم باشه... زینب:تانیاااا تانیااااا مردی +چی ...

۱ ساعت پیش
15K
پارت ۶۵ : ( جونگ کوک ) خیلی نگرانش بودم فقط من نگران نبودم همه نگران بودن وی هم که دوباره ناخون هاشو میخورد رفتم تو اتاق نایکا جیمین گفت : خدا رو شکر که ...

پارت ۶۵ : ( جونگ کوک ) خیلی نگرانش بودم فقط من نگران نبودم همه نگران بودن وی هم که دوباره ناخون هاشو میخورد رفتم تو اتاق نایکا جیمین گفت : خدا رو شکر که تو آب افتاد . جیمین رفت بیرون . کنارش نشستم یعنی چی شد که افتاد ...

۱ ساعت پیش
18K
پارت ۶۴ : جونگ کوک : وقتی تحریک میکنی باید درد هاشو هم تحمل کنی من : خب فقط اگه گردنم کبود بشه جونگ کوک : تا دو ساعت دیگه کبود میشه حرسم در اومد ...

پارت ۶۴ : جونگ کوک : وقتی تحریک میکنی باید درد هاشو هم تحمل کنی من : خب فقط اگه گردنم کبود بشه جونگ کوک : تا دو ساعت دیگه کبود میشه حرسم در اومد از روم بلند شد و رفت بیرون اووووو یعنی نفهمید چی شد امیدوارم نفهمه بلند ...

۲ ساعت پیش
21K

"Part15" گیلدا (طبیب کوچک) کدخدا : ارباب مگه چی شد ؟؟؟ چرا اینجوری برخورد میکنین با کسی که جونتون نجات داده ؟؟؟ _اینا همه اش دروغه ، این دختر تا حالا اصلا منو ندیده ، جای زخمم هم اشتباه گفت ولی بد بلایی به سرش میارم که دفعه دیگه جرعت ...

۱۱ ساعت پیش
46K
عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی ...

عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی اش را بدست آورد. -ببخشید؟! با رنگ پریده و چشمانی که هر لحظه درشت تر ...

۱۱ ساعت پیش
51K
مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار ...

مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار جین و کت کوتاه جین پوشیدم درسته لباسام مناسب تولد نبود اما باهاش راحت بودم ...

۱۱ ساعت پیش
35K
امروز خیلی ناراحت شدم، میخوام درد دل کنم. هم در فضای حقیقی و هم مجازی دیدم دخترها و پسرهایی که خودشونو باختند و افسرده شدند و به خودکشی هم فکر میکنند، به خاطر چی؟ به ...

امروز خیلی ناراحت شدم، میخوام درد دل کنم. هم در فضای حقیقی و هم مجازی دیدم دخترها و پسرهایی که خودشونو باختند و افسرده شدند و به خودکشی هم فکر میکنند، به خاطر چی؟ به خاطر دوستی با جنس مخالف، اینکه دوستشون سؤاستفاده کرده و یا مسائل دیگه، حالا هم ...

۱۵ ساعت پیش
44K
مهسا💚 از پله ها بالا رفتم اما ذهنم درگیر دختر تو ماشین بود پوف اصلا به من چه وارد خونه شدم ساعت نزدیک 10 بود _مامان کو مهتاب _چیکارش داری _هیچی _گفت امشب دیر میاد ...

مهسا💚 از پله ها بالا رفتم اما ذهنم درگیر دختر تو ماشین بود پوف اصلا به من چه وارد خونه شدم ساعت نزدیک 10 بود _مامان کو مهتاب _چیکارش داری _هیچی _گفت امشب دیر میاد رفتم توی اتاقم و خابیدم و صبح ک بیدار شدم مهتاب خواب بود حاضر شدم ...

۱۶ ساعت پیش
28K
رمان دخترای شیطون پارت_۷۹ دیگ تحمل نداشتم زدم زیر گریه با هق هق گفتم‌ من:هر کاری بخوای برات میکنم فقط تو رو خدا کاری به اراد نداشته باش بهنود:هرکاری؟ سرمو تکون دادم بهنود:باشه پس منتظر ...

رمان دخترای شیطون پارت_۷۹ دیگ تحمل نداشتم زدم زیر گریه با هق هق گفتم‌ من:هر کاری بخوای برات میکنم فقط تو رو خدا کاری به اراد نداشته باش بهنود:هرکاری؟ سرمو تکون دادم بهنود:باشه پس منتظر باش تا بهت بگم چه کاری بکن در حالی اشکامو با پشت دست پاک میکردم ...

۱۶ ساعت پیش
33K
یه گلوله درست از کنار بازوم رد شد و چون فاصله ش باهام کم بود بازومو خراش داد..ناله م و تو گلوم خفه کردم و لبم و گزیدم.. سرعتم و بیشتر کردم.. پشت دیوار انبار ...

یه گلوله درست از کنار بازوم رد شد و چون فاصله ش باهام کم بود بازومو خراش داد..ناله م و تو گلوم خفه کردم و لبم و گزیدم.. سرعتم و بیشتر کردم.. پشت دیوار انبار مخفی شدم..نفس نفس می زدم..حتی با چندتا نفس عمیق هم حالم جا نیومد..انگار هیچ رقمه ...

۲۰ ساعت پیش
54K
بی سیم و در اوردم.. -چنگیز..صدامو می شنوی؟!.. –بله رییس..صداتون و واضح دارم.. -به بچه ها بگو عقب نشینی نکنن..تا.. یه تیر درست از بیخ گوشم رد شد..خیز برداشتم و به سرعته باد از لابه ...

بی سیم و در اوردم.. -چنگیز..صدامو می شنوی؟!.. –بله رییس..صداتون و واضح دارم.. -به بچه ها بگو عقب نشینی نکنن..تا.. یه تیر درست از بیخ گوشم رد شد..خیز برداشتم و به سرعته باد از لابه لای درختا رد شدم..پشت یکیشون کمین کردم و از همونجا اونطرف و می پاییدم.. –رییس..رییس ...

۲۰ ساعت پیش
57K
نه آرشام..این اسمش قتل نیست..این هم بخشی از کار و هدف ماست..برات یه مثال می زنم..تو اگه بخوای قله ای رو فتح کنی باید موانع رو هم از سر راهت برداری..اون موانع هر چیزی می ...

نه آرشام..این اسمش قتل نیست..این هم بخشی از کار و هدف ماست..برات یه مثال می زنم..تو اگه بخوای قله ای رو فتح کنی باید موانع رو هم از سر راهت برداری..اون موانع هر چیزی می تونه باشه.. چه موجودی که دارای حیاته..چه حتی یه تخته سنگ که اگه زیر پات ...

۲۰ ساعت پیش
59K
عروس مرگ-قسمت ۳۰ #عروس_مرگ کلید را از روی جا کفشی برداشت و در را با آن باز کرد.از پله ها پایین آمد،از ورودی ساختمان بیرون رفت،قدم زنان به انباری گوشه ای از حیاط رسید.وارد انبار ...

عروس مرگ-قسمت ۳۰ #عروس_مرگ کلید را از روی جا کفشی برداشت و در را با آن باز کرد.از پله ها پایین آمد،از ورودی ساختمان بیرون رفت،قدم زنان به انباری گوشه ای از حیاط رسید.وارد انبار شد و تابلو را در گوشه ای از آن قرار داد و پارچه را طوری ...

۲۱ ساعت پیش
56K
کپشن رو تا تهش بخون و بهش فکر کن یک لحظه تفکر بهتر از هفتاد سال عبادته یعنی یک نکته رو درست تو زندگیمون بگیریم دیگه بارمون رو بستیم . یک مبحثی رو میخوام باز ...

کپشن رو تا تهش بخون و بهش فکر کن یک لحظه تفکر بهتر از هفتاد سال عبادته یعنی یک نکته رو درست تو زندگیمون بگیریم دیگه بارمون رو بستیم . یک مبحثی رو میخوام باز کنم صاف و ساده که تکمیلی تمام کپشن هایی که تا به حال راجع به ...

۱ روز پیش
58K
#رمان_مثلث_برمودا پارت④⑧ از جام بلند شدم و وایسادم مامورا دستبند به مهراد و جانی زده بودن چشامو بستم و جلو همه گفتم: دوست دارم وقتی چشامو باز کردم جانی داشت از خنده منفجر می شد ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت④⑧ از جام بلند شدم و وایسادم مامورا دستبند به مهراد و جانی زده بودن چشامو بستم و جلو همه گفتم: دوست دارم وقتی چشامو باز کردم جانی داشت از خنده منفجر می شد فکر کرده بود دارم به اون میگم از اولم خر بود +هوی فکر مفت نکن ...

۱ روز پیش
55K
#ویرانگران_رنگی پارت۱۸ کارا* آنی:این صدای چیههه!!؟؟ لیچا:از پنجر ها فاصله بگیرد بخوابید روی زمین!! همه:چییییییییییییییی؟؟؟؟؟ لیچا:همین ک گفتم!!! لی:دارن تیراندازی میکنن!!! لارینا:داشتم سکته میکردم خیلی ترسیده بودم* لیچا:حالتون خوبه کسی ک چیزیش نشد؟؟؟ میچا با ...

#ویرانگران_رنگی پارت۱۸ کارا* آنی:این صدای چیههه!!؟؟ لیچا:از پنجر ها فاصله بگیرد بخوابید روی زمین!! همه:چییییییییییییییی؟؟؟؟؟ لیچا:همین ک گفتم!!! لی:دارن تیراندازی میکنن!!! لارینا:داشتم سکته میکردم خیلی ترسیده بودم* لیچا:حالتون خوبه کسی ک چیزیش نشد؟؟؟ میچا با هق هق:پس.....پس ینی درسته......ک تو قاتلی؟!! آنی،کارا:چییییییییییییی؟!! آنی با لحق تعجب:هی لی تو تعجب نکردی؟!!! ...

۱ روز پیش
45K
#پارت12 #دلبربلا درو بستم و برگشتم طرفشون _زود تند سریع خودتون بگید باهاتون چی کار کنم دنیا زد زیر گریه و گفت _آجی شکر خوردم دیگه دستبندتو بر نمیدارم توروخدا با من کاری نداشته باش ...

#پارت12 #دلبربلا درو بستم و برگشتم طرفشون _زود تند سریع خودتون بگید باهاتون چی کار کنم دنیا زد زیر گریه و گفت _آجی شکر خوردم دیگه دستبندتو بر نمیدارم توروخدا با من کاری نداشته باش من هنوز جوونم آرزو دارم میخوام تشکیل خانواده بدم بچه ها بهم بگن مامان شوعرم ...

۱ روز پیش
84K
#پارت_۱۰۱ #آخرین_تکه_قلبم آهو: رزهای سرخ رو پر پر کردم،اشکم قبرشو حسابی خیس کرده بود. با خوردن زنگ تلفنم از روی سنگ قبر بلند شدم. با دیدن my sia تماسو برقرار کردم و گوشیو گذاشتم رو ...

#پارت_۱۰۱ #آخرین_تکه_قلبم آهو: رزهای سرخ رو پر پر کردم،اشکم قبرشو حسابی خیس کرده بود. با خوردن زنگ تلفنم از روی سنگ قبر بلند شدم. با دیدن my sia تماسو برقرار کردم و گوشیو گذاشتم رو گوشم : _الو سیا _الو آهو این پیری از اونجا در اومد. _الان میام منم ...

۱ روز پیش
93K