نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

parte24^~^ . . -یونجون: وایییییی:|مارلی خیلی خوشگله!نمیتونم صورتم رو ازش دور کنم.....دست خودم نبود......یهو لبم رو گزاشتم رو لب مارلی°~° . . -مارلی: یونجون لبش رو گزاشت روی لبم!...نزدیک بود از استرس بمیرم.لبش رو برداشت.منم ...

parte24^~^ . . -یونجون: وایییییی:|مارلی خیلی خوشگله!نمیتونم صورتم رو ازش دور کنم.....دست خودم نبود......یهو لبم رو گزاشتم رو لب مارلی°~° . . -مارلی: یونجون لبش رو گزاشت روی لبم!...نزدیک بود از استرس بمیرم.لبش رو برداشت.منم سریع پاشدم و به میز خیره شدم.زیر چشمی داشتم یونجون رو نگاه میکردم، داشت لبخند ...

۴۵ دقیقه پیش
8K
parte23^~^ راستی اطلاع بدم من این پارت رو نصفه میزارم!آخه این پارت آخرین پارت بی روح هست که میخوام امروز بزارم و دلم نمیاد همش رو بزارم😸 یه یک ساعت دیگه بقیه رو میزارم😃 . ...

parte23^~^ راستی اطلاع بدم من این پارت رو نصفه میزارم!آخه این پارت آخرین پارت بی روح هست که میخوام امروز بزارم و دلم نمیاد همش رو بزارم😸 یه یک ساعت دیگه بقیه رو میزارم😃 . -مارلی: یونجون بهم پیام داد«من تا ۵ دقیقه دیگه بهت وقت میدم که بیای خونم!». ...

۲ ساعت پیش
19K
پارت ۵۸ میچا:چشام رو که باز کردم با دوتا چشم گرد و یه خرگوش روبه رو شدم.(ایگووو) من:هی خرگوش بلند شو از روم. کوکی:عاا نونا ببخشید. من:زهرمار نونا من فقط یه ماه ازت بزرگترم دیگه ...

پارت ۵۸ میچا:چشام رو که باز کردم با دوتا چشم گرد و یه خرگوش روبه رو شدم.(ایگووو) من:هی خرگوش بلند شو از روم. کوکی:عاا نونا ببخشید. من:زهرمار نونا من فقط یه ماه ازت بزرگترم دیگه بهم نگو نونا مگر نه بهت میگم اوپا. سریع از روم بلند شد و ازم ...

۵ ساعت پیش
22K
پارت۵۷ مارنی:میچا رو روی تخت نشوندم و بهش گفتم:میچا میخوام باهات صحبت کنم. میچا:خوب میشنوم. من:خوب دیگه نیچا این مسرخه بازیارو بزار کنار و برگرد پیش تهیونگ. میچا:اخه.. من:اخه نداره،از وقتی که اومده بودی امریکا ...

پارت۵۷ مارنی:میچا رو روی تخت نشوندم و بهش گفتم:میچا میخوام باهات صحبت کنم. میچا:خوب میشنوم. من:خوب دیگه نیچا این مسرخه بازیارو بزار کنار و برگرد پیش تهیونگ. میچا:اخه.. من:اخه نداره،از وقتی که اومده بودی امریکا سر تمرین نمیرفت یا خیلی دیر میرفت غذا درست حسابی نمیخورد.بعد توی عشق تهیونگ به ...

۵ ساعت پیش
20K
#خواننده_شیطون #پارت41 «نامجون» یعنی چی خیلی دیر کرده من:ایسو لطفا قبل از رفتن دوباره شمارشو بگیر ایسو:نامجون این هفتمین باره میگی زنگ بزن بابا جواب نمیده!من میرم خداحافظ میرا:منم میرم دیگه خداحافظ دخترا همه رفتن ...

#خواننده_شیطون #پارت41 «نامجون» یعنی چی خیلی دیر کرده من:ایسو لطفا قبل از رفتن دوباره شمارشو بگیر ایسو:نامجون این هفتمین باره میگی زنگ بزن بابا جواب نمیده!من میرم خداحافظ میرا:منم میرم دیگه خداحافظ دخترا همه رفتن ومنو بچه ها منتظر آنیسا بودیم که بیاد باهم بریم جین:دیگه دارم نگرانش میشم شوگا:نکنه ...

۶ ساعت پیش
31K
#پارت۳۹ #رمان_شیطان_زاده #بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال آن‌قدر عاشق این مانتو بودم که هرگز هرجایی آن را نمی‌پوشیدم. ولی امشب می‌خواستم بپوشم تا مازیار بیشتر با ثروت پدرم پز دهد! مانتو را ...

#پارت۳۹ #رمان_شیطان_زاده #بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال آن‌قدر عاشق این مانتو بودم که هرگز هرجایی آن را نمی‌پوشیدم. ولی امشب می‌خواستم بپوشم تا مازیار بیشتر با ثروت پدرم پز دهد! مانتو را همراه ساپورت مشکی و شال مشکی گوشه‌ای گذاشتم و به دنبال کیف و کفش صورتی ...

۷ ساعت پیش
50K
#پارت۳۸ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 حیاط بزرگ را سپری کردم و وارد خانه شدم. هیچ کس خانه نبود؛ آنام مدرسه بود و بابا هم سرکار. آراز هم یک هفته‌ای می‌شد ...

#پارت۳۸ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 حیاط بزرگ را سپری کردم و وارد خانه شدم. هیچ کس خانه نبود؛ آنام مدرسه بود و بابا هم سرکار. آراز هم یک هفته‌ای می‌شد که با دوستانش به آنکارا رفته بود و قرار بود امشب بیاید. یک راست از ...

۷ ساعت پیش
41K
#فرشته_دورگه #پارت46 من:واا اعصاب مصاب یوخدی لباسامو جابه جا کردم به حامد زنگ زدم باید از دلش دربیارم هرچی نباشه داداشمه که حامد:بله؟ من:سلام منم خوبم مرسی!خوبی شما حامد:مرسی خوبم کارتو بگو من:حامد جان هنگامه ...

#فرشته_دورگه #پارت46 من:واا اعصاب مصاب یوخدی لباسامو جابه جا کردم به حامد زنگ زدم باید از دلش دربیارم هرچی نباشه داداشمه که حامد:بله؟ من:سلام منم خوبم مرسی!خوبی شما حامد:مرسی خوبم کارتو بگو من:حامد جان هنگامه اینطوری نکن خواهش میکنم حامد:آیسان توقع داری الآن بگم فدای سرت دختر من معاونتم بدون ...

۸ ساعت پیش
31K
پارت ۲۷ خسته خودم رو روی صندلی انداختم و به وسایلی که مال ناهار بود نگاه کردم . میز جا نداشت . از پیاز خورد کردن متنفر بودم چون چشام رو می سوزوند و مجبور ...

پارت ۲۷ خسته خودم رو روی صندلی انداختم و به وسایلی که مال ناهار بود نگاه کردم . میز جا نداشت . از پیاز خورد کردن متنفر بودم چون چشام رو می سوزوند و مجبور بودم واسه ۱ ساعت همش درگیر چشام باشم اما خوب مجبور بودم می فهمید مجبور ...

۱۷ ساعت پیش
62K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑥② گفتم:نه من حسی بهت ندارم همونم بهتر چون از اولم کار اشتباهی کردم که شغلو قبول کردم درس می خونم یا پلیس میشم یا کارمند شرکت یه ماه بعد دیگ تموم میشه فقط ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑥② گفتم:نه من حسی بهت ندارم همونم بهتر چون از اولم کار اشتباهی کردم که شغلو قبول کردم درس می خونم یا پلیس میشم یا کارمند شرکت یه ماه بعد دیگ تموم میشه فقط یه ماه به زورم شده تحمل می کنم چیزی نگفت کنف شده بود گفتم:هروقت خوب ...

۱۷ ساعت پیش
76K
#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس مهم نی برای شیطنت یکم زرد چوبه هم ریختم بردم بالا و در زدم گفت:بیا ...

۱ روز پیش
73K
مردی شب هنگام، موقعِ برگشتن از دهِشون، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد برادرش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! خودش این‌طوری تعریف می‌کنه ...

مردی شب هنگام، موقعِ برگشتن از دهِشون، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد برادرش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! خودش این‌طوری تعریف می‌کنه که: من احمق حرف برادرمو رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از ...

۱ روز پیش
54K
#رمان_نه‌نگونمیشه‌باتوپارت‌هفدهم *********** نه نگو نمیشه با تو******* پونی: ماماااااننننم پپپشششمممااااامممم من:ههیییییعععععع یووونننگگگییییییی و تا خواستم بپرم بغل یونگی ..جونیور گرفتتم جونیور:به اندازه کافی سسانگ فن دورش هست تو دیگه با کارت تو دردسر بیشتری نندازش ...

#رمان_نه‌نگونمیشه‌باتوپارت‌هفدهم *********** نه نگو نمیشه با تو******* پونی: ماماااااننننم پپپشششمممااااامممم من:ههیییییعععععع یووونننگگگییییییی و تا خواستم بپرم بغل یونگی ..جونیور گرفتتم جونیور:به اندازه کافی سسانگ فن دورش هست تو دیگه با کارت تو دردسر بیشتری نندازش سریع از در کنار رفتم و گذاشتم بیان تو و بعدش با ذوق از پشت ...

۱ روز پیش
48K
#پارت سه نه من به این کار نیاز داشتم حتی با فکر اینکه به خونه برگردم و منو به اون پست فطرت بفروشن به لرزه می افتم پس سعی کردم برای اولین بار کوتاه بیام ...

#پارت سه نه من به این کار نیاز داشتم حتی با فکر اینکه به خونه برگردم و منو به اون پست فطرت بفروشن به لرزه می افتم پس سعی کردم برای اولین بار کوتاه بیام وبا بغض سنگینی که خیلی وقته باهامه کاری که گفت رو انجام بدم معلوم می ...

۱ روز پیش
67K
#رمان_مثلث_برمودا پارت②② صبحا که میره سرکار ساعت ۷ شب برمیگرده منم که صبح تا شب بیدارم (خون آشاما اینجورین)اگر خون نخورم به احتمال زیاد باغبون خونشونو میکشم خونه رو سپردم به باغبون ساعت۱۲ بود تا ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت②② صبحا که میره سرکار ساعت ۷ شب برمیگرده منم که صبح تا شب بیدارم (خون آشاما اینجورین)اگر خون نخورم به احتمال زیاد باغبون خونشونو میکشم خونه رو سپردم به باغبون ساعت۱۲ بود تا ۵ وقت داشتم یه تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه ی جانی خون لازم ...

۱ روز پیش
74K
#پارت_28 . تند گفتم:نمیشه... . با تعجب نگاهم کرد که با خجالت گفتم:اخه میدونید خانوم...من عادت ندارم خونه غریبه ها بخابم...یعنی چیزه...نمیخام مزاحم بشم...به خدا یه هتل این نزدیکیا هست میرم و... . ماهرخ سلطان ...

#پارت_28 . تند گفتم:نمیشه... . با تعجب نگاهم کرد که با خجالت گفتم:اخه میدونید خانوم...من عادت ندارم خونه غریبه ها بخابم...یعنی چیزه...نمیخام مزاحم بشم...به خدا یه هتل این نزدیکیا هست میرم و... . ماهرخ سلطان پرید وسط حرفم و با اخم گفت:اولا به من نگو خانوم ...دوما تو مهمون منی ...

۱ روز پیش
73K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑳ ★★★★★الیسا★★★★★ همینجور هلش دادم عقب مات مونده بود منم از فرصت استفاده می کردم و همینجور می زدمش بوی خون روی صورتش حالمو بد می کرد سرم درد گرفتو لبه ی تختو گرفتم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑳ ★★★★★الیسا★★★★★ همینجور هلش دادم عقب مات مونده بود منم از فرصت استفاده می کردم و همینجور می زدمش بوی خون روی صورتش حالمو بد می کرد سرم درد گرفتو لبه ی تختو گرفتم دیگه خودم نبودم فقط به خون فکر می کردم تار بعضی از چیزا رو می ...

۱ روز پیش
34K
#پارت دوم ارباب مغرور خدمتکار شیطون رفتم کنار تا ماشین جیگرش و بیاره تو و خودمم برای جلوگیری از وقوع دعوای احتمالی دویدم تو خونه و به آشپزخونه پناه آوردم انیس یکی از خدمتکار های ...

#پارت دوم ارباب مغرور خدمتکار شیطون رفتم کنار تا ماشین جیگرش و بیاره تو و خودمم برای جلوگیری از وقوع دعوای احتمالی دویدم تو خونه و به آشپزخونه پناه آوردم انیس یکی از خدمتکار های میانسال و فوق العاده مهربون این عمارت بود که دیروز باهام به خوبی رفتار کرد ...

۱ روز پیش
53K
پارت ۳۹ : من : مرسی . رفتم تو اتاق جیمین . درو باز کردم . جیمین رو تخت دراز کشیده بود و وی هم کنار تخت نشسته بود . یک چند ثانیه موندم ‌. ...

پارت ۳۹ : من : مرسی . رفتم تو اتاق جیمین . درو باز کردم . جیمین رو تخت دراز کشیده بود و وی هم کنار تخت نشسته بود . یک چند ثانیه موندم ‌. با صدای گرفته گفتم : ب ببخشید مزاحم شدم . جیمین از رو تخت بلند ...

۲ روز پیش
39K