ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان پرونده بسته #پارت دوم _ای خدا باز این دوتا شروع کردن ... +سلام مامانی ...

#رمان پرونده بسته #پارت دوم
_ای خدا باز این دوتا شروع کردن ...
+سلام مامانی
به سمت مامان که داشت کارهای عقب افتاد شو انجام میداد رفتم و بغلش کردم و لپ شو بوسیدم..
_سلام عزیزم خسته نباشی
+مرسی
به سمت اتاقم راه کج کردم بعد از تعویض لباسام با دفتر یادداشت و مدادم و پرونده رو تخت افتادم ...
نفسمو فوت کردم و پرونده کاهی رنگو باز کردم...
هرچیز مهمی که از پرونده فهمیدم و یجورایی سرنخ به حساب میومد رو تو دفتر یاد داشتم نوشتم...
4قربانی...
محمد سهندی
آتیلا رنجبر
روژمان مدبر
گیلدا سرمدی
محمد سهندی پسر جوونی که نگهبان بهشت زهرا بود...
آتیلا رنجبر دکتر بود و در تیمارستان مشغول به کار بود...
روژمان مدبر وکیل پایه یک دادگستری....
گیلدا سرمدی پرستار خصوصی...
برگه ها رو روی میزم گذاشتم...
عینکمو از روی چشمم برداشتم و چشم هامو ماساژ دادم...
پوف . اخه اینا چ ربطی بهم دارن؟!یکیشون دکتر یکیشون پرستار یکیشون نگهبان یکیشونم وکیل ...
سرمو با دستام گرفتم ...
فردا باید برم دنبالش...اومم از ته به اولم شروع میکنم.
ضربه ایی به پنجره خورد.. به طرفش برگشتم اروم به سمت پنجره رفتم و پرده کنار کشیدم که یه گربه سیاه بزرگ مثل برق پرید و رفت...
بسته بودن پنجره رو چک کردم و لیوان قهوه رو از رو میزم برداشتم و برای شام به حال رفتم.
چنگال و برای بار ششم داخل ماکارانی فرو کردم و چرخش دادم...
یعنی این چهار نفر چه ارتباطی باهم دارن؟!
_ماهک..
+هوم
سرم و بلند کردم و به ماکان نگاه کردم...
مامان و ماکان داشتن بهم نگاه میکردن..
_چیزی شده؟!چرا با غذات بازی میکنی؟!
+نه یکم خستم...
مامان دستاشو داخل هم گره زد و بهم نگاه کرد..
_ماهک راستش میخواستم درباره موضوع مهمی باهات صحبت کنم...
+حتما
مامان به ماکان که با دقت زول زده بود به ما...
نگاه خیره و سکوت مامان که دید شاکی گفت:
_ای بابا خوب چیه شما که میدونید این حس کنجکاوی که بیوفته تو جونم خون من و مثل زالو میک میزنه بگید بع من اصلا توجه نکنید..
+اولا کنجکاوی نه او فضولی دوما ما اصلا بهت توجه نمی کنیم نگران نباش...
ماکان خیز برداشت که مامان بلند شد..
_بسه..
یه نگاه به من و یه نگاه به ماکان کرد..
_از حضور من خجالت نمیکشید از سنتون خجالت بکشید مثل بچه های 6,7ساله باهم دعوا میکنید...
از میز کنار رفتم و داخل حال شد...
ماکان یه چشمک زد و گفت.:
_همه اینارو گفت تا غیر مستقیم بگه ظرفا با شماست
زدم زیر خنده:
+دیونه
***
با مامان توی تراس نشسته بودیم...
مامان غرق ت فکر بود اروم دستمو دراز کردم که لیوانمو بردارم ...
_ماهک
+ب..بله
هول شدم دستم خورد و لیوان تکون خفیفی خورد و کمی چایی از داخلش ریخت...
مامان عمیق بهم نگاه کرد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...