نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_39 . عقب رفتم که حواسم نبود و محکم به گلدون رو میز برخورد کردم و با شکستنش هر دو طرف از ترس جیغ زدن و نگاهشون سمت من برگشت... . نهال با چشم های ...

#پارت_39 . عقب رفتم که حواسم نبود و محکم به گلدون رو میز برخورد کردم و با شکستنش هر دو طرف از ترس جیغ زدن و نگاهشون سمت من برگشت... . نهال با چشم های گرد شده به منی که نا باور بهشون خیره شده بودم و دستم و دهنم ...

۲۰ ساعت پیش
68K
#پارت_38 . . میخاست ادامه بده که چاوش خان با اعصبانیت گفت:جوجه داد نزن...سرم درد میکنه...اون فکری که تو ذهنته نیست...خانوم داشتن غرق میشدن که امیر میره کمکش و نجاتش میده...گرچه چطوری این اتفاق افتاده ...

#پارت_38 . . میخاست ادامه بده که چاوش خان با اعصبانیت گفت:جوجه داد نزن...سرم درد میکنه...اون فکری که تو ذهنته نیست...خانوم داشتن غرق میشدن که امیر میره کمکش و نجاتش میده...گرچه چطوری این اتفاق افتاده بماند...فقط این برام جالبه که من اونجا تو شرکت سرگردونم و اقا اینورا ول میچرخه...و ...

۱ روز پیش
107K
♡پارت اول♡ خوشال میشم همراهیم کنین #عاشقانه #بدونسانسور #دارام #اجتماعی #رمان #سقوط #یک #مرد درحالی ک نخ سیگاره دیگری را روشن میکرد به سمت دفتری که تنها در میان نوشته هایش میتوانست او را حس ...

♡پارت اول♡ خوشال میشم همراهیم کنین #عاشقانه #بدونسانسور #دارام #اجتماعی #رمان #سقوط #یک #مرد درحالی ک نخ سیگاره دیگری را روشن میکرد به سمت دفتری که تنها در میان نوشته هایش میتوانست او را حس کند رفت دفتر را باز کرد "لطفا دفترم را نخوان زیرا چیزای توش بهت ربطی ...

۱ روز پیش
51K
#پارت_۲۰ #آخرین_تکه_قلبم نیاز نفس عمیقی کشیدم و به چهره ی عصبی آقای مرادی (صاحب مغازه) زل زدم . _کجا بودین شما؟؟ _یه کاری پیش اومد سریع رفتمو اومدم! _من ۲۰دقیقه اس اومدم. _شرمنده یکم طول ...

#پارت_۲۰ #آخرین_تکه_قلبم نیاز نفس عمیقی کشیدم و به چهره ی عصبی آقای مرادی (صاحب مغازه) زل زدم . _کجا بودین شما؟؟ _یه کاری پیش اومد سریع رفتمو اومدم! _من ۲۰دقیقه اس اومدم. _شرمنده یکم طول کشید! _دیگه تکرار نشه خانم شریفی! _بله حتما! _من باید برم خداحافظ _خدانگهدار. سرم از ...

۱ روز پیش
48K
#رمان_مثلث_برمودا پارت④③ گفت:تومنو بخوابون جان من دوباره شرو شد یه بار بهش رو دادما گفتم:دیگ چی و اینکه خودتم روتخت بخوابی —ببین میخوام بهت یه چیزی رو بگم چیه عشقم اوغ چه حال بهم زن ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت④③ گفت:تومنو بخوابون جان من دوباره شرو شد یه بار بهش رو دادما گفتم:دیگ چی و اینکه خودتم روتخت بخوابی —ببین میخوام بهت یه چیزی رو بگم چیه عشقم اوغ چه حال بهم زن —ام میدونی چیه من یکی دیگ رو دوست دارم بلند شد و داد زد چی ...

۲ روز پیش
103K
#کارما پارت-۱۴ صبح فردا(شرکت) تصمیم شو گرفته بودنباید می ترسید،گرایش ریسش اصلان براش مهم نبود بک این کارو می خواست و حاضر بود براش بجنگه، البته اگه چان گند نزنه توش😢 چون قرار نبود به ...

#کارما پارت-۱۴ صبح فردا(شرکت) تصمیم شو گرفته بودنباید می ترسید،گرایش ریسش اصلان براش مهم نبود بک این کارو می خواست و حاضر بود براش بجنگه، البته اگه چان گند نزنه توش😢 چون قرار نبود به اون دراز جذاب هیز پا بده، حلا که فکر می کرد می تونست معنی اون ...

۲ روز پیش
77K
#پارت_29 . سرشو خم کرد و با جدیت در حالی که هنوز نگاهش به پاهای برهنم بود گفت:چه بلایی سر خودت اوردی فتنه؟... . برای لحظه ای ترس رفت و جاشو تعجب گرفت.. . سرمو ...

#پارت_29 . سرشو خم کرد و با جدیت در حالی که هنوز نگاهش به پاهای برهنم بود گفت:چه بلایی سر خودت اوردی فتنه؟... . برای لحظه ای ترس رفت و جاشو تعجب گرفت.. . سرمو پایین انداختم و با دیدن ران پاهام که کبود شده بودن و یکمم زخمی بودن... ...

۴ روز پیش
101K
#آی_لاو_یو_تا_ابدیت💜 پارت_۲۳ با خستگی دره عمارتو باز کردم داخل شدم و تمام وسایلارو هم سپردم به دستای پرقدرت جانی. رفتم سمت حال که با یه مشت خدمتکار روبه روشدم همه درحال جنب و جوش از ...

#آی_لاو_یو_تا_ابدیت💜 پارت_۲۳ با خستگی دره عمارتو باز کردم داخل شدم و تمام وسایلارو هم سپردم به دستای پرقدرت جانی. رفتم سمت حال که با یه مشت خدمتکار روبه روشدم همه درحال جنب و جوش از اینور به اونور بودن البته دیگه همچین عمارتی بایدم تمیزکاریش سخت باشه. دورتادور پر بود ...

۴ روز پیش
66K
#پارت_۴ #آخرین_تکه_قلبم سفیدی موهاش اذیتم میکرد ، دلم برا اون موقع ها که همیشه موهاش بلوند یا مش بود تنگ شده! _میگما مامان این هفته بریم یه رنگ خوشگلی به موهات بزن من میخوام پایین ...

#پارت_۴ #آخرین_تکه_قلبم سفیدی موهاش اذیتم میکرد ، دلم برا اون موقع ها که همیشه موهاش بلوند یا مش بود تنگ شده! _میگما مامان این هفته بریم یه رنگ خوشگلی به موهات بزن من میخوام پایین موهامو شرابی کنم! با اخم خواستنیش نیگام کرد و گفت: _شرابی رنگ کردنتو کم داریم! ...

۴ روز پیش
70K
#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس مهم نی برای شیطنت یکم زرد چوبه هم ریختم بردم بالا و در زدم گفت:بیا ...

۶ روز پیش
106K
#پارت_27 . چشمام دوخت که به خودم اومدم و سیخ نشستم و با خجالت در حالی که با دستم میکشیدم رو صورتم گفتم:اممم...چیز...مرسی میگفتین خودم پاک میکردم... . اول با تعجب بعد لبخند محوی زدو ...

#پارت_27 . چشمام دوخت که به خودم اومدم و سیخ نشستم و با خجالت در حالی که با دستم میکشیدم رو صورتم گفتم:اممم...چیز...مرسی میگفتین خودم پاک میکردم... . اول با تعجب بعد لبخند محوی زدو مغرورانه و دست به سینه به صندلی تکیه زدو گفت:خاستم بی دردسر کارو پیش ببرم... ...

۶ روز پیش
86K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑯ —اره حتما منو تو اصلا از خنده عصبانی میشم میبینیم —میبینیم رفتم طبقه ی سوم مرواریدا تو کیفم بود کیفمم باخودم بردم رفتم سمت یه اتاق درشو باز کردم دکوراسیونش طلایی و مشکی ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑯ —اره حتما منو تو اصلا از خنده عصبانی میشم میبینیم —میبینیم رفتم طبقه ی سوم مرواریدا تو کیفم بود کیفمم باخودم بردم رفتم سمت یه اتاق درشو باز کردم دکوراسیونش طلایی و مشکی بود پتو ها و لباسا رو به هم گره زدم واخر هم به دسته ی ...

۷ روز پیش
87K
#پارت_26 . حرصی نگاهی بهش انداختم و پوفی کردم و انداختمش تو کیفم که چاوش خان گفت:گرسنته؟... . من:نه ممنون... . چیزی نگفت ولی مسیری که داشت میرفت برام اشنا بود... . با تعجب نگاهش ...

#پارت_26 . حرصی نگاهی بهش انداختم و پوفی کردم و انداختمش تو کیفم که چاوش خان گفت:گرسنته؟... . من:نه ممنون... . چیزی نگفت ولی مسیری که داشت میرفت برام اشنا بود... . با تعجب نگاهش کردم که جولوی یه رستوران خیلی شیک نگه داشت و دستی رو کشید که با ...

۱ هفته پیش
67K
#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ...

#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ناراحتی کنار ماهور نشستم و گفتم: ـ از اینکه یه روزی بخوام از این عمارت ...

۱ هفته پیش
73K
#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر ...

#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر قاطع با فربد حرف زد و مُهر خاموشی رو به دهن فربد زد حس خوبی ...

۱ هفته پیش
66K
#پارت_23 . نزدیکش شدو دستی به سرش کشید و اروم و با عشق عجیبی گفت:دختر تنبل من... . یه تای ابروم رو بالا فرستادم و به علاقه ی عجیب این پیر مرد به اون فتنه ...

#پارت_23 . نزدیکش شدو دستی به سرش کشید و اروم و با عشق عجیبی گفت:دختر تنبل من... . یه تای ابروم رو بالا فرستادم و به علاقه ی عجیب این پیر مرد به اون فتنه خیره شدم... . یه چیزی این وسط هست...وگرنه کدوم رعیس و کارمندی تا این قدر ...

۱ هفته پیش
70K
#پارت_22 . دم عمیقی کشید و از پشت تو گوشم لب زد:این عطرو از کجا اوردی؟... . خاستم جوابشو بدم که بازدمش رو پر حرارت سمت گوش و گردنم رها کرد که طاقت نیاوردم و ...

#پارت_22 . دم عمیقی کشید و از پشت تو گوشم لب زد:این عطرو از کجا اوردی؟... . خاستم جوابشو بدم که بازدمش رو پر حرارت سمت گوش و گردنم رها کرد که طاقت نیاوردم و به دستش که کمی شل شده بود چنگی زدم و با خلاص شدن از دستش ...

۱ هفته پیش
85K
پارت ۹ فیک دختر عجیب و غریب پسرا وسایلشون رو چیده بودن و تو اتاقاشون بودن . یعنی خوب خیلی خوابالو بودن و ساعت ۱۱ صبح بود ولی اونا بیدار نشده بودن . فقط یونا ...

پارت ۹ فیک دختر عجیب و غریب پسرا وسایلشون رو چیده بودن و تو اتاقاشون بودن . یعنی خوب خیلی خوابالو بودن و ساعت ۱۱ صبح بود ولی اونا بیدار نشده بودن . فقط یونا بیدار بود و از تنهایی خسته شده بود . یه ساعتی میشد که بیدار بود ...

۱ هفته پیش
57K