ویژه کنید
عکس و تصویر زنگ اخر مدرسه که به صدا در امد چون پرنده ای که ازقفس ازاد شده ...

زنگ اخر مدرسه که به صدا در امد چون پرنده ای که ازقفس ازاد شده باشد هر دانش اموزی به سمتی میدوید امروز با دیگر روزها فرق داشت اولین باران پاییزی امده بود بوی خاک بلند شده بود هرکسی را مست میکرد از حیاط مدرسه که بیرون امدم نشستم بند کفشهایم چینی سفیدم با ان زیرصاف سبزشان محکم بستم وبا یک دست کیفم که از جثه خودم بزرگتر بود گرفتم وراه خاکی مدرسه تا خانه را چنان دویدم که گویی در میان هفت اسمان به پرواز درامده ام حس عجیبی بود همه در باران خدا را دیده بودند گاوها گوسفندان صدایشان درامده بود حتی بالا وپایین میپریدند گویی داشنندخداوند را ستایش میکنند به خانه که رسیدم مادر همه کارهایش را کرده بود حیاط را اب وجارو کرده بود اینقدر حیاط را اب وجارو کرده بود که دیگر خاکی نبود انگار یک معمار امده بود وداخل حیاط را سنگ فرش کرده است اغل گاوها وگوسفندها را تمیز گاوها را دوشیده بود حتی مشکش راهم زده بود سفره را انداخته بود صدایم زد گفت نهارت را بخور وغذای پدر را ببر نهار پدر را داخل یک دیگ کوچک که بیشتر ازاینکه به دیگ بخورد به ذغال میماند با گلونی پیچانده بود برداشتم به دوشم انداختم بوی حنای گلونی مادر بوی باران هر دو در هم امیخته بودند از یک طرف بوی مهربانی خدا از طرفی بوی مهربانی مادر انتخابش سخت بود بخواهی کدام بود را عمیق نفس بکشی حدود پنچ دقیقه که در افکار کودکی خود راه رفتم به پدر رسیدم شالی به کمرش بسته بود ویک دستمال سفید بر پیشانیش بسته بود پدرم سنگ شکن بود مرا که دید نگاهم کرد گفت نزدیک تر نیا ممکن است سنگ بپرد ومثل ترکش بهت بخوره دور تر ایستادم به پدر نگاه میکردم انگار با هر ضربه ای که به جان سنگ میزد ارام تر میشد پتک را زمین گذاشت امد کنارم نشست دست وصورتش راشست وضو گرفت وشروع به نماز خواندن کرد من به سراغ پتکش رفتم هرچه در توان داشتم گذاشتم اما نتوانستم بلندش کنم پدر داشت نماز میخواند اما من جلویش بودم دید به نظر لبخندی زد اما بعد از نماز به روی خودش نیاورد راستش بوی عرق پدر هم کم از بوی باران وبوی حنای گلونی مادر نداشت

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...