نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق پارت 49 نیلوفر: امروزم یه روز پر هیجان دیگه بود روز عقد فربد ومحیا جشن رو تالار گرفته بودن وبازم انقدر شلوغ بود وصدای موزیک زیاد بود که داشتم سردرد ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق پارت 49 نیلوفر: امروزم یه روز پر هیجان دیگه بود روز عقد فربد ومحیا جشن رو تالار گرفته بودن وبازم انقدر شلوغ بود وصدای موزیک زیاد بود که داشتم سردرد می گرفتم تو اتاق پرو بودم وداشتم موهام رودمرتب می کردم لیلی بادخنده اومد تو ...

۱۵ دقیقه پیش
3K
#خان_زاده #پارت248 صیغه رو خوند و من هم قبول کردم.برای نه ماه تا زمانی که بچه به دنیا بیاد. لپ تاپ و بست و لبخند محوی به صورتم زد و گفت _خوبه که لج بازی ...

#خان_زاده #پارت248 صیغه رو خوند و من هم قبول کردم.برای نه ماه تا زمانی که بچه به دنیا بیاد. لپ تاپ و بست و لبخند محوی به صورتم زد و گفت _خوبه که لج بازی نکردی. خیره نگاهش کردم و با سردترین حالت ممکن گفتم _برو توی اون یکی اتاق ...

۳ ساعت پیش
34K
انقدر ترسیده بودم که نفهمیدم اشکام صورتمو خیس کردن..اروم اروم به هق هق افتادم.. -تو..تو یه روانیه به تمام معنایی.. بدجور بهش برخورد..فریاد زد: اره..من روانیم..دیوونه م..کلا یه ادمی هستم که با همه چیز و ...

انقدر ترسیده بودم که نفهمیدم اشکام صورتمو خیس کردن..اروم اروم به هق هق افتادم.. -تو..تو یه روانیه به تمام معنایی.. بدجور بهش برخورد..فریاد زد: اره..من روانیم..دیوونه م..کلا یه ادمی هستم که با همه چیز و همه کس مشکل داره..و تو هم جزوی از اون ادمایی.. -باشه..ولم کن..اگه با معذرت خواهی ...

۸ ساعت پیش
47K
یه قدم اومد جلو که انگار یه چیزی به پاش گیر کرد نیمخیز شد طرفه من که همزمان نصف نوشیدنیش خالی شد تو یقه م.. وای خنکی بی حد و اندازه ش باعث شد مور ...

یه قدم اومد جلو که انگار یه چیزی به پاش گیر کرد نیمخیز شد طرفه من که همزمان نصف نوشیدنیش خالی شد تو یقه م.. وای خنکی بی حد و اندازه ش باعث شد مور مورم بشه..هول شده بودم..یقه ی لباسمو گرفتم جلوم که خیسیش اذیتم نکنه..تو جام اروم بالا ...

۸ ساعت پیش
36K
.در حقیقت بی تفاوت از کناره خیلی چیزها نمی گذرم..لباش و به گوشم چسبونده بود و با حرارت نجوا می کرد..وای نفسش انقدر داغ بود که حس می کردم گوشم از حرارتش داره می سوزه.. ...

.در حقیقت بی تفاوت از کناره خیلی چیزها نمی گذرم..لباش و به گوشم چسبونده بود و با حرارت نجوا می کرد..وای نفسش انقدر داغ بود که حس می کردم گوشم از حرارتش داره می سوزه.. از طرفی هم حالم داغون بود..ترس و دلهره و..حسه داغی ..همگی با هم سمتم هجوم ...

۸ ساعت پیش
28K
خرامان خرامان رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن..انقدر اون قسمت نور کم بود و جمعیت زیاد که داشتم خفه می شدم..ولی اهنگش بدجور ادمو وادار به رقص می کرد.. از اینکه یه گوشه بشینم ...

خرامان خرامان رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن..انقدر اون قسمت نور کم بود و جمعیت زیاد که داشتم خفه می شدم..ولی اهنگش بدجور ادمو وادار به رقص می کرد.. از اینکه یه گوشه بشینم ملت و دید بزنم که بهتر بود..تهش هم خیلی خوش شانس بودم به اون مرتیکه ...

۸ ساعت پیش
29K
قسمت هشتم فکش منقبض شده بود و دندوناش و روی هم فشار می داد..رگه گردنش برجسته شده بود..صورتش کمی به سرخی می زد..وای چشماش که ادمو اتیش می زد..مشکی ِخالص و نافذ.. زبونم بند اومده ...

قسمت هشتم فکش منقبض شده بود و دندوناش و روی هم فشار می داد..رگه گردنش برجسته شده بود..صورتش کمی به سرخی می زد..وای چشماش که ادمو اتیش می زد..مشکی ِخالص و نافذ.. زبونم بند اومده بود ولی به زور بازش کردم.. -ب..ببخشید..وای..اصلا حواسم نبود..من.. صداش بلند نبود ولی همچین زیر ...

۸ ساعت پیش
30K
#ویرانگران_رنگی پارت۲۱ کارا* صب شده بود همه بیدار شده بودن جز یونگی و تهیونگ جین و لی داشتن صبحونه رو اماده میکردن و لارینا میچا هم داشتن میز رو میچیدن صدای داد و هوار نامجون ...

#ویرانگران_رنگی پارت۲۱ کارا* صب شده بود همه بیدار شده بودن جز یونگی و تهیونگ جین و لی داشتن صبحونه رو اماده میکردن و لارینا میچا هم داشتن میز رو میچیدن صدای داد و هوار نامجون از طبقه ی بالا میومد ک سعی داشت دوتا خرس گنده ی خوابالو رو بیدار ...

۹ ساعت پیش
20K
#پارت_۳۵ یه تلویزیون بزرگ هم تو هال بود...که جلوش روی مبل نشسته بود.... ولی انگار اصلا حواسش به تی وی نبود... چای رو گزاشتم جلوش....تک سرفه ای کردم تا حواسش جمع بشه -بفرمایید.. نگاهم کرد..بعد ...

#پارت_۳۵ یه تلویزیون بزرگ هم تو هال بود...که جلوش روی مبل نشسته بود.... ولی انگار اصلا حواسش به تی وی نبود... چای رو گزاشتم جلوش....تک سرفه ای کردم تا حواسش جمع بشه -بفرمایید.. نگاهم کرد..بعد چایی رو برداشت و سر کشیدش...با تعجب نگاش کردم.....این چرا تلخ و داغ خوردش....این آدمه ...

۱۰ ساعت پیش
28K
موقعی که رسیدیم میلاد پیش قدم شد بره در بزنت موندم چه نقشه ای تو سرش بود ولی هر چی بود آخرش آبروی این ایلیا و ایندرا بچه های عمه نسترن به فنا میرفت. بعد ...

موقعی که رسیدیم میلاد پیش قدم شد بره در بزنت موندم چه نقشه ای تو سرش بود ولی هر چی بود آخرش آبروی این ایلیا و ایندرا بچه های عمه نسترن به فنا میرفت. بعد سلام و احوال پرسی موقعی که نشستیم ایندرا یجوره خاصی به میلاد زل زده بود،بردمش ...

۱۲ ساعت پیش
44K
#پارت_۱۰۴ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii نیاز: تمام بدنم می لرزید درست مثل روزی که قرار شد از نیما جدا شم! کلاه کاپشنمو گذاشتم سرم اما انگار تمومی نداشت. گلوم می سوخت. با اکراه روی صندلی های ...

#پارت_۱۰۴ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii نیاز: تمام بدنم می لرزید درست مثل روزی که قرار شد از نیما جدا شم! کلاه کاپشنمو گذاشتم سرم اما انگار تمومی نداشت. گلوم می سوخت. با اکراه روی صندلی های ایستگاه اتویوس نشستم. با اومدن اتوبوس سوار شدم. اما مسیر من احتیاجی به اتوبوس نداشت ...

۲۰ ساعت پیش
98K
#پارت_۱۰۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: دستشو گذاشت روی دستم. دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون. بدون اینکه چشمامو باز کنم با تشر گفتم: _اصلا حوصله ندارم فقط سکوت میخوام همین. احساس کردم یه سرمای خاصی ...

#پارت_۱۰۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: دستشو گذاشت روی دستم. دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون. بدون اینکه چشمامو باز کنم با تشر گفتم: _اصلا حوصله ندارم فقط سکوت میخوام همین. احساس کردم یه سرمای خاصی دستمو لمس کرد. چشممو باز کردم . برف! نا خودآگاه دهن باز کردم و گفتم: ...

۲۱ ساعت پیش
107K
❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــق.... #پارت 47 مهرداد : فربد : چیه بابا منظورم کتاب بیشعوریه - زشته فربد فربد : واااا ببین خیلی بی ادبید شما علی : ولش کن اینو چه اجب اومدی ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــق.... #پارت 47 مهرداد : فربد : چیه بابا منظورم کتاب بیشعوریه - زشته فربد فربد : واااا ببین خیلی بی ادبید شما علی : ولش کن اینو چه اجب اومدی این ورا فربد : وییییی یادم رفت دایی شدنت مبارک چشم قشنگ متعجب فربد رونگاه ...

۲۳ ساعت پیش
48K
رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۱ لامصب چه خوشتیپ شده بودددد...! یه شلوار لی جذب مشکی که روی زاوهاش حالت پاره داشت پوشیده بود با یه پیرهن سفید و کراوات مشکی و کت طوسی.... ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۱ لامصب چه خوشتیپ شده بودددد...! یه شلوار لی جذب مشکی که روی زاوهاش حالت پاره داشت پوشیده بود با یه پیرهن سفید و کراوات مشکی و کت طوسی.... از فکر آرتام درومدم و گوشیمو به حرفای آقاجون سپردم. آقاجون : و این مهمونی ...

۱ روز پیش
76K
#پارت_4 از قدیم گفتن...بادمجون تهران افت نداره... . مردونه خندید و دستی به سرم کشید که پسرا و دوقولو ها از پله ها بدو بدو پایین اومدن و سپنتا سر تا پام و نگاه کرد ...

#پارت_4 از قدیم گفتن...بادمجون تهران افت نداره... . مردونه خندید و دستی به سرم کشید که پسرا و دوقولو ها از پله ها بدو بدو پایین اومدن و سپنتا سر تا پام و نگاه کرد و گفت:خوبی؟...بابا من منتظر حلوا بودم که... . دهنم و براش کج کردم که زد ...

۱ روز پیش
82K
#پارت_3 دیگه چیزی نفهمیدم... . وقتی چشمام و باز کردم ... روی تخت بیمارستان بودم... .نگاهم و چرخوندم توی اتاق و اخمام تو هم رفت... . همیشه از بیمارستان متنفر بودم...حالم بد میشه بوی خون ...

#پارت_3 دیگه چیزی نفهمیدم... . وقتی چشمام و باز کردم ... روی تخت بیمارستان بودم... .نگاهم و چرخوندم توی اتاق و اخمام تو هم رفت... . همیشه از بیمارستان متنفر بودم...حالم بد میشه بوی خون و الکل بهم میخورد... . از حالت خابیده در اومدم و نیمه خیز شدم و ...

۱ روز پیش
81K