نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#دوقلوهای_شیطون #پارت18 آیسان من:یعنی چی یعنی من شب تنهام کجا میرین آنیسا:عزیزم ما امشب ساعت 12دقیقا دوساعت دیگه پرواز داریم تو ژاپن کنسرت داریم میرا:شب در و.قفل کن نگران نباش امنیتش بالا من:آخه من چیکار ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت18 آیسان من:یعنی چی یعنی من شب تنهام کجا میرین آنیسا:عزیزم ما امشب ساعت 12دقیقا دوساعت دیگه پرواز داریم تو ژاپن کنسرت داریم میرا:شب در و.قفل کن نگران نباش امنیتش بالا من:آخه من چیکار کنم نمیشه منم بیام مارنی:اونوقت فردا کی به کارات میرسی نخیرم من:نمیشه برم خونه بی ...

۶ دقیقه پیش
841
#پارت_پنجاه_و_نهم #من_و_تنهایی مارال : حرف دلت همین بود ؟ چقد راحت.... علی : اره امیدوارم خودت تا تهش فهمیده باشی...مجبور بودم بفهم مارال : اره فهمیدم...باشه مشکلی نیست....میدونم علی : تو حرفی نداری ؟ مارال ...

#پارت_پنجاه_و_نهم #من_و_تنهایی مارال : حرف دلت همین بود ؟ چقد راحت.... علی : اره امیدوارم خودت تا تهش فهمیده باشی...مجبور بودم بفهم مارال : اره فهمیدم...باشه مشکلی نیست....میدونم علی : تو حرفی نداری ؟ مارال : اتفاقا منم حرفام خیلی زیادن میخوای منم شروع کنم به گفتن ؟ علی : ...

۱۵ دقیقه پیش
3K
#پارت_پنجاه_و_هشتم #من_و_تنهایی با میترا رفتیم خوابگاه....مهرناز هنوز برنگشته بود... یکم غذا که از دیشب بود رو گرم کردم و با میترا خوردیم... مهرناز زنگ زد مهرناز : سلام مارال خوبی ؟ مارال : سلام ممنون ...

#پارت_پنجاه_و_هشتم #من_و_تنهایی با میترا رفتیم خوابگاه....مهرناز هنوز برنگشته بود... یکم غذا که از دیشب بود رو گرم کردم و با میترا خوردیم... مهرناز زنگ زد مهرناز : سلام مارال خوبی ؟ مارال : سلام ممنون تو خوبی ؟ مهرناز : مرسی من امشب دیر میام... مارال : چرا ؟! مهرناز ...

۴۲ دقیقه پیش
6K
part21°~° #cruel_love تیلور♥ ️: آره خودشه.جی جی جلوی پنجره وایستاده و داره نگاه میکنه.زود پردرو میکشم.گوشیم زنگ میخوره.میرم طرفش ولی با شماره ای که میبینم جرئت نمیکنم جواب بدم.دوباره زنگ میزنه.تصمیم میگیرم جواب بدم و ...

part21°~° #cruel_love تیلور♥ ️: آره خودشه.جی جی جلوی پنجره وایستاده و داره نگاه میکنه.زود پردرو میکشم.گوشیم زنگ میخوره.میرم طرفش ولی با شماره ای که میبینم جرئت نمیکنم جواب بدم.دوباره زنگ میزنه.تصمیم میگیرم جواب بدم و سیر فشش کنم.جواب میدم: +از جون من چی میخوای ولم کن دیگه روانی. -تنها موندن ...

۱۷ ساعت پیش
31K
رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ...

رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ولی اون قبول نکرد ازاون روزبه بعد سعیکردم بهت نزدیک بشم تا.............. دیگه تحمل نکردم ...

۲۰ ساعت پیش
25K
پارت هفتم_ #شاهزاده_برفی باورم نمیشه منو برداشته اورده بالای دره که منظره رو بینم...خاع خاعک برفرقه سرت تمین..انگار اینو بلند گفتم چون یه چش غره خیلی خیلی وحشتناک بم رفت... مینهوک:چرا امدیم اینجا؟ تمین:میخواستم یه ...

پارت هفتم_ #شاهزاده_برفی باورم نمیشه منو برداشته اورده بالای دره که منظره رو بینم...خاع خاعک برفرقه سرت تمین..انگار اینو بلند گفتم چون یه چش غره خیلی خیلی وحشتناک بم رفت... مینهوک:چرا امدیم اینجا؟ تمین:میخواستم یه چیزی نشونت بدم مینهوک:منظره رو؟ تمین:نه مینهوک:مگه چیزه دیگه ام هست؟ تمین:اگه دهنتو ببندی بری ...

۲۰ ساعت پیش
19K
#پارت_77 . گیرش میارم و دودمانشو به باد میدم... . با رسیدن به جولوی خونه سریع دستم و گزاشتم رو بوق و سه تا پشت سر هم زدم و بعد محکم زدم رو ترمز و ...

#پارت_77 . گیرش میارم و دودمانشو به باد میدم... . با رسیدن به جولوی خونه سریع دستم و گزاشتم رو بوق و سه تا پشت سر هم زدم و بعد محکم زدم رو ترمز و خم شدم و در کمک راننده رو باز کردم که امیر علی به سرعت از ...

۲۳ ساعت پیش
37K
#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌با‌تو‌پارت‌بیست‌و‌دوم میچا: من:روانی ابروت رفت ... پونی با حالت زار نشست رو تخت یونگی و با حالت گریه گفت پونی:بدبخت شدممممممممم... من:حقته...الانم لباستو عوض کن بریم مثل ادم اونجا بشینیم... و بزور لباساشو کندم و ...

#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌با‌تو‌پارت‌بیست‌و‌دوم میچا: من:روانی ابروت رفت ... پونی با حالت زار نشست رو تخت یونگی و با حالت گریه گفت پونی:بدبخت شدممممممممم... من:حقته...الانم لباستو عوض کن بریم مثل ادم اونجا بشینیم... و بزور لباساشو کندم و سرهمی کتانشو تنش کردم موهاشو باز کردمو دورش ازاد ریختم من:حالا ادم شدی... اخم کردو ...

۲۳ ساعت پیش
20K
#دوقلوهای_شیطون #پارت15 جونیور(جینیونگ) به مصاحبش از پشت صحنه نگاه میکردم چرا اینقدر.این بچه اس20 سالشه اما مثل دخترایی18ساله بهش میخوره واستا گفت ده سالش.بوده مادرش مرده پس ممکن اون پسره برادر خوندش باشه آره جکسون:خیلی ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت15 جونیور(جینیونگ) به مصاحبش از پشت صحنه نگاه میکردم چرا اینقدر.این بچه اس20 سالشه اما مثل دخترایی18ساله بهش میخوره واستا گفت ده سالش.بوده مادرش مرده پس ممکن اون پسره برادر خوندش باشه آره جکسون:خیلی خنده داره این دختر مارک:فک نمیکردم دختری بتونه.تو سن 14سالگی از پدرومادرش جدا بشه یونگیوم:دقیقا ...

۱ روز پیش
34K
پارت چهل و شش #چڪاوڪـ : به مامان و بابا شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقم تا یه زنگی به دایی بزنم . ساعت تازه ۱۰شب بودو مطمئن بودم نخوابیدن . گوشیمو برداشتمو شماره ی ...

پارت چهل و شش #چڪاوڪـ : به مامان و بابا شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقم تا یه زنگی به دایی بزنم . ساعت تازه ۱۰شب بودو مطمئن بودم نخوابیدن . گوشیمو برداشتمو شماره ی خونه ی دایی رو گرفتم ک صدای مهربون زن دایی اومد : سلام بفرمایین چکاوک ...

۱ روز پیش
24K
#دوقلوهای_شیطون #پارت13 چان دستشو گرفتم تو دستم به سمت ماشین رفتیم روشنش کردم سمت رستوران رفتم پیاده شدیم واین باعث سیل عکاس و خبرنگار شدش من:ببخشید میشه بعد از غذا خوردنمون به سوالهاتون جواب بدیم ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت13 چان دستشو گرفتم تو دستم به سمت ماشین رفتیم روشنش کردم سمت رستوران رفتم پیاده شدیم واین باعث سیل عکاس و خبرنگار شدش من:ببخشید میشه بعد از غذا خوردنمون به سوالهاتون جواب بدیم آنیسا:با این کارتون به حریم خصوصی ما احترام میزارید ممنونم خبرنگارا رفتن مام نشستیم پشت ...

۱ روز پیش
21K
#دوقلوهای_شیطون #پارت12 آنیسا من:وای چان توروخدا بزن کنار من باید برم سرکار چان:نوچ خانوم تا شما جیره امروزمو ندی عمرا من:جون.هرکی دوس.داری مدیر میکشتم امروز شرط میبندم.توروخدا چان نگه داشت وبرزخی نگام کرد هیچی دیگه ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت12 آنیسا من:وای چان توروخدا بزن کنار من باید برم سرکار چان:نوچ خانوم تا شما جیره امروزمو ندی عمرا من:جون.هرکی دوس.داری مدیر میکشتم امروز شرط میبندم.توروخدا چان نگه داشت وبرزخی نگام کرد هیچی دیگه واسه خودم نذریم دادم که اون دنیا زیاد اعذاب نکشم چان:آنیسا دفعه اخرت باشه جون ...

۱ روز پیش
66K
جاذبه ی چشمات ❤ پارت ۱۶۴ 💞 با صدای گوشیم چشامو باز کردم که بیتا همونطور سرشو مث بچه کوچولو های بامزه گذاشته بود رو بازو و دستشم رو بازو بود همینطور که خوابیده بودم ...

جاذبه ی چشمات ❤ پارت ۱۶۴ 💞 با صدای گوشیم چشامو باز کردم که بیتا همونطور سرشو مث بچه کوچولو های بامزه گذاشته بود رو بازو و دستشم رو بازو بود همینطور که خوابیده بودم گوشی رو برداشتم رادین بود حتما رها میخواست از حال بیتا باخبر شه جواب دادم ...

۱ روز پیش
70K
#دوقلوهای_شیطون #پارت11 جینیونگ اا مگه نرفته بود این واستا این پسرع کیه؟به منچه اصلا اما فضولیم گل کردت بود نمیتونستمم حرفاشون بفهمم ضبط گوشی روشن کردم انگار دلش نمیخواست با پسره زیاد حرف بزنه باید ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت11 جینیونگ اا مگه نرفته بود این واستا این پسرع کیه؟به منچه اصلا اما فضولیم گل کردت بود نمیتونستمم حرفاشون بفهمم ضبط گوشی روشن کردم انگار دلش نمیخواست با پسره زیاد حرف بزنه باید یع کمکی میکردم ضبط خاموش کردم رفتم سمتشون انگار فرشته نجاتشو دیده باشه من:خانوم یو ...

۱ روز پیش
57K
پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی ...

پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی درو باز کرد و رفتم تو و ماشینو تو پارکینگ پارک کردم . پیاده شدمو: ...

۲ روز پیش
43K
#اشک حسرت #پارت ۹۵ آسمان :‌ با صدای در رومو برگردوندم طرف پنجره می دونستم آیدین - پاشو آسمان باید بریم خونه ای بابااینا مهمون دارن چه رویی داشت برگشتم نگاهش کردم وگفتم‌: اینجوری بیام ...

#اشک حسرت #پارت ۹۵ آسمان :‌ با صدای در رومو برگردوندم طرف پنجره می دونستم آیدین - پاشو آسمان باید بریم خونه ای بابااینا مهمون دارن چه رویی داشت برگشتم نگاهش کردم وگفتم‌: اینجوری بیام تا بهم بخندن آقای عاشق آیدین : من عذر خواهی کردم - ممنون که عذر ...

۲ روز پیش
74K
#اشک حسرت #پارت ۹۴ سعید : پانیذ رو تختی که تو اتاق بود خوابید دایی ام نتونست زیاد زیر آرامبخش دوام بیاره وخوابش برد از اتاق اومدم بیرون وتو راه رو بخش نشستم دیدم وکیل ...

#اشک حسرت #پارت ۹۴ سعید : پانیذ رو تختی که تو اتاق بود خوابید دایی ام نتونست زیاد زیر آرامبخش دوام بیاره وخوابش برد از اتاق اومدم بیرون وتو راه رو بخش نشستم دیدم وکیل دایی داره میاد با دیدنم گفت : سعید دایی ات چی شد ؟ - گفت ...

۲ روز پیش
67K
اشک حسرت پارت۹۳ با گریه اومد تو بغلم وسرشو گذاشت رو سینم - پانیذ چیزی نشده که می تونی بابات رو ببینی بیا ازش فاصله گرفتم واتاق دایی رو نشونش دادم باهم رفتیم تو اتاق ...

اشک حسرت پارت۹۳ با گریه اومد تو بغلم وسرشو گذاشت رو سینم - پانیذ چیزی نشده که می تونی بابات رو ببینی بیا ازش فاصله گرفتم واتاق دایی رو نشونش دادم باهم رفتیم تو اتاق دایی درد داشت داشت ناله می کرد پانیذ باز اشکش سرازیر شده بود دایی سعی ...

۲ روز پیش
43K
#اشک حسرت #پارت ۹۲ سعید : برگشتیم خونه خیلی خسته بودم می خواستم برم بخوابم مادر صدام زد رفتم اتاقش داشت آماده می شد بخوابه - جونم مادر کارم داشتی مادر : می دونم مشکل ...

#اشک حسرت #پارت ۹۲ سعید : برگشتیم خونه خیلی خسته بودم می خواستم برم بخوابم مادر صدام زد رفتم اتاقش داشت آماده می شد بخوابه - جونم مادر کارم داشتی مادر : می دونم مشکل داری پسرم ولی داری خودتو نابود می کنی دستی دستی خودتو نابود کردی یه عشق ...

۲ روز پیش
51K