نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

part21°~° #cruel_love تیلور♥ ️: آره خودشه.جی جی جلوی پنجره وایستاده و داره نگاه میکنه.زود پردرو میکشم.گوشیم زنگ میخوره.میرم طرفش ولی با شماره ای که میبینم جرئت نمیکنم جواب بدم.دوباره زنگ میزنه.تصمیم میگیرم جواب بدم و ...

part21°~° #cruel_love تیلور♥ ️: آره خودشه.جی جی جلوی پنجره وایستاده و داره نگاه میکنه.زود پردرو میکشم.گوشیم زنگ میخوره.میرم طرفش ولی با شماره ای که میبینم جرئت نمیکنم جواب بدم.دوباره زنگ میزنه.تصمیم میگیرم جواب بدم و سیر فشش کنم.جواب میدم: +از جون من چی میخوای ولم کن دیگه روانی. -تنها موندن ...

۷ ساعت پیش
17K
#پارت_پنجاه_و_ششم #من_و_تنهایی میترا : میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم ؟ ارسلان : اره چرا که نه... میترا : بچه ها یه لحظه مارو تنها میذارین ؟ مارال و امیر : باشه.... میترا : ممنون من ...

#پارت_پنجاه_و_ششم #من_و_تنهایی میترا : میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم ؟ ارسلان : اره چرا که نه... میترا : بچه ها یه لحظه مارو تنها میذارین ؟ مارال و امیر : باشه.... میترا : ممنون من و امیر از ارسلان و میترا دور شدیم... تو حیاط دانشگاه قدم میزدیم... هیچ حرفی ...

۹ ساعت پیش
26K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم و گفتم دوباره میام میبینمت! خودمو به ماشین رسوندم... . . . چند دقیقه گذشت ...

۱۰ ساعت پیش
22K
رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ...

رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ولی اون قبول نکرد ازاون روزبه بعد سعیکردم بهت نزدیک بشم تا.............. دیگه تحمل نکردم ...

۱۰ ساعت پیش
17K
پارت هشتمـ #شاهزاده_برفی با اخرین حرفم تمین خم شد و درگوشه ریون یه چیزی گفت که چند لحظع بعدش ریون از زمین کنده شد و به سرعت شروع کرد به پرواز کردن....چنان توی شک بود ...

پارت هشتمـ #شاهزاده_برفی با اخرین حرفم تمین خم شد و درگوشه ریون یه چیزی گفت که چند لحظع بعدش ریون از زمین کنده شد و به سرعت شروع کرد به پرواز کردن....چنان توی شک بود که یه ثانیه نزدیک بود از روش بیفتم ولی تمین دستم رو گرفت و دوباره ...

۱۰ ساعت پیش
11K
پارت هفتم_ #شاهزاده_برفی باورم نمیشه منو برداشته اورده بالای دره که منظره رو بینم...خاع خاعک برفرقه سرت تمین..انگار اینو بلند گفتم چون یه چش غره خیلی خیلی وحشتناک بم رفت... مینهوک:چرا امدیم اینجا؟ تمین:میخواستم یه ...

پارت هفتم_ #شاهزاده_برفی باورم نمیشه منو برداشته اورده بالای دره که منظره رو بینم...خاع خاعک برفرقه سرت تمین..انگار اینو بلند گفتم چون یه چش غره خیلی خیلی وحشتناک بم رفت... مینهوک:چرا امدیم اینجا؟ تمین:میخواستم یه چیزی نشونت بدم مینهوک:منظره رو؟ تمین:نه مینهوک:مگه چیزه دیگه ام هست؟ تمین:اگه دهنتو ببندی بری ...

۱۰ ساعت پیش
13K
#دوقلوهای_شیطون #پارت15 جونیور(جینیونگ) به مصاحبش از پشت صحنه نگاه میکردم چرا اینقدر.این بچه اس20 سالشه اما مثل دخترایی18ساله بهش میخوره واستا گفت ده سالش.بوده مادرش مرده پس ممکن اون پسره برادر خوندش باشه آره جکسون:خیلی ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت15 جونیور(جینیونگ) به مصاحبش از پشت صحنه نگاه میکردم چرا اینقدر.این بچه اس20 سالشه اما مثل دخترایی18ساله بهش میخوره واستا گفت ده سالش.بوده مادرش مرده پس ممکن اون پسره برادر خوندش باشه آره جکسون:خیلی خنده داره این دختر مارک:فک نمیکردم دختری بتونه.تو سن 14سالگی از پدرومادرش جدا بشه یونگیوم:دقیقا ...

۱۵ ساعت پیش
26K
#دوقلوهای_شیطون #پارت14 آیسان دوم دوم دوم بوم بوم دنگگگگ(داره راک میخونه مثلا) ال:اومدی من:نه توراهم روحمه جلوت اومدم دیگه مانگ:من که دیگه باهاش حرف نمیزنم من:اصرارم نکردم باهام بحرفی که! مدیر:آیسان اماده شو دیبوت دارین ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت14 آیسان دوم دوم دوم بوم بوم دنگگگگ(داره راک میخونه مثلا) ال:اومدی من:نه توراهم روحمه جلوت اومدم دیگه مانگ:من که دیگه باهاش حرف نمیزنم من:اصرارم نکردم باهام بحرفی که! مدیر:آیسان اماده شو دیبوت دارین من:آه کنفرانسم امروز آره چرا یادم نبود متنم آماده نکردم لامصب نشستم رویی زمین پسرا ...

۱۶ ساعت پیش
22K
#پارت_۶۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii عرفان : دستی کشیدم روی لبم .. باورم نمیشد.. دیوونگی کردم و دچار تزلزل شدم ! بوسه باید دوطرفه باشه .. نه وقتی که دلش با من نیست.. از عصبانیت به ...

#پارت_۶۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii عرفان : دستی کشیدم روی لبم .. باورم نمیشد.. دیوونگی کردم و دچار تزلزل شدم ! بوسه باید دوطرفه باشه .. نه وقتی که دلش با من نیست.. از عصبانیت به خودم لعنت فرستادم. همچنان بیهوش بود.. معاینه اش کردمو نفسی از سر آسودگی کشیدم . ...

۱ روز پیش
62K
#پارت_پونزدهم #لونا #بک_کیونگ لونا: یک لحظه قیافه جیمین اومد جلو چشمام . شبیه هم بودن . هم از لحاظ ظاهر هم باطن . هردو شوخ و مهربون . هردو علایقشون یکی بود . اما خب ...

#پارت_پونزدهم #لونا #بک_کیونگ لونا: یک لحظه قیافه جیمین اومد جلو چشمام . شبیه هم بودن . هم از لحاظ ظاهر هم باطن . هردو شوخ و مهربون . هردو علایقشون یکی بود . اما خب ...زیاد هم خوب نبود . من با شوگا دشمنی داشتم و شاید دلم نمی خواست ...

۱ روز پیش
53K
با یه پیج دیگه که عکسای خودم نبود و اصلا هیچکس نمیدونست این پیج برای منه اینستاگرامش رو فالو کرده بودم و پیجش رو داشتم.. یه شب حدوادی ساعت ۱۲ شب بود که دیدم یه ...

با یه پیج دیگه که عکسای خودم نبود و اصلا هیچکس نمیدونست این پیج برای منه اینستاگرامش رو فالو کرده بودم و پیجش رو داشتم.. یه شب حدوادی ساعت ۱۲ شب بود که دیدم یه استوری گذاشت.. یه عکس بود که نوشته بود:نفری یه سوال ازم بپرسید،قول میدم راستش رو ...

۱ روز پیش
54K
پارت چهل و پنج # چڪاوڪـ : بعد ربع ساعت ک خوب جوشید و عصارش در اومد ریختم تو یه لیوان سرامیکی سفید بزرگ و یه قاشق چای خوری عسل و روغن لیمو اضافش کردم ...

پارت چهل و پنج # چڪاوڪـ : بعد ربع ساعت ک خوب جوشید و عصارش در اومد ریختم تو یه لیوان سرامیکی سفید بزرگ و یه قاشق چای خوری عسل و روغن لیمو اضافش کردم و با قاشق هم زدم . با قاشق یکم چشیدم ک دیدم خوب شده و ...

۱ روز پیش
40K
جاذبه ی چشمات ❤ پارت ۱۶۴ 💞 با صدای گوشیم چشامو باز کردم که بیتا همونطور سرشو مث بچه کوچولو های بامزه گذاشته بود رو بازو و دستشم رو بازو بود همینطور که خوابیده بودم ...

جاذبه ی چشمات ❤ پارت ۱۶۴ 💞 با صدای گوشیم چشامو باز کردم که بیتا همونطور سرشو مث بچه کوچولو های بامزه گذاشته بود رو بازو و دستشم رو بازو بود همینطور که خوابیده بودم گوشی رو برداشتم رادین بود حتما رها میخواست از حال بیتا باخبر شه جواب دادم ...

۱ روز پیش
65K
#دوقلوهای_شیطون #پارت11 جینیونگ اا مگه نرفته بود این واستا این پسرع کیه؟به منچه اصلا اما فضولیم گل کردت بود نمیتونستمم حرفاشون بفهمم ضبط گوشی روشن کردم انگار دلش نمیخواست با پسره زیاد حرف بزنه باید ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت11 جینیونگ اا مگه نرفته بود این واستا این پسرع کیه؟به منچه اصلا اما فضولیم گل کردت بود نمیتونستمم حرفاشون بفهمم ضبط گوشی روشن کردم انگار دلش نمیخواست با پسره زیاد حرف بزنه باید یع کمکی میکردم ضبط خاموش کردم رفتم سمتشون انگار فرشته نجاتشو دیده باشه من:خانوم یو ...

۱ روز پیش
54K
پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی ...

پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی درو باز کرد و رفتم تو و ماشینو تو پارکینگ پارک کردم . پیاده شدمو: ...

۱ روز پیش
41K
#اشک حسرت #پارت ۹۵ آسمان :‌ با صدای در رومو برگردوندم طرف پنجره می دونستم آیدین - پاشو آسمان باید بریم خونه ای بابااینا مهمون دارن چه رویی داشت برگشتم نگاهش کردم وگفتم‌: اینجوری بیام ...

#اشک حسرت #پارت ۹۵ آسمان :‌ با صدای در رومو برگردوندم طرف پنجره می دونستم آیدین - پاشو آسمان باید بریم خونه ای بابااینا مهمون دارن چه رویی داشت برگشتم نگاهش کردم وگفتم‌: اینجوری بیام تا بهم بخندن آقای عاشق آیدین : من عذر خواهی کردم - ممنون که عذر ...

۱ روز پیش
70K
اشک حسرت پارت۹۳ با گریه اومد تو بغلم وسرشو گذاشت رو سینم - پانیذ چیزی نشده که می تونی بابات رو ببینی بیا ازش فاصله گرفتم واتاق دایی رو نشونش دادم باهم رفتیم تو اتاق ...

اشک حسرت پارت۹۳ با گریه اومد تو بغلم وسرشو گذاشت رو سینم - پانیذ چیزی نشده که می تونی بابات رو ببینی بیا ازش فاصله گرفتم واتاق دایی رو نشونش دادم باهم رفتیم تو اتاق دایی درد داشت داشت ناله می کرد پانیذ باز اشکش سرازیر شده بود دایی سعی ...

۱ روز پیش
40K
#اشک حسرت #پارت ۹۲ سعید : برگشتیم خونه خیلی خسته بودم می خواستم برم بخوابم مادر صدام زد رفتم اتاقش داشت آماده می شد بخوابه - جونم مادر کارم داشتی مادر : می دونم مشکل ...

#اشک حسرت #پارت ۹۲ سعید : برگشتیم خونه خیلی خسته بودم می خواستم برم بخوابم مادر صدام زد رفتم اتاقش داشت آماده می شد بخوابه - جونم مادر کارم داشتی مادر : می دونم مشکل داری پسرم ولی داری خودتو نابود می کنی دستی دستی خودتو نابود کردی یه عشق ...

۱ روز پیش
48K
پارت چهاردهم●■□ قسمت دوم: لرزش گوشی ام رو روی شیشه ها که رو زمین ریخته بودن حس کردم ...خم شدم و گوشیم رو تو یه دستم و یه تیکه شیشه رو تو دست دیگم گرفتم ...

پارت چهاردهم●■□ قسمت دوم: لرزش گوشی ام رو روی شیشه ها که رو زمین ریخته بودن حس کردم ...خم شدم و گوشیم رو تو یه دستم و یه تیکه شیشه رو تو دست دیگم گرفتم و دستم و مش تک کردم و شیشه رو تو مشتم فشار دادم ....قطره های ...

۱ روز پیش
54K