نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#اشک حسرت #پارت۱۰۶ سعید: ناراحت نگاش کردم وگفتم : درکت می کنم پانیذ ولی چیکار کنم نمی خواستم تو ناراحت بشی هر چی خدا بخواد همون میشه با بغض گفت : نمی تونم تحمل کنم ...

#اشک حسرت #پارت۱۰۶ سعید: ناراحت نگاش کردم وگفتم : درکت می کنم پانیذ ولی چیکار کنم نمی خواستم تو ناراحت بشی هر چی خدا بخواد همون میشه با بغض گفت : نمی تونم تحمل کنم سعید ..بابام تنها کسی که برام مونده ... کنارش نشستم سرشو گذاشت رو شونه ام ...

۱ روز پیش
55K
#پارت-یک شونه رو روی میز گذاشتم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلندی که مخصوص دبیرستان بود از خونه خارج شدم . خوبی این کفشا این بود که نه خیلی پاشنش بلند بود نه خیلی ...

#پارت-یک شونه رو روی میز گذاشتم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلندی که مخصوص دبیرستان بود از خونه خارج شدم . خوبی این کفشا این بود که نه خیلی پاشنش بلند بود نه خیلی کوتاه بود . گوشیمو در آوردم و به ساعت خیره شدم . هفت و بیست ...

۱ هفته پیش
150K
پارت بیست و پنجم # چڪاوڪـــ : وقتی رفتیم اونجا توجه دختر پسرا بهم جلب شد و خاله گفت خاله : بچه ها این چکاوک نامزد سورنه . بیشتر دخترا برام چشم غره رفته ولی ...

پارت بیست و پنجم # چڪاوڪـــ : وقتی رفتیم اونجا توجه دختر پسرا بهم جلب شد و خاله گفت خاله : بچه ها این چکاوک نامزد سورنه . بیشتر دخترا برام چشم غره رفته ولی یکی از دخترا که چهره ی خوشگلی داشت رو بهم گف : وای خالـــــه چ ...

۱ هفته پیش
79K
پارت دوازدهم # چڪاوڪـــ : دیدم همه سر سفره ی صبحانن و دارن صبحونه میخورن به جز.من وسوگند تا چشمشون به من خورد با تحسین نگام کردن که زودتر گفتم : سلام صبح بخیر همگی ...

پارت دوازدهم # چڪاوڪـــ : دیدم همه سر سفره ی صبحانن و دارن صبحونه میخورن به جز.من وسوگند تا چشمشون به من خورد با تحسین نگام کردن که زودتر گفتم : سلام صبح بخیر همگی با هم : سلام صبح تو هم بخیر رفتم پیش زندایی نشستم که بر از ...

۲ هفته پیش
71K
پارت اول ~~`` وی : اعضا تازه کامل شدن و برای آموزش رفتیم آمریکا... راستش اوضاع خیلی برا من خوب نیست‌ .. چون عضو جدید واقعا رو مخمه :/ قبل از اومدن اون یارو جانگ ...

پارت اول ~~`` وی : اعضا تازه کامل شدن و برای آموزش رفتیم آمریکا... راستش اوضاع خیلی برا من خوب نیست‌ .. چون عضو جدید واقعا رو مخمه :/ قبل از اومدن اون یارو جانگ کوک من و جیمین خیلی با هم خوب بودیم و بعد اومدن اون جیمین با ...

۳ هفته پیش
90K
#رویای_غیرممکن #پارت3 10 ماه بعد، روز کنکور بالاخره کنکور رو هم دادم تموم شد.البته که قرار نیست تو ایران بمونم و درسم رو ادامه بدم و تنها دلیلی که برای دادن کنکور داشتم این بود ...

#رویای_غیرممکن #پارت3 10 ماه بعد، روز کنکور بالاخره کنکور رو هم دادم تموم شد.البته که قرار نیست تو ایران بمونم و درسم رو ادامه بدم و تنها دلیلی که برای دادن کنکور داشتم این بود که به همه نشون بدم من لیاقت این همه چیز رو دارم. تو همین فکر ...

۳ هفته پیش
55K
#پریود زرد جوجه ای یه بار یکی از مراجعینم یه دختر سوئدی بود. دختری بود به غایت زیبا و مهربون که بعد از فوت مادرش در اثر سرطان، دچار افسردگی شده بود و می اومد ...

#پریود زرد جوجه ای یه بار یکی از مراجعینم یه دختر سوئدی بود. دختری بود به غایت زیبا و مهربون که بعد از فوت مادرش در اثر سرطان، دچار افسردگی شده بود و می اومد که باهام حرف بزنه. راجع به مادرش هر چی بیشتر حرف میزد من بیشتر به ...

۳ هفته پیش
276K
#پارت66: - چته بابا؟! روی تخت مثل بچه با ادبا نشستم و با اخم گفتم: - تا یاد بگیری با خواهرت چطور حرف بزنی! ارمیا کنارم نشست و سرم رو تو بغلش گرفت. محکم من ...

#پارت66: - چته بابا؟! روی تخت مثل بچه با ادبا نشستم و با اخم گفتم: - تا یاد بگیری با خواهرت چطور حرف بزنی! ارمیا کنارم نشست و سرم رو تو بغلش گرفت. محکم من رو به خودش فشار می داد دیگه داشتم نفس کم می اوردم. - آی آی ...

۲۵ شهریور 1398
34K
#پارت66: - چته بابا؟! روی تخت مثل بچه با ادبا نشستم و با اخم گفتم: - تا یاد بگیری با خواهرت چطور حرف بزنی! ارمیا کنارم نشست و سرم رو تو بغلش گرفت. محکم من ...

#پارت66: - چته بابا؟! روی تخت مثل بچه با ادبا نشستم و با اخم گفتم: - تا یاد بگیری با خواهرت چطور حرف بزنی! ارمیا کنارم نشست و سرم رو تو بغلش گرفت. محکم من رو به خودش فشار می داد دیگه داشتم نفس کم می اوردم. - آی آی ...

۲۵ شهریور 1398
33K
#همسر_اجباری #۲۶۲ چرا دروغ منم مردم دوست دارم زنم تو خونه واسم لباسهایی که دوست دارم بپوشه.مثل بقیه زنا که دوست دارن توجه مردشونو به خودشون جلب کنن.اما تو اینطوری نیستی این واسم سواله اصال ...

#همسر_اجباری #۲۶۲ چرا دروغ منم مردم دوست دارم زنم تو خونه واسم لباسهایی که دوست دارم بپوشه.مثل بقیه زنا که دوست دارن توجه مردشونو به خودشون جلب کنن.اما تو اینطوری نیستی این واسم سواله اصال تو به من حسی داری؟ آریا راست میگفت .از اتاق با هیچ حرفی رفتم بیرون ...

۲۴ شهریور 1398
67K
کوه یـخ^^پارت ۵~نامجون حرفم و قطع کرد و گفت: خب ...اگر میخوای از مـن بشنوی..باید بدونی که اون خیلی حساسه و ب هیـچ وجه پا پیـش نمیزاره^^ حالا که فهمیدی یکم کمکـش کن! من گفتم=ولـی ...

کوه یـخ^^پارت ۵~نامجون حرفم و قطع کرد و گفت: خب ...اگر میخوای از مـن بشنوی..باید بدونی که اون خیلی حساسه و ب هیـچ وجه پا پیـش نمیزاره^^ حالا که فهمیدی یکم کمکـش کن! من گفتم=ولـی خب من علاقه ای نسبت بهش ندارم! نامجـون=من نمیـدونم..خب باید برم^^ازش خداحافظی کـردم و بدرقـش ...

۲۱ شهریور 1398
50K
راوی:لیلی _________________________________________ دو سه روزی هست که از باغ شهرام برگشتیم و درگیر دید و بازدید نوروزیم ولی امروز توی خونه موندیم.سپهر و سعید داشتن توی حیاط بازی میکردن و منم داشتم براشون آبمیوه درست ...

راوی:لیلی _________________________________________ دو سه روزی هست که از باغ شهرام برگشتیم و درگیر دید و بازدید نوروزیم ولی امروز توی خونه موندیم.سپهر و سعید داشتن توی حیاط بازی میکردن و منم داشتم براشون آبمیوه درست میکردم که گوشیم زنگ خورد ،عسل بود و جواب دادم._به به سلاااممم عسل خانوم عیدت ...

۲۱ شهریور 1398
155K

"شاه من میشی دوباره"؟پارت بیست و پنجم بلاخره خاله اینا هم تشریف اوردن،بعد از سلام و احوال پرسی دورهم نشسته بودیم،از هر دری حرف میزدن،راستش واقعا کمی استرس داشتم که نکنه تصمیم اشتباهی گرفته باشیم. بلاخره عمو مهران رفت سر اصل مطلب و از اینکه همه میدونن من و ماهان ...

۱۶ شهریور 1398
117K
#لوهان پسر نسبتا جوون گفت:با سربازرس چیکار دارین؟؟ _از دوستاشم یه اتفاق مهمی افتاده حتما باید با سهون حرف بزنم +فکر نمیکنم وقتشون خالی باشه...بذارید(تلفنشو برا هماهنگ کردن برداشت)بذارید من خبر بـ _نه اگع میشه ...

#لوهان پسر نسبتا جوون گفت:با سربازرس چیکار دارین؟؟ _از دوستاشم یه اتفاق مهمی افتاده حتما باید با سهون حرف بزنم +فکر نمیکنم وقتشون خالی باشه...بذارید(تلفنشو برا هماهنگ کردن برداشت)بذارید من خبر بـ _نه اگع میشه بذارید بیخبر برم شک کرد:پس خودم باهاتون میام _باشه بلند شد و تا اتاق سهون ...

۱۳ شهریور 1398
51K
#شعر_عاشقی پارت٣٨ یک هفته ای گذشت و کارای بابام ردیف شده بود مامانمم کار گرفته بود و خرج این چند وقت رو هم ب زور ب مرجان خانم داد هر چند قبول نمیکرد ولی بازم ...

#شعر_عاشقی پارت٣٨ یک هفته ای گذشت و کارای بابام ردیف شده بود مامانمم کار گرفته بود و خرج این چند وقت رو هم ب زور ب مرجان خانم داد هر چند قبول نمیکرد ولی بازم مامانم زورش بیشتر از مرجان خانم بود امروز بابام ازاد میشد احسان بادادن اون فیلما ...

۱۲ شهریور 1398
49K
#پارت_⁴ از فکرش اومدم بیرون و به رهام گفتم: میگم داداش من بیام پیشه تو یا برم خونه دایی؟؟ رهام: بیا پیش خودم. گفتم: باش فقط یه سر برو خونه خاله من گوشیم رو از ...

#پارت_⁴ از فکرش اومدم بیرون و به رهام گفتم: میگم داداش من بیام پیشه تو یا برم خونه دایی؟؟ رهام: بیا پیش خودم. گفتم: باش فقط یه سر برو خونه خاله من گوشیم رو از مامان بگیرم. رهام: چشممم و رفت به سمت به سمت خونه خاله. بعد از گرفتن ...

۱۲ شهریور 1398
37K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشانزده لبخند رو صورتش نقش بست سریع جمش کرد که من نبینم خب دیگه بسه با این اخمات.بازشون کن اون پاکت سیگار. -مرسی البته تو باید ازم ممنون باشی که نزاشتمو جونتو نجات ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشانزده لبخند رو صورتش نقش بست سریع جمش کرد که من نبینم خب دیگه بسه با این اخمات.بازشون کن اون پاکت سیگار. -مرسی البته تو باید ازم ممنون باشی که نزاشتمو جونتو نجات دادم -آی آی االن برش میدارمآ. -نه نه باشه ممنون از لطفت. و هردو خندیدیم.بعد ...

۱۱ شهریور 1398
67K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد ونهم آنا هنوزم داشت اشک میریخت اما بی صدا ای خدا قربونت برم ببین زندگیه من چقد داغونه که حتی آنا ک از من دل خوشی نداره داره .اینطوری گریه میکنه. آنا-آریا نگران ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد ونهم آنا هنوزم داشت اشک میریخت اما بی صدا ای خدا قربونت برم ببین زندگیه من چقد داغونه که حتی آنا ک از من دل خوشی نداره داره .اینطوری گریه میکنه. آنا-آریا نگران نباش توکلت ب خدا باشه آنا چیزی الزم نداری واسه خونه بگیرم!؟ نه ارچی بخوام ...

۱۰ شهریور 1398
39K