نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#خواننده_شیطون #پارت47 «آنیسا» چنان خندیدم که نگو نپرس نامجونم که نگو نپرس حرصی میخوردا نامجون:آنیسا این دهمین باره رقصو خراب میکنی من:ولش مهم اینه بهم خوش بگذره دیگه! چانیول: بلد نیست دیگه وگرنه میرقصه من:خف ...

#خواننده_شیطون #پارت47 «آنیسا» چنان خندیدم که نگو نپرس نامجونم که نگو نپرس حرصی میخوردا نامجون:آنیسا این دهمین باره رقصو خراب میکنی من:ولش مهم اینه بهم خوش بگذره دیگه! چانیول: بلد نیست دیگه وگرنه میرقصه من:خف بباش باشه آلان نشونت میدم رقصو رفتیم اخرشو چنان یه حرکت خفن زدم من:دوستام که ...

۱۸ دقیقه پیش
4K
سلام نمیدونم کدومتون متن هایی که نوشتم رو خوندید فقط میدونم کپی نیست و از کسی یا پیجی برداشت نکردم مثل امثال این متن ها که همش کپی متن هایی که نوشتم ، از تجربه ...

سلام نمیدونم کدومتون متن هایی که نوشتم رو خوندید فقط میدونم کپی نیست و از کسی یا پیجی برداشت نکردم مثل امثال این متن ها که همش کپی متن هایی که نوشتم ، از تجربه های شخصی م که گذاشتم بخونید بلکه بتونم یه راهنمای کوچیک باشم واسه تون . ...

۲۸ دقیقه پیش
5K
#خواننده_شیطون #پارت46 «چانیول» جیهوپ:مگه توکلت گچه آخه رستورانی چیز میزی نکه زمین رالی که آنیسا:همینی که هست اون روز بعد شهربازی کارت بانکیم خالی شد من:میشه تموم کنین هان! آنیسا:واا باشه داد نزن بااون حنجرت ...

#خواننده_شیطون #پارت46 «چانیول» جیهوپ:مگه توکلت گچه آخه رستورانی چیز میزی نکه زمین رالی که آنیسا:همینی که هست اون روز بعد شهربازی کارت بانکیم خالی شد من:میشه تموم کنین هان! آنیسا:واا باشه داد نزن بااون حنجرت پرده گوشم پاره شد جیهوپ:آنیسا یدونه از اون رپرایی شوگایی چانیول بخون من:هن چیشد جیهوپ:این ...

۱ ساعت پیش
13K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑦③ چشامو بستمو بازکردم نه خودش بود جانی. لب تابو بستم رفتم سمت اتاق سرهنگ در زدم و رفتم تو گفتم:ببخشید من نمی تونم -چرا تو که بهترین ماموری تازه نمی خواد هک کنی ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑦③ چشامو بستمو بازکردم نه خودش بود جانی. لب تابو بستم رفتم سمت اتاق سرهنگ در زدم و رفتم تو گفتم:ببخشید من نمی تونم -چرا تو که بهترین ماموری تازه نمی خواد هک کنی فقط باید +بله می دونم باید چی کار کنم ولی من مشکلم با این شخصه ...

۳ ساعت پیش
22K
. ماندن یا نماندن، مسئله این است وقتی گفت هم خندم گرفت هم رفتم تو فکر .. همیشه وقتی میومد یکی از چهار گوشه‌ی کافه رو انتخاب میکرد.این بار گوشه‌ی پنجره بود .. هوایِ بیرون ...

. ماندن یا نماندن، مسئله این است وقتی گفت هم خندم گرفت هم رفتم تو فکر .. همیشه وقتی میومد یکی از چهار گوشه‌ی کافه رو انتخاب میکرد.این بار گوشه‌ی پنجره بود .. هوایِ بیرون تاریک بود! کافه پر بود از دودِ سیگارایی که مردم پشت سرِ هم روشن میکردن ...

۷ ساعت پیش
44K
#Me # من یه دخـتر معمولی ام.... با چهره یِ معمولی و لبخندی معمولی تـر.... شیطنت با گل و خاکم عجینه و بغضامُ سرِ بالشِ زیر سرم تو سیاهیِ شب هام خالی میکنم... ناراحتی هام ...

#Me # من یه دخـتر معمولی ام.... با چهره یِ معمولی و لبخندی معمولی تـر.... شیطنت با گل و خاکم عجینه و بغضامُ سرِ بالشِ زیر سرم تو سیاهیِ شب هام خالی میکنم... ناراحتی هام چند دقیقه ایه و قهرام زیادِ زیاد طول بکشه یک ساعت.... سیگـار کشیدن هرگز مهرِ ...

۸ ساعت پیش
35K
ته چین : برنج 4 پیمانه ماست همزده (یونانی) 3 لیوان زرده تخم مرغ 4 عدد نمک و فلفل به میزان لازم زعفران به مقدار زیااااد ✔ اول از همه مرغ رو با پیاز نگینی ...

ته چین : برنج 4 پیمانه ماست همزده (یونانی) 3 لیوان زرده تخم مرغ 4 عدد نمک و فلفل به میزان لازم زعفران به مقدار زیااااد ✔ اول از همه مرغ رو با پیاز نگینی شده و نمک و فلفل و زردچوبه و مقداری زعفران میپزیم و تکه تکه و ...

۱۲ ساعت پیش
29K
https://m.soundcloud.com/radiochehrazi/radio-chehrazi-18-khodahafez جوون اول آسایشگاه بودیم،تا دلبر اومد... گفتیم خب منطقیه دیگه،یه خانومی با این کمالات، بافتنی، لاک قرمز، خوشگل عین ماه، مام که اونجور، باید عاشقش شیم دیگه، اومد قبل اینکه سلام کنه، گفتیم شمایلت ...

https://m.soundcloud.com/ra... جوون اول آسایشگاه بودیم،تا دلبر اومد... گفتیم خب منطقیه دیگه،یه خانومی با این کمالات، بافتنی، لاک قرمز، خوشگل عین ماه، مام که اونجور، باید عاشقش شیم دیگه، اومد قبل اینکه سلام کنه، گفتیم شمایلت چه نیکوست. خندید گفت مال شما بیتره ، رفت... هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت ...

۱ روز پیش
88K
🍁 🍁 🍁 🍁 #خان_زاده #پارت186 با سری پایین افتاده گفتم _دیگه بهتره این صحبتا رو نکنیم. منم عجله دارم می‌خوام برم.. راهمو سد کرد و گفت _شنیدی که طلاق دادم مهتابو؟ فقط نگاهش کردم.که ...

🍁 🍁 🍁 🍁 #خان_زاده #پارت186 با سری پایین افتاده گفتم _دیگه بهتره این صحبتا رو نکنیم. منم عجله دارم می‌خوام برم.. راهمو سد کرد و گفت _شنیدی که طلاق دادم مهتابو؟ فقط نگاهش کردم.که ادامه داد _از ارث محروم ‌شدم حتی سوئیچ ماشینمم ازم گرفته بی تفاوت گفتم _خوب؟به ...

۱ روز پیش
43K
یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و ...

یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و عسل سعی میکرد آرومش کنه که یاشار گفت_کاش میشد صداشو ضبط میکردی._من از پشت در ...

۱ روز پیش
95K
♡پارت هشتم ♡ داخل رفتم داشتم اینورو اونورو نگا میکردم که یه خانومی اومد گف شما خانوم ایمانی هستید؟؟ +ب له بله خودمم _اقای سبحانی گفتن که امروز میاین بفرمایین ببرمتون اتاقشون +چشم خیلی ممنونم ...

♡پارت هشتم ♡ داخل رفتم داشتم اینورو اونورو نگا میکردم که یه خانومی اومد گف شما خانوم ایمانی هستید؟؟ +ب له بله خودمم _اقای سبحانی گفتن که امروز میاین بفرمایین ببرمتون اتاقشون +چشم خیلی ممنونم چند تقه ای به در زدو داخل شدو گف: سلام ببخشین خانم ایمانی اومدن _بگو ...

۱ روز پیش
33K
#پارت_39 . عقب رفتم که حواسم نبود و محکم به گلدون رو میز برخورد کردم و با شکستنش هر دو طرف از ترس جیغ زدن و نگاهشون سمت من برگشت... . نهال با چشم های ...

#پارت_39 . عقب رفتم که حواسم نبود و محکم به گلدون رو میز برخورد کردم و با شکستنش هر دو طرف از ترس جیغ زدن و نگاهشون سمت من برگشت... . نهال با چشم های گرد شده به منی که نا باور بهشون خیره شده بودم و دستم و دهنم ...

۱ روز پیش
79K
#پارت۴۵ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال -می‌گی چی‌کار کنم سارا؟ شب تو خیابون بخوابم؟ -نه، بیا پیش خودم. منم تنهام. -دیگه چی؟ به حد کافی بهت زحمت دادم. چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: -جان ...

#پارت۴۵ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال -می‌گی چی‌کار کنم سارا؟ شب تو خیابون بخوابم؟ -نه، بیا پیش خودم. منم تنهام. -دیگه چی؟ به حد کافی بهت زحمت دادم. چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: -جان مادرت این تعارف‌ها رو کنار بذار. نیای ناراحت می‌شم. -آخه مادرم اجازه نمی‌ده، من هیچ‌وقت ...

۱ روز پیش
107K
#پارت۴۴ #رمان_شیطان_زاده همان دختری که به تازگی با او دوست شده بودم و او در کلاس دانشگاه شماره‌اش را به من داد و ازم خواست میسکالی روی گوشی‌اش بیندازم تا شماره‌ام را ذخیره کند ولی ...

#پارت۴۴ #رمان_شیطان_زاده همان دختری که به تازگی با او دوست شده بودم و او در کلاس دانشگاه شماره‌اش را به من داد و ازم خواست میسکالی روی گوشی‌اش بیندازم تا شماره‌ام را ذخیره کند ولی من یادم رفت. انگار در آن لحظه تنها کسی که می‌توانست به من کمک کند، ...

۱ روز پیش
89K
رمان قهوه قجری: پارت۵۵: دوباره خندید و گفت: -من موندم تو با این روحیه محتاطت چجوری این بازی رو شروع کردی! خودمم خندیدم و گفتم: -نمی‌دونم والا، یه دفعه مغزم فرمان نداد و نفهمیدم دارم ...

رمان قهوه قجری: پارت۵۵: دوباره خندید و گفت: -من موندم تو با این روحیه محتاطت چجوری این بازی رو شروع کردی! خودمم خندیدم و گفتم: -نمی‌دونم والا، یه دفعه مغزم فرمان نداد و نفهمیدم دارم چیکار می‌کنم. قهوش رو خورد و فنجونش رو گذاشت رو میز و گفت: -اسم پسر ...

۱ روز پیش
60K
پارت۴۰ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 از این‌که این‌طور گول‌شان می‌زدم نمی‌دانستم باید عصبی باشم یا خوشحال؟ مادرم فکر می‌کرد من با مازیار خوشبختم و در تلاش بود تا جهیزیهٔ مناسبی ...

پارت۴۰ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 از این‌که این‌طور گول‌شان می‌زدم نمی‌دانستم باید عصبی باشم یا خوشحال؟ مادرم فکر می‌کرد من با مازیار خوشبختم و در تلاش بود تا جهیزیهٔ مناسبی برایم بخرد. خوشبختی ظاهری من باعث شده بود او و بابا غرق در شادی باشند، ...

۱ روز پیش
53K
چهارشنبه ها منتظرش بودم سر چهار راه دکترا… سرباز بود نمیدونم چه حکمتی بود فقط چهارشنبه ها بهش مرخصی میدادن…! با همون فرم سربازی و موهای تراشیده شدشو پوتینای خاکیش میومد سر قرار… همه جوره ...

چهارشنبه ها منتظرش بودم سر چهار راه دکترا… سرباز بود نمیدونم چه حکمتی بود فقط چهارشنبه ها بهش مرخصی میدادن…! با همون فرم سربازی و موهای تراشیده شدشو پوتینای خاکیش میومد سر قرار… همه جوره عاشقش بودم,مهم نبود چی پوشیده و سر وضعش چطوره… گیریم کت چرم میپوشید و موهاشو ...

۱ روز پیش
44K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤③ دکتر جانی بهم زنگ زد جواب دادم:بله مرد؟ نه زنده موند فقط هی میگه الیسا کو شما الیسا هستید —بهش بگید دو دیقه پیش رفت گوشیو بهشون بدم —نه نه ولی نشنید ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤③ دکتر جانی بهم زنگ زد جواب دادم:بله مرد؟ نه زنده موند فقط هی میگه الیسا کو شما الیسا هستید —بهش بگید دو دیقه پیش رفت گوشیو بهشون بدم —نه نه ولی نشنید جانی باذوق جواب داد:الیسا الیسا تویی —نه عمشم آخه به تو کدوم خری زنگ میزنه ...

۱ روز پیش
51K
(آشنایی من با مرحومه سحر قسمت پنجم و اخر ) فهمیدم که این عمل میتونه انجام بشه اما با ریسک بالا گفتیم قبول نکنیم و بریم شهری دیگ برای عمل اما سحر اصرار داشت هرچه ...

(آشنایی من با مرحومه سحر قسمت پنجم و اخر ) فهمیدم که این عمل میتونه انجام بشه اما با ریسک بالا گفتیم قبول نکنیم و بریم شهری دیگ برای عمل اما سحر اصرار داشت هرچه زود تر عملش انجام بشه نمیشد کاری کرد بالاخره خانوادش قبول کردن قبلی که بره ...

۱ روز پیش
45K
مرا باور کن پارت 54 دلبر: به صورت آرین نگاه کردم یعنی واقعا می خواد اینارو بپوشم آرین- بیا اینارو بپوش -دیوونه شدی چجوری اینارو بپوشم هاا؟!! _ راه دیگه ای ندارم اگه اینجوری بمونی ...

مرا باور کن پارت 54 دلبر: به صورت آرین نگاه کردم یعنی واقعا می خواد اینارو بپوشم آرین- بیا اینارو بپوش -دیوونه شدی چجوری اینارو بپوشم هاا؟!! _ راه دیگه ای ندارم اگه اینجوری بمونی می ترسم سرما بخوری به صورتم چین انداختم و لباسا و ازش گرفتم و به ...

۱ روز پیش
60K