نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_شصتم #من_و_تنهایی باز شماره رو گرفتم....چندتا بوق خورد تا جواب داد... امیر : الو سلام مارال : سلام خوبی ؟ امیر : عه مارال تویی‌؟ مرسی تو خوبی ؟ مارال : اره خودمم...ممنون...مزاحم نشدم که؟ ...

#پارت_شصتم #من_و_تنهایی باز شماره رو گرفتم....چندتا بوق خورد تا جواب داد... امیر : الو سلام مارال : سلام خوبی ؟ امیر : عه مارال تویی‌؟ مرسی تو خوبی ؟ مارال : اره خودمم...ممنون...مزاحم نشدم که؟ امیر : نه این چه حرفیه..کاری داشتی ؟ مارال : اره گفتی که بهت خبر ...

۱ دقیقه پیش
258
http://wisgoon.com/pin/27707275/ با حالت گیجی جواب داد : چرا. + پس چرا با خودتون چتری نیاوُردین؟ چون جوابی نشنیدم به سمتش برگشتم و گفتم : + راستش این همه مقدمه چیدم که بگم میتونید از چتر ...

http://wisgoon.com/pin/2770... با حالت گیجی جواب داد : چرا. + پس چرا با خودتون چتری نیاوُردین؟ چون جوابی نشنیدم به سمتش برگشتم و گفتم : + راستش این همه مقدمه چیدم که بگم میتونید از چتر من استفاده کنید و چترمو به سمتش گرفتم انتظار داشتم یک ساعتی با هم چونه ...

۴۰ دقیقه پیش
5K
#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت18 (به جون خودمم کم تر از چهار نفر نظر ندن دیگه نمیزارم) من:هوف خداروشکر راحت شدم اوف کش موهامو باز کردم موهام ریخت دورم یکم موهامو مالش دادم رویی کاناپه اتاقش دراز کشیدم ...

#دوقلوهای_شیطون #ادامه_پارت18 (به جون خودمم کم تر از چهار نفر نظر ندن دیگه نمیزارم) من:هوف خداروشکر راحت شدم اوف کش موهامو باز کردم موهام ریخت دورم یکم موهامو مالش دادم رویی کاناپه اتاقش دراز کشیدم تا خستگیم در بره نفهمیدم کی خوابم برد صبح با صدایی یکی از خواب بلند ...

۴۵ دقیقه پیش
3K
#دوقلوهای_شیطون #پارت18 آیسان من:یعنی چی یعنی من شب تنهام کجا میرین آنیسا:عزیزم ما امشب ساعت 12دقیقا دوساعت دیگه پرواز داریم تو ژاپن کنسرت داریم میرا:شب در و.قفل کن نگران نباش امنیتش بالا من:آخه من چیکار ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت18 آیسان من:یعنی چی یعنی من شب تنهام کجا میرین آنیسا:عزیزم ما امشب ساعت 12دقیقا دوساعت دیگه پرواز داریم تو ژاپن کنسرت داریم میرا:شب در و.قفل کن نگران نباش امنیتش بالا من:آخه من چیکار کنم نمیشه منم بیام مارنی:اونوقت فردا کی به کارات میرسی نخیرم من:نمیشه برم خونه بی ...

۱ ساعت پیش
6K
#پارت ششم. رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون بعد از خوردن یه املت خوشمزه که با میرغضب بازیای عرشیا کوفتم شد به اتاقم رفتم تا برای جشن فردا اماده باشم به سه نرسیده خروپفم به هوا ...

#پارت ششم. رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون بعد از خوردن یه املت خوشمزه که با میرغضب بازیای عرشیا کوفتم شد به اتاقم رفتم تا برای جشن فردا اماده باشم به سه نرسیده خروپفم به هوا رفت ززززززیییییینننننگگگگگ. ززززززیییییینننننگگگگگ زهر مار خفه شو دیگه هر روز هر عر عرمیکنه نمیزاره بخوابمممممم ...

۱ ساعت پیش
7K
#پارت_پنجاه_و_نهم #من_و_تنهایی مارال : حرف دلت همین بود ؟ چقد راحت.... علی : اره امیدوارم خودت تا تهش فهمیده باشی...مجبور بودم بفهم مارال : اره فهمیدم...باشه مشکلی نیست....میدونم علی : تو حرفی نداری ؟ مارال ...

#پارت_پنجاه_و_نهم #من_و_تنهایی مارال : حرف دلت همین بود ؟ چقد راحت.... علی : اره امیدوارم خودت تا تهش فهمیده باشی...مجبور بودم بفهم مارال : اره فهمیدم...باشه مشکلی نیست....میدونم علی : تو حرفی نداری ؟ مارال : اتفاقا منم حرفام خیلی زیادن میخوای منم شروع کنم به گفتن ؟ علی : ...

۱ ساعت پیش
9K
پارت ۱۱ فیک سرنوشت کای با یه جعبه آبجو از اتاق اومد بیرون و رفت سمت بچه ها . روی زمین نشست و جعبه رو روی میز جلوی مبل سبز رنگشون گذاشت _مهمون ها...بخورید... سورا_ممنون...من ...

پارت ۱۱ فیک سرنوشت کای با یه جعبه آبجو از اتاق اومد بیرون و رفت سمت بچه ها . روی زمین نشست و جعبه رو روی میز جلوی مبل سبز رنگشون گذاشت _مهمون ها...بخورید... سورا_ممنون...من آبجو نمی خورم هانا همونطور که داشت خم میشد تا شیشه ی آبجو رو برداره ...

۱ ساعت پیش
8K
#پارت_پنجاه_و_هشتم #من_و_تنهایی با میترا رفتیم خوابگاه....مهرناز هنوز برنگشته بود... یکم غذا که از دیشب بود رو گرم کردم و با میترا خوردیم... مهرناز زنگ زد مهرناز : سلام مارال خوبی ؟ مارال : سلام ممنون ...

#پارت_پنجاه_و_هشتم #من_و_تنهایی با میترا رفتیم خوابگاه....مهرناز هنوز برنگشته بود... یکم غذا که از دیشب بود رو گرم کردم و با میترا خوردیم... مهرناز زنگ زد مهرناز : سلام مارال خوبی ؟ مارال : سلام ممنون تو خوبی ؟ مهرناز : مرسی من امشب دیر میام... مارال : چرا ؟! مهرناز ...

۱ ساعت پیش
11K
#دوقلوهای_شیطون #پارت17 چان بادهن باز داشتم به دخترا نگاه میکردم آیسان:همچین میکشین انگار چی هست عوضش درمیاد دیگه!! من:حاضرم خودم کتک بخورم اما آنیسا چیزیش نشه آیسان:چیش جمع کن بینم این فردین بازیا چیه باوا ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت17 چان بادهن باز داشتم به دخترا نگاه میکردم آیسان:همچین میکشین انگار چی هست عوضش درمیاد دیگه!! من:حاضرم خودم کتک بخورم اما آنیسا چیزیش نشه آیسان:چیش جمع کن بینم این فردین بازیا چیه باوا کای:خخخخ منکه میگم اولی رو قبول کن یونگی بهتر از چهارنفره ها مخصوصا دی او ...

۲ ساعت پیش
11K
#کاپ_کیک_هندوانه باز هم #ایده_یلدایی . 😉 این کاپ کیک ها رو با دستور کاپ کیک ساده درست کردم . فقط داخلش رنگ خوراکی ریختم . بافت این نوع کاپ کیک رو خیلی دوست دارم . ...

#کاپ_کیک_هندوانه باز هم #ایده_یلدایی . 😉 این کاپ کیک ها رو با دستور کاپ کیک ساده درست کردم . فقط داخلش رنگ خوراکی ریختم . بافت این نوع کاپ کیک رو خیلی دوست دارم . تخم مرغ ۲ عدد شیر ۸۰ میلی ، یک سوم لیوان روغن مایع ۸۰ میلی ...

۳ ساعت پیش
16K
#پارت 17 #برایه من وتو این اخرش نیست چانیول سخت ارضا میشد... وقتی حس کرد داره ارضا میشه اخرین ضربشم زد...وحس مایعی داغ که داخل خودش... چانیول سرشو طرف سرشونه بک برد نوک بینیشو روش ...

#پارت 17 #برایه من وتو این اخرش نیست چانیول سخت ارضا میشد... وقتی حس کرد داره ارضا میشه اخرین ضربشم زد...وحس مایعی داغ که داخل خودش... چانیول سرشو طرف سرشونه بک برد نوک بینیشو روش کشید لباشوگذاشت ودندوناشو داخل شونش فرو کرد... بک دیگه جونی نداشت که ناله بکنه... از ...

۴ ساعت پیش
12K
پارت سیزدهم_ #شاهزاده_برفی اولیویا: سال ها پیش تموم سرزمین ها بهم پیوسته بودن و فرقی نداشت یه الفی یا یه فردی با قدرت تاریکی تموم این هفت سرزمین فقط یک فرمانروا داشت...شاه ریووکا ولی همونطور ...

پارت سیزدهم_ #شاهزاده_برفی اولیویا: سال ها پیش تموم سرزمین ها بهم پیوسته بودن و فرقی نداشت یه الفی یا یه فردی با قدرت تاریکی تموم این هفت سرزمین فقط یک فرمانروا داشت...شاه ریووکا ولی همونطور که میدونی هیریا کسی که شاه ریووکا عاشقش بود.. لیا:به شاه ریووکا خیانت کرد؟ الیویا:نه...اون ...

۵ ساعت پیش
13K
رمان تاس روزگار پارت چهار آتوسا :به عشقت کصافت تو یه آدم آشغالی که ارزش فکر کردن هم نداری رویا توی گوه رو شناخت که گول حرفات رو نخورد تو یه آدم مریضی بادادحرفام رو ...

رمان تاس روزگار پارت چهار آتوسا :به عشقت کصافت تو یه آدم آشغالی که ارزش فکر کردن هم نداری رویا توی گوه رو شناخت که گول حرفات رو نخورد تو یه آدم مریضی بادادحرفام رو می گفتم با کلمه آخرم حس کردم سمت چپ صورتم سوخت . ساشا دست روم ...

۵ ساعت پیش
12K
کسی که ادعا میکنه موجودات فضایی هیچوقت به زمین سفر نکردن،قطعاً هیچ زنی تو زندگیشون نبوده! به نظر من زن ها هم ظاهراً ، هم باطناً کُلی با زمینی ها فرق دارن. کدوم موجود زمینی ...

کسی که ادعا میکنه موجودات فضایی هیچوقت به زمین سفر نکردن،قطعاً هیچ زنی تو زندگیشون نبوده! به نظر من زن ها هم ظاهراً ، هم باطناً کُلی با زمینی ها فرق دارن. کدوم موجود زمینی ای تو چشم هاش چیزی داره که میتونه مثل نیروی جاذبه زمین جذبت کنه؟ کدوم ...

۵ ساعت پیش
15K
آسمون ابری بود و گرفته یهو یک غرش شدید کرد انگار کسی توی آسمون داشت جون میداد بعد آروم شد و نم نم قطره های بارون از آسمون پایین ریخت هر قطره با لطافت روی ...

آسمون ابری بود و گرفته یهو یک غرش شدید کرد انگار کسی توی آسمون داشت جون میداد بعد آروم شد و نم نم قطره های بارون از آسمون پایین ریخت هر قطره با لطافت روی زمین می نشت ،شیشیه هایی که از غرش آسمون لرزیده بود حالا داشت با اشکاش ...

۵ ساعت پیش
18K
سلام زندگیم خیلی دلم برات تنگ شده از صبح تا الان دارم توی بارون راه میرم مثل دیونه ها نه چون چشم باز کردم دیدم بیرون شهرم مثل خوده دیونه ها شدم وقتی از خونه ...

سلام زندگیم خیلی دلم برات تنگ شده از صبح تا الان دارم توی بارون راه میرم مثل دیونه ها نه چون چشم باز کردم دیدم بیرون شهرم مثل خوده دیونه ها شدم وقتی از خونه زدم بیرون یکی از صداهات(صدای مکالمه ی که قبلا ضبط‌ کرده بودم) که دانشگاه بودی ...

۶ ساعت پیش
15K
#پارت_پنجاه_و_ششم #من_و_تنهایی میترا : میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم ؟ ارسلان : اره چرا که نه... میترا : بچه ها یه لحظه مارو تنها میذارین ؟ مارال و امیر : باشه.... میترا : ممنون من ...

#پارت_پنجاه_و_ششم #من_و_تنهایی میترا : میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم ؟ ارسلان : اره چرا که نه... میترا : بچه ها یه لحظه مارو تنها میذارین ؟ مارال و امیر : باشه.... میترا : ممنون من و امیر از ارسلان و میترا دور شدیم... تو حیاط دانشگاه قدم میزدیم... هیچ حرفی ...

۱۹ ساعت پیش
45K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۷ اروم سرمو بالا گرفتم و با دیدن نیلوفر دستامو دور کمرش محکم کردم و اروم منو زمین گذاشت و همدیگه رو بغل کردیم... چون بابا دم در منتظر بود زودی خداحافظی کردیم و گفتم دوباره میام میبینمت! خودمو به ماشین رسوندم... . . . چند دقیقه گذشت ...

۲۱ ساعت پیش
36K
رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ...

رمان تاس روزگار پارت سوم ساشا وقتی به اینجا رسید ساکت شد وبه من نگاه کردکه اعکسلعملم رو ببینه فقط داشتم باتعجب نگاش می کردم وقتی ازطرفم اعکسلملی ندید ادامه دادتوروزتولدت بهش پیشنهاد دوستی دادم ولی اون قبول نکرد ازاون روزبه بعد سعیکردم بهت نزدیک بشم تا.............. دیگه تحمل نکردم ...

۲۱ ساعت پیش
26K
 پارت دهم_ #شاهزاده_برفی بعد از چند ثانیه مارنی با یه قیافه ناراحت امد داخل... مارنی:میشه بیام پیشت؟ کوکی:بیا... امد سمتم و روبه روم ایستاد باغم تو چشام خیره شد و...وقتی نگاش به دست غرق ...

 پارت دهم_ #شاهزاده_برفی بعد از چند ثانیه مارنی با یه قیافه ناراحت امد داخل... مارنی:میشه بیام پیشت؟ کوکی:بیا... امد سمتم و روبه روم ایستاد باغم تو چشام خیره شد و...وقتی نگاش به دست غرق در خونم افتاد چشاش گرد شد!... مارنی:دستت...دستتت چی ششده؟ کوکی:چیزی نیست! بی توجهه به حرفم ...

۲۱ ساعت پیش
22K