نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق... پارت 72 مهرداد : چقدر خوب بود دیدن شادی عزیزت محسن کنار گوشم گفت : پاشو تو نمی خوای کادو بدی - نه محسن : نگو کادو نگرفتی - گرفتم ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق... پارت 72 مهرداد : چقدر خوب بود دیدن شادی عزیزت محسن کنار گوشم گفت : پاشو تو نمی خوای کادو بدی - نه محسن : نگو کادو نگرفتی - گرفتم محسن : خودت می خوای بدی ...منظورم اینه جلو کسی نمی خوای بدی - آره ...

۱۲ ساعت پیش
25K
#خان_زاده #پارت261 باورم نمیشد اهورا ست که این طوری با نفرت نگاهم می‌کنه. با فکی قفل شده غرید _چیو می‌خوای واسم تعریف کنی؟ این‌که چه طور با هم خوابیدین؟ _اهورا... من و سامان... با نعره ...

#خان_زاده #پارت261 باورم نمیشد اهورا ست که این طوری با نفرت نگاهم می‌کنه. با فکی قفل شده غرید _چیو می‌خوای واسم تعریف کنی؟ این‌که چه طور با هم خوابیدین؟ _اهورا... من و سامان... با نعره ‌اش از ترس اون قدر عقب رفتم که خوردم به دیوار _ببند دهنتوووو... نمی‌خوام صدات ...

۱۳ ساعت پیش
18K
«دلارام» تا شب هر کار کردم نشد که نشد.. خوبیش به این بود کسی هم نیومد سراغم.. واقعا مونده بودم اینا واسه چی منو گرفتن اوردن اینجا؟!..خب اگه می خواستن ازم حرف بکشن پس چرا ...

«دلارام» تا شب هر کار کردم نشد که نشد.. خوبیش به این بود کسی هم نیومد سراغم.. واقعا مونده بودم اینا واسه چی منو گرفتن اوردن اینجا؟!..خب اگه می خواستن ازم حرف بکشن پس چرا انقدر بی بُخارن؟!.. البته ارزومم نبود که بلا ملا سرم بیارن..همون بهتر که کاری باهام ...

۱۴ ساعت پیش
25K
#پارت۶ توجهی نکردم به بچه ها گفتم من_ هیونا با کولت کجاها رفتی هیونا_کل کلبه گشتم پوکر نگاش کردم من_خاک تو سرت بار هزارمته میای اینجا برای بار هزارم هم کل کلبه رو میگردی _هیونا ...

#پارت۶ توجهی نکردم به بچه ها گفتم من_ هیونا با کولت کجاها رفتی هیونا_کل کلبه گشتم پوکر نگاش کردم من_خاک تو سرت بار هزارمته میای اینجا برای بار هزارم هم کل کلبه رو میگردی _هیونا و می سو برین زیر زمین و دور و ورش و بگردین من مارلیم نشیمن ...

۱۹ ساعت پیش
18K
#پارت_۴۱ از پشت شیشه نگاهش کردم.... باباش خواب بود....پس بهش ارامبخش تزریق کردن... هه....نمیدونه چه کارا که قرار نیست با دخترش بکنم... نگاه کن....خدا خودش دختره رو گزاشت سر راهم...اینطوری راحت تر میتونم انتقامم رو ...

#پارت_۴۱ از پشت شیشه نگاهش کردم.... باباش خواب بود....پس بهش ارامبخش تزریق کردن... هه....نمیدونه چه کارا که قرار نیست با دخترش بکنم... نگاه کن....خدا خودش دختره رو گزاشت سر راهم...اینطوری راحت تر میتونم انتقامم رو بگیرم.. در رو باز کردم و رفتم داخل.. آنالی: به صورت بابام نگاه کردم..... چرا ...

۲۱ ساعت پیش
28K
کسی که جلوی مغازش سبد پلاستیکی میذاره که بقیه پارک نکنن نباید شاکی بشه چرا تو لواسان یه سری که زورشون بیشتره زمین خواری میکنن. کارمندی که به ارباب رجوع میگه برو فردا بیا نباید ...

کسی که جلوی مغازش سبد پلاستیکی میذاره که بقیه پارک نکنن نباید شاکی بشه چرا تو لواسان یه سری که زورشون بیشتره زمین خواری میکنن. کارمندی که به ارباب رجوع میگه برو فردا بیا نباید شاکی بشه چرا حقوقش دو هفته دیر میشه. راننده تاکسی ای که پول خرد نداره ...

۱ روز پیش
20K
#پارت_۷ صداش اومد ک با خنده میگفت _ ول کن دختر...خفه شدم...چقدر سمجی...باشه بیا اینم برق پس مرد بود...چه جالب...برق ها روشن شد...ولی یهو یه چیزی با شتاب اومد سمت صورتم...سریع جا خالی دادم...دقت کردم ...

#پارت_۷ صداش اومد ک با خنده میگفت _ ول کن دختر...خفه شدم...چقدر سمجی...باشه بیا اینم برق پس مرد بود...چه جالب...برق ها روشن شد...ولی یهو یه چیزی با شتاب اومد سمت صورتم...سریع جا خالی دادم...دقت کردم دیدم رویه رینگ مسابقه وایسادیم...پس مسابقه بزن بزن بود...بریم ک رفتیم...من ک زنونه میزنم اونو ...

۱ روز پیش
56K
ادامه پارت قسمت اخر کیان در حالی که دست عمو جهان رو گرفته بود و کمکش می‌کرد ، از در داخل شد‌. بابا و عمو حمید به استقبالش رفتن و روی تخته جای خوبی براش ...

ادامه پارت قسمت اخر کیان در حالی که دست عمو جهان رو گرفته بود و کمکش می‌کرد ، از در داخل شد‌. بابا و عمو حمید به استقبالش رفتن و روی تخته جای خوبی براش درست کردن . مامان مرتب این طرف و اون طرف می‌رفت. نامزد شهره دختر عمو ...

۲ روز پیش
73K
بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم ...

بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم تا وقتی میاد بهش بگم ، از بقیه هم خواسته بودم بهش خبر ترسونن. مامان ...

۲ روز پیش
79K
وصیت نامه شهید احمد کاظمی الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر ...

وصیت نامه شهید احمد کاظمی الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری ...

۲ روز پیش
12K
چند دقیقه بعد خودش گفت : ارغوان من دوست ندارم تو کار بکنی ، برای اوقات بیکاریت برو باشگاه! برو کلاس ! حالا هر چی که دوست داری؛ برو یه زبان دیگه یاد بگیر ؛ ...

چند دقیقه بعد خودش گفت : ارغوان من دوست ندارم تو کار بکنی ، برای اوقات بیکاریت برو باشگاه! برو کلاس ! حالا هر چی که دوست داری؛ برو یه زبان دیگه یاد بگیر ؛ اما اجازه کار کردن بهت نمیدم !! لطفاً دیگه نگو. ناراحت شدم، یکم هم لبام ...

۲ روز پیش
61K
که گفت: آره عشقم! دیدم !خوندم ! حق داری که به هم بریزی. اما تو ببین من چقدر دوست دارم ... ببین چه آرامشی داری!! ببین چه زندگی قشنگی با هم ساختیم !!! حرف‌های آدم ...

که گفت: آره عشقم! دیدم !خوندم ! حق داری که به هم بریزی. اما تو ببین من چقدر دوست دارم ... ببین چه آرامشی داری!! ببین چه زندگی قشنگی با هم ساختیم !!! حرف‌های آدم بی ارزشی مثل شیوا و یه عروسی قاچاقی ، توی یه کشور دیگه ، چیزی ...

۲ روز پیش
49K
سخت تلاش کن طوری که بقیه به آیندت حسودی کنن

سخت تلاش کن طوری که بقیه به آیندت حسودی کنن

۳ روز پیش
3K
#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از ...

#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از طرفی ام چیزی توی شکمم نمونده بود. سیاوش دستمو گرفت و گفت: _قربونت برم من ...

۳ روز پیش
91K
#پارت_18 اینجا نمیبینم که بخاد با من دربیافته... . جوابش و با پوزخند دادم و گفتم:جدی؟...چطوره یه نگاه تو ایینه بندازی...فکر کنم اون موقع بفهمی احمق کیه... . نگاه خیره ی پر از حرصش و ...

#پارت_18 اینجا نمیبینم که بخاد با من دربیافته... . جوابش و با پوزخند دادم و گفتم:جدی؟...چطوره یه نگاه تو ایینه بندازی...فکر کنم اون موقع بفهمی احمق کیه... . نگاه خیره ی پر از حرصش و روی خودم حس میکردم و خندم گرفته بود ولی سعی کردم با اخم کردنم جولوی ...

۳ روز پیش
62K
#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با ...

#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با اصلا به من توجه نمی‌کرد؛ کلافه شده بودم. بالاخره نتونستم این بی‌توجهیو تحمل کنم؛ به ...

۳ روز پیش
63K
همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی صمیمی ترین دوستم پرستو بود پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با ان چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من ...

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی صمیمی ترین دوستم پرستو بود پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با ان چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام نشسته بود و نگام میکرد.گفتم- میای بازی؟اون گفت ن ...

۳ روز پیش
6K