نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_صدو_بیست_یک #گمشده_ها مارلی: برگشتیم هتل منو لوهان کمی استراحت کردیم. رو تخت دراز کشیده بودم با زینب چت میکردم اخه لوهان نمیزاره برم بیرون دلیلشم بم نمیگه... ی جوریم نگام میکنه... خیلی ازش ناراحتم... وقتی ...

#پارت_صدو_بیست_یک #گمشده_ها مارلی: برگشتیم هتل منو لوهان کمی استراحت کردیم. رو تخت دراز کشیده بودم با زینب چت میکردم اخه لوهان نمیزاره برم بیرون دلیلشم بم نمیگه... ی جوریم نگام میکنه... خیلی ازش ناراحتم... وقتی داشتیم مسابقه دو میدادیم افتادم بم خندید نیومد سمتم کمکم کنه بلند شم بیشعور.... هی ...

۶ ساعت پیش
28K
و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه ...

و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه سره خوشحالی می‌کرد و دم به دقیقه بوسم می کرد. آخر بهش گفتم: کیان تا ...

۸ ساعت پیش
52K
هزاران بار تا صبح دستم رفت به گوشی تا با کیان تماس بگیرم ؛ اما رویی نداشتم برای حرف زدن! ولی کیان قراره ۴ ماه دیگه آلمان بمونه!! مهم نبود!! من میرم خونه ی خودم ...

هزاران بار تا صبح دستم رفت به گوشی تا با کیان تماس بگیرم ؛ اما رویی نداشتم برای حرف زدن! ولی کیان قراره ۴ ماه دیگه آلمان بمونه!! مهم نبود!! من میرم خونه ی خودم ! اونجا منتظر شوهرم میمونم . کیان منو دوست داره و منم عاشقشم ، خیلی ...

۹ ساعت پیش
41K
این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم ...

این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم دشمنن باشه ! عقلم بهم میگفت باید اول با کیان حرف میزدی !!! اما دلم ...

۹ ساعت پیش
44K
صدام در نمیومد که حرف بزنم ، گلوم خشک شده بود! توی سرم حرف های کیان این طرف و اون طرف می‌رفت! ولی امکان نداره!!! کیان منو خیلی دوست داره!! خودش گفت همه بد اخلاقیامو ...

صدام در نمیومد که حرف بزنم ، گلوم خشک شده بود! توی سرم حرف های کیان این طرف و اون طرف می‌رفت! ولی امکان نداره!!! کیان منو خیلی دوست داره!! خودش گفت همه بد اخلاقیامو تحمل کرده که من عاشقش بشم!!!! الان چرا باید بهم خیانت کنه؟ اونم با سونیا ...

۱۱ ساعت پیش
47K
دو روز بود که کیان رفته بود . ماجرایی تماس برومند رو براش تعریف کردم. چند لحظه ساکت شد و گفت: تو چی جواب دادی؟ ناراحت گفتم : کیان!!! به نظرت من جواب اونو میدم؟ ...

دو روز بود که کیان رفته بود . ماجرایی تماس برومند رو براش تعریف کردم. چند لحظه ساکت شد و گفت: تو چی جواب دادی؟ ناراحت گفتم : کیان!!! به نظرت من جواب اونو میدم؟ نفسش رو بیرون داد و گفت: دو روز پیشت نبودم؛ اون مرتیکه بو کشیده انگار ...

۱۱ ساعت پیش
30K
می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش ...

می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش کردیم بیای کمک کنی. الان نزدیک به شیش روزه گذشته. میفهمی یعنی چی؟ یعنی اگه ...

۱۵ ساعت پیش
38K
بابام با خودش چکار کرده بود؟..با من ..با مامان که می دونستم از دست ِ کارای بابام غصه خورد و دق کرد..به خاطر اعتیادش کنترلی روی خودش نداشت..گاهی که عصبانی می شد هر چی از ...

بابام با خودش چکار کرده بود؟..با من ..با مامان که می دونستم از دست ِ کارای بابام غصه خورد و دق کرد..به خاطر اعتیادش کنترلی روی خودش نداشت..گاهی که عصبانی می شد هر چی از دهنش در می اومد می گفت..فحش های رکیکی که…… یه قطره اشک از چشمام چکید ...

۱۷ ساعت پیش
35K
رفتم تو تا مامان رو صدا بزنم..بابام تو اتاق نبود..مامان به پشت خوابیده بود و صورتش مهتابی تر از همیشه بود.. با لبخند نشستم کنارش و دستشو گرفتم تا صداش کنم که از سردی دستش ...

رفتم تو تا مامان رو صدا بزنم..بابام تو اتاق نبود..مامان به پشت خوابیده بود و صورتش مهتابی تر از همیشه بود.. با لبخند نشستم کنارش و دستشو گرفتم تا صداش کنم که از سردی دستش تنم لرزید..تو دلم خالی شد و شروع کردم به تکون دادنش..صدام می لرزید و با ...

۱۷ ساعت پیش
31K
از درد نالید و جیغ کشید.. –نکن کثافت..نکن..چرا شکنجه م می کنی؟..من که هیچ کاره م عوضی.. پرتش کردم رو تخت..در حالی که سرش و تو دست گرفته بود برگشت و با ترس نگام کرد.. ...

از درد نالید و جیغ کشید.. –نکن کثافت..نکن..چرا شکنجه م می کنی؟..من که هیچ کاره م عوضی.. پرتش کردم رو تخت..در حالی که سرش و تو دست گرفته بود برگشت و با ترس نگام کرد.. -به همین اسونیا نیست..تا وقتی که از زیر زبون تند و تیزت همه ی اطلاعات ...

۱۷ ساعت پیش
31K
#خان_زاده #پارت259 خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟ با لڪنت گفتم _ڪدوم بیمارستان؟ اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین جا. تلفن و با درموندگی قطع ڪردم و نگران همون جا منتظر موندم. به ...

#خان_زاده #پارت259 خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟ با لڪنت گفتم _ڪدوم بیمارستان؟ اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین جا. تلفن و با درموندگی قطع ڪردم و نگران همون جا منتظر موندم. به خاطر دروغی ڪه گفته بودم بدجوری پشیمون بودم اما من حتی یڪ درصد هم فڪر ...

۱ روز پیش
60K
#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از ...

#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از طرفی ام چیزی توی شکمم نمونده بود. سیاوش دستمو گرفت و گفت: _قربونت برم من ...

۱ روز پیش
83K
#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با ...

#رویای_غیرممکن #پارت30 (ده دقیقه بعد _ داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه برادر سارا رفت؛ سارا تو تخت کنارم نشسته بود و جاهای مختلف اتاقشو نگاه می‌کرد. از اینکه بعد از رفتن برادرش با اصلا به من توجه نمی‌کرد؛ کلافه شده بودم. بالاخره نتونستم این بی‌توجهیو تحمل کنم؛ به ...

۱ روز پیش
57K
پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه ...

پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه من : پس من‌ خودم انداختم وی : ببین میخواستم صبح یک چیزی بگم من ...

۱ روز پیش
46K
-به خاطر خودمه؟!.. نگام کرد..همونطور سرد به رو به روم زل زدم و گفتم: اره می دونم..همیشه همینو میگی..منم همون جواب همیشگی رو بهت میدم که می دونم تو تنها عضو از اقوام منی و ...

-به خاطر خودمه؟!.. نگام کرد..همونطور سرد به رو به روم زل زدم و گفتم: اره می دونم..همیشه همینو میگی..منم همون جواب همیشگی رو بهت میدم که می دونم تو تنها عضو از اقوام منی و از اینکه هوامو داری بی نهایت ازت ممنونم..ولی اینو بفهم فرهاد..بفهم که من دیگه بزرگ ...

۱ روز پیش
63K