نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_سی_و_پنجم #من_و_تنهایی با مهرناز به اتاق پذیرایی رفتیم... ارسلان : به به دیرتر میومدین!! مهرناز : اِی درد ، اِی مرگ ، اِی کوفت ارسلان : عهه چرا فحش میدی !؟؟ مهرناز : فقط بلدی ...

#پارت_سی_و_پنجم #من_و_تنهایی با مهرناز به اتاق پذیرایی رفتیم... ارسلان : به به دیرتر میومدین!! مهرناز : اِی درد ، اِی مرگ ، اِی کوفت ارسلان : عهه چرا فحش میدی !؟؟ مهرناز : فقط بلدی مسخره کنی !! ارسلان : دلم میخوااد مهرناز : حرف نزن بیا چاییتو بخور یخ ...

۶ روز پیش
78K
#پارت_نوزدهم #من_و_تنهایی مارال : خداروشکر . عه جدی ؟ چه‌ خبری ؟ مهرناز : مارال مامانم داره از خارج برمیگرده ایران. قراره بیاد پیشم! مارال : جدی میگی ؟از کجا فهمیدی که قراره بیاد ؟ ...

#پارت_نوزدهم #من_و_تنهایی مارال : خداروشکر . عه جدی ؟ چه‌ خبری ؟ مهرناز : مارال مامانم داره از خارج برمیگرده ایران. قراره بیاد پیشم! مارال : جدی میگی ؟از کجا فهمیدی که قراره بیاد ؟ مهرناز : امروز با محدثه بیرون بودیم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره شماره ناشناس ...

۱ هفته پیش
79K
#من_و_تنهایی #پارت_یازدهم من : مهم نیست میخوام برممممم مهرناز : به من ربطی نداره هرکار خواستی بکن!!! هیچوقت ندیده بودم که مهرناز اینجوری رفتار کنه برام عجیب بود که چرا اینقد بداخلاق شده!!! به اتاق ...

#من_و_تنهایی #پارت_یازدهم من : مهم نیست میخوام برممممم مهرناز : به من ربطی نداره هرکار خواستی بکن!!! هیچوقت ندیده بودم که مهرناز اینجوری رفتار کنه برام عجیب بود که چرا اینقد بداخلاق شده!!! به اتاق رفتم و لباس هایم را پوشیدم و به دفتره خانم میرزایی رفتم . در را ...

۲ هفته پیش
52K
part۶ #cruel_love تیلور♥ ️: یه دفه به خودم میام.یه مشت میزنم به سینش و میزنمش کنار.از کلاس میرم بیرون و تو حیاط به امید اینکه بتونم سلنارو پیدا کنم دارم دور خودم میچرخم.الان ذوق مرگم ...

part۶ #cruel_love تیلور♥ ️: یه دفه به خودم میام.یه مشت میزنم به سینش و میزنمش کنار.از کلاس میرم بیرون و تو حیاط به امید اینکه بتونم سلنارو پیدا کنم دارم دور خودم میچرخم.الان ذوق مرگم ولی در واقع از دستش کفریم.احساس میکنم اون دوسم نداره یعنی در واقع الکی منو ...

۳ هفته پیش
104K

"شاه من میشی دوباره"؟پارت بیست و چهارم رخت خوابمو پهن کردم و دراز کشیدم،گوشیم زنگ خورد.امیر بود اخ فدات شم امیر چجوری فراموشت کنم تو همیشه پیشم بودی،پشتم بودی،حال بدمو خوب کردی خدایا حداقل کاری کن راحت فراموشم کنه.جواب دادم ولی هیچی نمیگفت از پشت تلفن اروم و بی صدا ...

۱۵ شهریور 1398
90K
رمان زندگی دوباره پارت۳ -بابا همه ب میلانی ک از عصبانیت سرخ شده بود خیره شدن ک با تمسخر گفتم: -میگم میلان نظرت چیع تو بگی ب من سیلی نزنه ن ک تو بچه واقعیش ...

رمان زندگی دوباره پارت۳ -بابا همه ب میلانی ک از عصبانیت سرخ شده بود خیره شدن ک با تمسخر گفتم: -میگم میلان نظرت چیع تو بگی ب من سیلی نزنه ن ک تو بچه واقعیش هستی حرف تو بدون هیچ چونو چرایی انجام میشه دست دیگشو اورد ک بزنه تو ...

۹ شهریور 1398
39K
#پارت_صد_بیست_پنج #غریبه_آشنا زینب نمخواستم بیام،نمیخواستم دوباره سهون رو ببینم...ولی بزور آوردن منو با خودشون...ئونسو اومد باهامون حرف زد مثل همون چیزی که تو عکسا دیده بودم و مصاحبه ها رو گوش داده بودم مهربون بود...گفت ...

#پارت_صد_بیست_پنج #غریبه_آشنا زینب نمخواستم بیام،نمیخواستم دوباره سهون رو ببینم...ولی بزور آوردن منو با خودشون...ئونسو اومد باهامون حرف زد مثل همون چیزی که تو عکسا دیده بودم و مصاحبه ها رو گوش داده بودم مهربون بود...گفت بریم بشینیم تا کنسرت شروع بشهه اما قبل از اینکه برم من سه ن رو ...

۸ شهریور 1398
72K
#رمان.ترسناک #آونگ🕳 Part7 تمامی مطالبی که خواندید بخشی از اعتراف های این زن (( سارا )) بود او بخاطر گم شدن مادر و شوهرش و قتل دوستش نگین جزو مظنونین این پرونده است و به ...

#رمان.ترسناک #آونگ🕳 Part7 تمامی مطالبی که خواندید بخشی از اعتراف های این زن (( سارا )) بود او بخاطر گم شدن مادر و شوهرش و قتل دوستش نگین جزو مظنونین این پرونده است و به دادگاه احضار شده است. و تمامی مطالبی که در ۶ پارت قبلی خواندید خاطرات سارا ...

۳۱ مرداد 1398
131K
#پارت_سی‌و_هفتم رهام که منتظرم بود با دیدنم اومد سمتم و با صدایی آروم و لحنی ناراحت گفت _اگه نخوام بیام اینجا تا کی باید منتظر بمونم جوابمو بدی؟ تا کی باید هربار که زنگ میزنم ...

#پارت_سی‌و_هفتم رهام که منتظرم بود با دیدنم اومد سمتم و با صدایی آروم و لحنی ناراحت گفت _اگه نخوام بیام اینجا تا کی باید منتظر بمونم جوابمو بدی؟ تا کی باید هربار که زنگ میزنم امیدوار باشم شاید توام دلت تنگ شده و بهم رحم کنیو... همه‌ی دانشجوها از کنارمون ...

۱۶ مرداد 1398
47K
#تَلنگر(لطفا بخونین) همیشه به این فکر میکنم که من مُردم چی میشه؟! تا حالا فکر کردین؟فرض کنین تو خونه نشستین در اوج آرامش سکته میکنین میمیرین؛یا تو خیابون یه ماشین بهتون میزنه میمیرین؛یا یه مریضی ...

#تَلنگر(لطفا بخونین) همیشه به این فکر میکنم که من مُردم چی میشه؟! تا حالا فکر کردین؟فرض کنین تو خونه نشستین در اوج آرامش سکته میکنین میمیرین؛یا تو خیابون یه ماشین بهتون میزنه میمیرین؛یا یه مریضی میگیرین ومیمیرین...یا اصلا ساده ترین و بهترینش شب میخوابین دیگه صبح بیدار نمیشین...و بعد از ...

۱ مرداد 1398
92K
یک داستان واقعی سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی ...

یک داستان واقعی سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع ...

۲۹ تیر 1398
219K
تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه ای یا امتحانی رو معرفی کنن، من تصور نمی‌کردم که اون برنده، خودم باشم؛ شاید می‌ترسیدم از اینکه برنده نشده باشم، ضدحال بخورم، شاید ...

تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه ای یا امتحانی رو معرفی کنن، من تصور نمی‌کردم که اون برنده، خودم باشم؛ شاید می‌ترسیدم از اینکه برنده نشده باشم، ضدحال بخورم، شاید اعتماد به نفسشو نداشتم که خودمو تو جایگاه اول ببینم. هیچوقت توی بازیای انفرادی و ...

۲۴ تیر 1398
99K
*نفس* با ایلیا ونیما رفتم بیرون که لباس بگیرم انقدر نیما غر زدداشت عصبیم می کرد ایلیا هم عصبی شد وگفت : اِ نیما بسه چرا انقدر غرمی زنی نیما: بابا من گفتم میخوام برم ...

*نفس* با ایلیا ونیما رفتم بیرون که لباس بگیرم انقدر نیما غر زدداشت عصبیم می کرد ایلیا هم عصبی شد وگفت : اِ نیما بسه چرا انقدر غرمی زنی نیما: بابا من گفتم میخوام برم با رویا بیرون تو ول نکردی ایلیا ایلیا متحیر گفت : خودت گفتی اشکال نداره ...

۴ تیر 1398
270K
از خونه با سرعت خارج شدم کہ به علت هوای خیلی سرد به خودم لرزیدم،آتنا رو دیدم که روی تاب نشسته و دستش رو به سرش گرفته بود،رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم ...

از خونه با سرعت خارج شدم کہ به علت هوای خیلی سرد به خودم لرزیدم،آتنا رو دیدم که روی تاب نشسته و دستش رو به سرش گرفته بود،رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم +میزونی؟ سرش رو بلند کرد ـ اصلا. +نگران نباش به هم میرسین از عمد اینجور ...

۲۶ خرداد 1398
120K
*شیرین* ........ این چند روز حسابی مشغول کارای نمایشگاه بودیم وبلاخره امروز آماده شد برای فردا بچه ها همه خسته بودیم قرار شد نهار بریم بیرون دیزی بخوریم محمود دل تو دلش نبود و ما ...

*شیرین* ........ این چند روز حسابی مشغول کارای نمایشگاه بودیم وبلاخره امروز آماده شد برای فردا بچه ها همه خسته بودیم قرار شد نهار بریم بیرون دیزی بخوریم محمود دل تو دلش نبود و ما کلی سر به سرش می زاشتیم خدا رو شکر کارمون عالی پیش رفت منو نیما ...

۲۴ خرداد 1398
271K
دوستان لطفا جنبه داشته باشین وقتی اینو میخونین یه گلایه دارم از خیلیا نه تنها منا خیلی از اونایی که با هم هم عقیده هستن گلایه دارن. چرا وقتی کسی از یک شخصیت یا یک ...

دوستان لطفا جنبه داشته باشین وقتی اینو میخونین یه گلایه دارم از خیلیا نه تنها منا خیلی از اونایی که با هم هم عقیده هستن گلایه دارن. چرا وقتی کسی از یک شخصیت یا یک هنرپیشه خوشش میاد کامنتای بد میزارین شاید اون کسی که از این جور چیزا خوشش ...

۱۰ خرداد 1398
146K
چشمام باز هم به اشک نشست +تیام من کسی رو ندارم،تو باهام بد نباش؛من مثل تصویری سیاه و سفیدی هستم،که اگر رنگی نشم پذیرفته نمیشمو اگر رنگی بشم اصالتم رو از دست میدم ‌دستش رو ...

چشمام باز هم به اشک نشست +تیام من کسی رو ندارم،تو باهام بد نباش؛من مثل تصویری سیاه و سفیدی هستم،که اگر رنگی نشم پذیرفته نمیشمو اگر رنگی بشم اصالتم رو از دست میدم ‌دستش رو سمت صورتم اورد و قطره اشکی که با لجبازی از چشمام چکیده بود رو پاک ...

۹ خرداد 1398
238K
#نوستالژی چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری وقتی تو ای اف امی نی دیگه به تو فکر کنه روزی صد بار زنگ بزنه تو رو چک کنه ...

#نوستالژی چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری وقتی تو ای اف امی نی دیگه به تو فکر کنه روزی صد بار زنگ بزنه تو رو چک کنه راستی شنیدم تو دیگه از ما خسته شدی شنیدم به یه کسه دیگه ای وابسته ...

۲۵ اردیبهشت 1398
53K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۵ اردیبهشت 1398
400K