نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۶۱ #آخرین_تکه_قلبم بافت بادمجونی رنگمو پوشیدم و از سوراخی ک روش پنبه گذاشته بودم ، پشت در رو تماشا کردم. با رخ پریشون سیاوش رو به رو شدم..قلبم آروم گرفت و انگار امنیت به دنیا ...

#پارت_۶۱ #آخرین_تکه_قلبم بافت بادمجونی رنگمو پوشیدم و از سوراخی ک روش پنبه گذاشته بودم ، پشت در رو تماشا کردم. با رخ پریشون سیاوش رو به رو شدم..قلبم آروم گرفت و انگار امنیت به دنیا برگشت.. در رو بازکردم . یک دقیقه موکر مانند همو نگاه کردیم.. بدون اینکه سلام ...

۴ ساعت پیش
24K
#پارت۹۱ پوفی کشیدم و با بستن کتابم به اتاقم رفتم، با پوشیدن لباسم(توجه کنید این قسمت رمان مال دوران قبل انقلابه)از اتاق خارج شدم. برخلاف پدربزرگم که سعی داشت منو بدون حجاب و روسری در ...

#پارت۹۱ پوفی کشیدم و با بستن کتابم به اتاقم رفتم، با پوشیدن لباسم(توجه کنید این قسمت رمان مال دوران قبل انقلابه)از اتاق خارج شدم. برخلاف پدربزرگم که سعی داشت منو بدون حجاب و روسری در اجتماع نشون بده من حرف خودم رو به کرسی نشوندم و حجابم رو رعایت کردم. ...

۶ ساعت پیش
31K
برای اکسوال ها و هیترا و انتی فن های اکسو بخونین👇 اکسو یه گروهی هستش که تو گینس ثبت شده و تو این ۹ سال برد های شگفت انگیزی داشته اکسو اولین گروه کی پاپ ...

برای اکسوال ها و هیترا و انتی فن های اکسو بخونین👇 اکسو یه گروهی هستش که تو گینس ثبت شده و تو این ۹ سال برد های شگفت انگیزی داشته اکسو اولین گروه کی پاپ بود که تو گینس ثبت شد من خبر برترین های گروه های جهانی رو خوندم ...

۶ ساعت پیش
33K
#پارت۹٠ با خوردن دمنوش حس کردم کمی سرحال تر شدم. بعد از ناهار خانم بزرگ برای استراحت به اتاقش رفت منم برای کاری که بخاطرش کنجکاویم رو تا الان نگه داشتم به اتاقم رفتم. به ...

#پارت۹٠ با خوردن دمنوش حس کردم کمی سرحال تر شدم. بعد از ناهار خانم بزرگ برای استراحت به اتاقش رفت منم برای کاری که بخاطرش کنجکاویم رو تا الان نگه داشتم به اتاقم رفتم. به تخت تکیه دادم و دستم رو روی جلد دفترچه کشیدم. دفترچه رو باز کردم، صفحهٔ ...

۶ ساعت پیش
34K
#پارت۸۹ فورا به انباری رفتم تا برای کندن زمین چیزی پیدا کنم. حسم وادارم می‌کرد که این کار رو کنم، مخصوصا اینکه کابوس قبلیم واقعیت داشت؛ برای همین حس می‌کنم اینم مثل کابوس قبلی واقعیت ...

#پارت۸۹ فورا به انباری رفتم تا برای کندن زمین چیزی پیدا کنم. حسم وادارم می‌کرد که این کار رو کنم، مخصوصا اینکه کابوس قبلیم واقعیت داشت؛ برای همین حس می‌کنم اینم مثل کابوس قبلی واقعیت داره. یه کلنگ ورداشتم و برگشتم همونجا، کسی از خدمتکارا اینور نمیومد و نگهبانا هم ...

۶ ساعت پیش
28K
#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف ...

#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف انداخت. در همون حین برگشتش و نگاهش به پشت سر تونستم چهرش رو ببینم، کمی ...

۶ ساعت پیش
27K
پارت سی و هفتم #چڪاوڪــ : تا اومدم تندی برم بالا نمیدونم چ جوری بهم رسیدو مچ دستمو گرفت . مث سگ ترسیده بودمو میلرزیدم . چکاوک : و و ولم کن سوو رن اخ ...

پارت سی و هفتم #چڪاوڪــ : تا اومدم تندی برم بالا نمیدونم چ جوری بهم رسیدو مچ دستمو گرفت . مث سگ ترسیده بودمو میلرزیدم . چکاوک : و و ولم کن سوو رن اخ دستتتم ولللللم کن لعنتییی. دیه اشکم در اومده بود بد جور مست بود . دستشو ...

۷ ساعت پیش
15K
#رمان_ماهک #پارت_42 ارش: اماده شو شامو بریم بیرون همونجور که سرم توی کتاب بود گفتم تو برو من میخام درس بخونم خیلی ریلکس گفت +اوکی بعدم رفتش از اتاق بیرون خنده ی موذیانه ای کردم ...

#رمان_ماهک #پارت_42 ارش: اماده شو شامو بریم بیرون همونجور که سرم توی کتاب بود گفتم تو برو من میخام درس بخونم خیلی ریلکس گفت +اوکی بعدم رفتش از اتاق بیرون خنده ی موذیانه ای کردم چیزی نگفتم چون واقعا میخاسم لجبازی کنم باهاش حوصله درس نداشتم دیگه رفتم توی آشپزخونه ...

۷ ساعت پیش
32K
#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت ...

#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت بود کش و قوسی به خودم دادم که گف +اوووووووووووووو دست و پات کش نیاد ...

۷ ساعت پیش
27K
#اشک حسرت #پارت ۸۶ آسمان : - سلام از دیدن اون پسر خوش سیما که خیلی هم به سعید شبیه بودتعجب کردم هدیه : حمید آسمان جان داداش بزرگم حمید لبخندی زدوگفت : خوشبختم آسمان ...

#اشک حسرت #پارت ۸۶ آسمان : - سلام از دیدن اون پسر خوش سیما که خیلی هم به سعید شبیه بودتعجب کردم هدیه : حمید آسمان جان داداش بزرگم حمید لبخندی زدوگفت : خوشبختم آسمان خانم - ممنون .همچنین حمید به آیدینم سلام کرد آیدین که به هدیه وخاله مهتاب ...

۸ ساعت پیش
41K
#اشک حسرت #پارت۸۵ آسمان: خسته از کارای روز مرگی هر روز نشستم رو کاناپه یکم که نفسم سر جاش اومد رفتم حمام وبا آب گرم دوش گرفتم - آسمان ... آیدین اومده بود ولی چرا ...

#اشک حسرت #پارت۸۵ آسمان: خسته از کارای روز مرگی هر روز نشستم رو کاناپه یکم که نفسم سر جاش اومد رفتم حمام وبا آب گرم دوش گرفتم - آسمان ... آیدین اومده بود ولی چرا این وقت روز جوابشو ندادم زد به در حمام وگفت : چرا جواب نمیدی - ...

۸ ساعت پیش
35K
عصر یکی از روزها بود. ابراهیم از سر کار به خانه میآمد. وقتی واردکوچه شــد برای یک لحظه نگاهش به پسر همســایه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهیم را دید بالفاصله ...

عصر یکی از روزها بود. ابراهیم از سر کار به خانه میآمد. وقتی واردکوچه شــد برای یک لحظه نگاهش به پسر همســایه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهیم را دید بالفاصله از دختر خداحافظی کرد و رفت! میخواست نگاهش به نگاه ابراهیم نیفتد. چند روز بعد ...

۹ ساعت پیش
23K
#اشک حسرت #پارت ۸۴ حمید : دل کندن از مادرم کار سختی بود حتا وقت شام دلمون نمیومد از هم دل بکنیم هدیه اومدکنارم نشست وگفت : داداشی نمی خوای شام بخوری ؟ برگشتم طرفش ...

#اشک حسرت #پارت ۸۴ حمید : دل کندن از مادرم کار سختی بود حتا وقت شام دلمون نمیومد از هم دل بکنیم هدیه اومدکنارم نشست وگفت : داداشی نمی خوای شام بخوری ؟ برگشتم طرفش وبغلش کردم - میایم عزیزم سعید رو به روم نشسته بود با لبخند نگاهمون می ...

۹ ساعت پیش
28K
#اشک حسرت #پارت۸۳ حمید: سعید لبخندی زدوگفت : تازه رسیدی داداش بعدا حرف می زنیم از ماشین پیاده شدیم - سعید با چه رویی بیام بابا چند سال رفته ومن خبر نداشتم سعید : دیگه ...

#اشک حسرت #پارت۸۳ حمید: سعید لبخندی زدوگفت : تازه رسیدی داداش بعدا حرف می زنیم از ماشین پیاده شدیم - سعید با چه رویی بیام بابا چند سال رفته ومن خبر نداشتم سعید : دیگه گذشت اگه بدونی مادر چقدر دلتنگته - قربونش برم دلش واسه من سنگ دل تنگ ...

۹ ساعت پیش
16K
#اشک حسرت #پارت ۸۲ حمید: کی اومدی ..باورم نمیشه .یکم فاصله گرفت وتو چشام نگاه کرد . سعید : چقدر عوض شدی داداش - تو رو اصلا نشناختم دستی به موهای نرمش کشیدم وگفتم : ...

#اشک حسرت #پارت ۸۲ حمید: کی اومدی ..باورم نمیشه .یکم فاصله گرفت وتو چشام نگاه کرد . سعید : چقدر عوض شدی داداش - تو رو اصلا نشناختم دستی به موهای نرمش کشیدم وگفتم : داداش خوشگلم حالت چطوره مامان بابا خوبن ...نمی دونی چقدر دلتنگتون بودم لبخند کمرنگی زدوگفت ...

۹ ساعت پیش
28K
#اشک حسرت #پارت ۸۱ حمید: یقینا می تونستم خانوادم رو پیدا کنم باید اخرین جایی که به فکرم می رسیدرو هم می رفتم شرکت دایی بود شاید اون از خانوادم خبر داشته باشه جلو آینه ...

#اشک حسرت #پارت ۸۱ حمید: یقینا می تونستم خانوادم رو پیدا کنم باید اخرین جایی که به فکرم می رسیدرو هم می رفتم شرکت دایی بود شاید اون از خانوادم خبر داشته باشه جلو آینه خودمو نگاه کردم وبرگشتم از روی میز سوئیچ ماشینمو برداشتم واز خونه ام اومدم بیرون ...

۹ ساعت پیش
36K
#پارت_74 . سمت اتاقش راه افتاد ک باز به سرش نزد هوس بوسه ای...تا از کف ندهد اراده اش را...تا هم خاب نشود با دختری که بیهوش بود و بی خبر... . دست برد دکمه ...

#پارت_74 . سمت اتاقش راه افتاد ک باز به سرش نزد هوس بوسه ای...تا از کف ندهد اراده اش را...تا هم خاب نشود با دختری که بیهوش بود و بی خبر... . دست برد دکمه های لباسش را یکی پس از دیگری باز کرد و از تنش خارج کرد...با همان ...

۱۰ ساعت پیش
48K
#پارت_73 . تـــــــپـــــــش......کجـــــایـــــی لعنــــتـــــی؟.... . بغض به گلویش بدجوری فشار می اورد...بزرگ و بزرگ تر میشد و او با قورت دادن اب دهانش سعی در پس زدنش داشت... .اما نشد....به یک باره شکست...و او صورتش ...

#پارت_73 . تـــــــپـــــــش......کجـــــایـــــی لعنــــتـــــی؟.... . بغض به گلویش بدجوری فشار می اورد...بزرگ و بزرگ تر میشد و او با قورت دادن اب دهانش سعی در پس زدنش داشت... .اما نشد....به یک باره شکست...و او صورتش را میان دستانش پنهان کرد تا حتی خورشید هم نبیند غرور له شده اش و ...

۱۰ ساعت پیش
45K
♡پارت سی و سه♡ لب زد: میخوای بریم خونه و فردا بریم پیشه آقاجون؟ سرمو به معنی آره تکون دادم. حتی اگه بگه رئیسمه.. دله بی کسم به بودنش عجیب خوش بود. راوی: (جلوی آیینه ...

♡پارت سی و سه♡ لب زد: میخوای بریم خونه و فردا بریم پیشه آقاجون؟ سرمو به معنی آره تکون دادم. حتی اگه بگه رئیسمه.. دله بی کسم به بودنش عجیب خوش بود. راوی: (جلوی آیینه به دو گوی مشکی که از عصبانیت و فشار به قرمزی میزد نگاه کرد. دنیای ...

۱۰ ساعت پیش
40K