ویژه کنید
عکس و تصویر رمان قهوه قجری پارت۴۳: -تو رفتی ظرف بشوری یا مشکل ما رو حل کنی خانم ...

رمان قهوه قجری
پارت۴۳:
-تو رفتی ظرف بشوری یا مشکل ما رو حل کنی خانم حل کننده؟!
با این حرفش من و خودش خندیدیم که دلنواز چپ‌چپ نگاهمون کرد و گفت:
-خودتون رو مسخره کنید، اصلاً حیف من که دارم برای شما راه‌حل پیدا می‌کنم.
خندم رو جمع کردم و گفتم:
-بگو دلنواز راه‌حلت رو.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-مگه شما نمی‌گید شاهرخ می‌خواد از کار شما سر دربیاره؟
دانیال هم دیگه نمی‌خندید و جدی گفت:
-چرا.
-خب پس یه کاری کنید به هدفش برسه.
دانیال پوزخندی زد و گفت:
-زحمت کشیدی خواهر من!..خب ما نمی‌خوایم سر دربیاره وگرنه مشکلی نداشتیم.
دلنواز کلافه گفت:
-بابا منظورم اینه پای یه جاسوس رو باز کنید به این بازی که پای خود شاهرخ باز نشه.
جدی رو به دلنواز گفتم:
-می‌شه بگی چی تو سرت می‌گذره؟
روی مبل روبه‌روی من و دانیال نشست و گفت:
-ببینید نقشه اینه، شهرزاد باید نمادین بره توی تیم شاهرخ و بگه که خودش هم به دانیال شک کرده و می‌خواد سر از کارش دربیاره، اما نذاره خود شاهرخ وارد عمل بشه و الکی بگه اینجوری دانیال شک می‌کنه، بعد یه جاسوس شاهرخ و شهرزاد می‌فرستند تو شرکت تا سر از کار دانیال در بیاره، غافل از اینکه اون جاسوس در حقیقت از طرف خودمونه.
دانیال پوزخندی زد و گفت:
-محاله این نقشه بگیره.
کمی فکر کردم و گفتم:
-اتفاقاً به نظر من خیلی هم خوبه، قطعاً موفق می‌شیم، فقط باید یکی رو پیدا بکنیم که اینکار رو برامون انجام بده.
دانیال کلافه گفت:
-که دقیقاً نکته همینجاست، کسی حاضر نمی‌شه همچین کاری رو بکنه.
دلنواز رو به من و دانیال گفت:
-مردم الان برای پول هرکاری می‌کنند، فقط باید آدمش رو پیدا کنیم.
رو به دانیال گفت:
-تو یه مهندس معمار توی دوستات نداری؟
کلافه دستاش رو رو به جلو کشید و گفت:
-نه ندارم همه رشته و شغلشون چیز دیگس، من نمی‌تونم آدم پیدا کنم.
دلنواز کلافه گفت:
-پس از کجا پیدا کنیم؟!
-نمی‌دونم والا، فعلاً که من عقلم رو دادم دست شما دوتا، خودتون بریدین و دوختین، خودتون هم آدمش رو پیدا کنید.
رو به دلنواز گفتم:
-توی مراجعه کننده هامون بگرد، اونایی که میان تا کتابشون رو چاپ کنند.
دلنواز کمی فکر کرد و بعد چند لحظه گفت:
-اتفاقاً همین جدیداً یادمه یکی معماری خونده بود منتهی یادم نیست کی بود، بذار من برم دفترچم رو بیارم.
از روی مبل بلند شد و رفت توی اتاق خودش و بعد چند لحظه برگشت و دوباره جای قبل نشست و دفترچش رو باز کرد و هی ورق می‌زد و تحصیلات رو می‌خوند:
-طلا سازی، متالوژی، نرم‌افزار، شیمی، هندسه، وکالت، روانشناسی، پزشکی...
دانیال خندید و گفت:
-مگه دکترها هم کتاب می‌نویسن؟!
خندیدم و گفتم:
-الان همه می‌نویسن.
دلنواز یه دفعه گفت:
-پیداش کردم شهرزاد، فوق لیسانس معماری. #قهوه‌قجری

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...