ویژه کنید
عکس و تصویر رمان قهوه قجری پارت۴۵: -خوابم نمیاد، صدای در رو شنیدم فهمیدم اومدی، گفتم بیام ببینم ...

رمان قهوه قجری
پارت۴۵:
-خوابم نمیاد، صدای در رو شنیدم فهمیدم اومدی، گفتم بیام ببینم اگه تو هم خوابت نمیاد باهم شب زنده داری کنیم.
-اتفاقاً منم خوابم نمیاد، بیا بریم تو اتاق من.
دوتایی رفتیم توی اتاق و من لباسم رو درآوردم و لباس خونه رو پوشیدم و کنار نوا که رو تخت نشسته بود و به پشتش تکیه داده بود و پاهاش رو دراز کرده بود نشستم و خودم هم مثل نوا نشستم و پاهام رو دراز کردم و سرم رو روی شونه نوا گذاشتم و گفتم:
-نوا.
-جانم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-احساس بدی دارم، اتفاقایی که داره جدیداً برام میوفته رو نمی‌تونم درک کنم، حس می‌کنم یه اتفاق بدی قراره بیوفته.
-مگه چه اتفاق هایی افتاده که احساس می‌کنی یه اتفاق بد هم می‌خواد بیوفته.
نفس عمیقی کشیدم و از جریان تلفن شاهرخ به خودم گفتم تا امشب و نقشمون، تنها چیزی که پنهون کردم قضیه یادداشت های کافی‌شاپ بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
-به دلت بد راه نده شهرزاد، ایشالله که پارسیان قبول می‌کنه و این کار رو انجام می‌ده و شاهرخ هم بیخیال این ماجرا می‌شه.
-امیدوارم.
-ببینم اصلاً چرا تو روی شاهرخ واینمیستی؟!
-چجوری؟
-وایسا جلوش و بگو من به دانیال اعتماد دارم و مطمئنم حق من رو نخورده و تمام و کمال داده.
-نمی‌شه نوا.
-چرا نشه؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-من از بچگی با شاهرخ بزرگ شدم و همیشه براش احترام قائل بودم و اون هم متقابلاً به من احترام گذاشته، از اون طرف هم عمو اردلان همیشه هوام رو داشته و بعد فوت بابا درسته توی کار های حقوقیم دخالت نکرد و سپرد به عمه اما همیشه پشتم بود و نذاشت حتی یه نفر تو فامیل بهم چپ نگاه کنه؛ حالا من بیام سر یه بحث تمام محبت‌هاشون رو نادیده بگیرم و وایسم تو روشون. #قهوه‌قجری

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...