ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۳۲ خانم بزرگ با لحن شوخ و اخم مصنوعی گفت: چه غلطا! اهورا خندهٔ بلند ...

#پارت۳۲

خانم بزرگ با لحن شوخ و اخم مصنوعی گفت: چه غلطا!

اهورا خندهٔ بلند و مردونه‌ای کرد و گفت: خوردی حالا بشین سرجات و سکوت کن!

فراز بدون اینکه ناراحت بشه با خنده گفت: حالا دیگه با هم دو به دو می‌شید، اشکالی نداره نوبت منم می‌رسه.

خانم بزرگ خندید و گفت: شوخی می‌کنیم پسرم.

فراز لبخند زد و رو به من گفت: احوال شما خانم پرستار؟

با لبخند گفتم:
ـ به لطف شما خوبیم.

توی اون یکی دو ساعت که گذشت حال خانم بزرگ خیلی بهتر شده بود، انگار حضور اهورا بهش انرژی می‌داد.

مدتی بعد اهورا گفت: مامان میشه بگید ساعت چنده؟

خانم بزرگ: ساعت هفت.

اهورا از روی مبل بلند شد و گفت: فراز وقت رفتنه.

خانم بزرگ سریع بلند شد و با ناراحتی گفت: کجا به این زودی؟!

اهورا: کار داریم مامان، همین الانشم فقط بخاطر شما اومدم.

خانم بزرگ با بغض گفت: این چه کاریه که تو رو نزدیک یک ساله از من دور کرده؟!

اهورا بدون اینکه جواب سوال خانم بزرگ رو بده گفت: دوباره بهتون سر می‌زنم.

خانم بزرگ: حداقل شام پیشمون باش.

اهورا: نمیشه...

خانم بزرگ: حرف نباشه تو و فراز شب شام پیش مایید.

اهورا دستی توی موهای مشکیه براقش کشید و گفت: خیلی خب، پس منو فراز یکی دو ساعت میریم بیرون و برای شام برمی‌گردیم، قول میدم.

 خانم بزرگ: اهورا قول دادیا!

اهورا: شما که می‌دونید من قول الکی نمیدم.

خانم بزرگ: خیلی خب، خدا به همراهتون.

فراز و اهورا خداحافظی کردن و رفتن، با رفتنشون خانم بزرگ یکم دپرس شده بود.
کنار خانم بزرگ نشستم و گفتم:
ـ چرا ناراحتید؟

خانم بزرگ: امشب که تمام بشه دیگه میره، معلومم نیست کی دوباره بیاد بهم سر بزنه.

ـ از امشب استفاده کنید نگران روزای دیگه هم نباشید، خب آقا اهورا هم کار داره و نمی‌تونه همیشه کنارتون باشه.

خانم بزرگ لبخند تلخی زد و چزی نگفت، براش ناراحت بودم.
برای عوض کردن حال و هوای خانم بزرگ گفتم:
ـ خانم بزرگ بریم توی باغ قدم بزنیم؟

خانم بزرگ با لبخند موافقت کرد، یک ساعتی توی حیاط قدم زدیم و صحبت کردیم ولی خانم بزرگ انگار زیاد حوصله نداشت.
ساعت نه شب بود که اهورا و فراز برگشتن.
خدمتکارا طبق دستور خانم بزرگ در حال چیدن میز بودن، خانم بزرگ خدمتکاری رو صدا زد و آروم بهش گفت: اردشیر اومده؟ خدمتکار: نه خانم.

خانم بزرگ: خیلی خب برو به کارت برس.

بعد از خوردن شام، دور هم نشستیم و مشغول نوشیدن چای بودیم که یهو اهورا با اخم غلیظی گفت: فراز باید بریم!

فراز اول با تعجب نگاهش کرد ولی انگار منظورش رو فهمید و گفت: باشه.

خانم بزرگ با ناراحتی گفت: کاش بیشتر می‌موندید. #کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...