ویژه کنید
عکس و تصویر #اتفاقی_شوم پارت اول اب داغ رو بستم ، تو اینه به خودم نگاه کردم ، ...

#اتفاقی_شوم
پارت اول

اب داغ رو بستم ، تو اینه به خودم نگاه کردم ، موهام رو دادم بالا ، لبخند زدم و حوله رو دور خودم پیچیدم .

پیرهن زردم رو پوشیدم با شلوار لی ام
_ « مامان ، من با بچه ها می رم بیرون گفتم بدونی »
_« باشه پسرم مراقب خودت باش » سرم رو بوسید و گفت : « مراقب خودت باش ، از غریبه چیزی نگیر ، سعی کن کنار .... »
لبخند زدم و دستش رو اوردم پایین « مامان من سیزده سالمه می تونم از خودم مراقبت کنم !!! » مامان لبخند زد و تا دم در خونه بدرقه ام کرد . کتونی ام رو پوشیدم و از راننده خواستم تا منو برسونه به کافه . دیر کرده بودم ، همه دور میز بودن استینم رو دادم بالا و گفتم : « میدونم ، دیر کردم »
بابک یک قلپ از ابمیوه اش خورد و گفت : « اشکال نداره اقا خوشتیپه ! عادت کردیم !!»
نشستم و از پیشخدمت خواستم که برام هات چاکلت بیاره ، اونم لبخند زد و رفت ، گفتم : « حالم از این پیشخدمت به هم می خوره » شهاب گوشیش رو خاموش کرد و گفت : « خب چرا به بابات نمی گی اخراجش کنه ، مگه شما میلیونر نیستین ؟ » موهام رو دادم بالا و گفتم : « اخه مگه مرض دارم !! در ضمن بابای خودت هم پولداره »
از ابمیوه کنارش خورد و گفت : « راست میگی !! » صدای رضا در اومد که داد زد : « لعنت بهت مرد ، از ابمیوه من نخور !! اه !! »
به پیشخدمت نگاه کردم و به ساعت ام اشاره کردم ، مرد گفت ساعت پنج بعد از ظهره ، زدم تو سر خودم ، ادای نوشیدنی خوردن رو در اوردم ، مرد بالاخره فهمید و نوشیدنی رو اورد ، تشکر کردم و لیوان رو بردم بالا که شهاب دستش رو کوبید رو میز ، هول شدم نصف هات چاکلت ام ریخت رو میز ، با عصبانیت گفتم : « چرا اینطوری می کنی ؟ ترسوندیم ، اه »
پیش خدمت اروم اروم اومد جلو و با دستمال شروع کرد به پاک کردن میز ، جلوی اون همه ادم خم شد ، اذاب وجدان گرفتم و یک دستمال ازش گرفتم و زیر رو تمیز کردم

_ « ببخشید اقا نمی خواستم اینطوری شه » مرد
لبخند زد و گفت : « نه ، کارم همینه »
به بچه ها گفتم « بزارید من حساب کنم »
بعد پنج دقیقه هیچکدوم هیچی نگفتن ، با مسخره بازی گفتم : « حداقل تعارف کنید »
بابک بلند شد و گفت : « نه دیگه سر حرفی که زدی بمون !! »

بعد از اینکه حساب کردم ، با بچه ها رفتیم پاساژ ، تیپ من با بقیه متفاوت بود البته به شهاب نزدیک بود ولی بقیه ، اصلا !!
من یک پیرهن چهار خونه ی قرمز سرمه ای گرفتم ، یه پیرهن سفید با دگمه های طلایی ، یک کفش فوتبال با چند تا دستبند و از این خرت و پرت ها . بهم خوش می گذشت ، رفتیم تو یه مغازه ای ، تلویزیون داشت یه برنامه استعداد یابی می داد ، شهاب به پسر بچه اشاره کرد و گفت : « عه ، ببین چقدر شبیه همین ، مطمئن یی داداشت نیست ؟ »
به شوخی زدم بهش ولی هنوز می خندید .

ادامه " پارت یک " در پست بعد ....

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...