نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#بی_نهایت_عشق #فصل_دوم #پارت_اول ملک -اخیش بالاخره کنکورم دادیــــــــم حسابــــــی راحــــــت شدیـــــم حسنـا:اره -خیلی دوست داشتم طراحی مد یا دیزاین و گرافیک قبول شم اما مطمئنم با این وضــع درس خوندن من هیچی قبولـ نمیـشم حسنــــا:میشی ...

#بی_نهایت_عشق #فصل_دوم #پارت_اول ملک -اخیش بالاخره کنکورم دادیــــــــم حسابــــــی راحــــــت شدیـــــم حسنـا:اره -خیلی دوست داشتم طراحی مد یا دیزاین و گرافیک قبول شم اما مطمئنم با این وضــع درس خوندن من هیچی قبولـ نمیـشم حسنــــا:میشی عزیز مــــن میشی؛من دیگـہ برم -باشہ حسنا از سالن خارج شد و رفت منم قدم ...

۶ آذر 1397
17K
#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک ...

#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک کردی چون با خودت بودم قرارع با همه اونجوری باشم؟خیلی بیشعوری موزاییکای کف حیاط سرد ...

۴ آذر 1397
64K
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
202K
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
434K
در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که ...

در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن!!رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم ...

۱۵ شهریور 1397
164K
در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما ...

در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سلام کرد.لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه ...

۹ شهریور 1397
182K
در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج ...

در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج کردوخواست جواب ارغوان بده که سارا ازآشپزخونه اومد بیرون.با دیدن آرتان لبخندی زدوبهش نردیک شد.بالحن ...

۹ شهریور 1397
130K
قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا ...

قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم ...

۵ شهریور 1397
121K
در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه ...

در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه روزانه باشه؟!خندیدم و بالحن لاتی مخصوص به خودم گفتم:دِ نَ دِ نمیشه!من کلاً با روز ...

۵ شهریور 1397
151K
در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه ...

در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه هم نبود... من قانعم... به یک تو و یک من.. مگر میان تو و ماه ...

۵ شهریور 1397
195K
#پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم... اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم... __چقدر ...

#پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم... اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم... __چقدر دلم برات تنگ شده بود! با قدم های خانومانه و منظم مقابلم ایستاد . نم ...

۱ شهریور 1397
222K
#Part_298 ضربان قلبم روی هزار میزد. انقدر استرس گرفته بودم که دستشوییم گرفته بود! گفتم _چشم الان چایی بریزم. میرم پیششون.. در عرض چند ثانیه خودمو به دستشویی رسوندم و کلی چک کردم که جاییم ...

#Part_298 ضربان قلبم روی هزار میزد. انقدر استرس گرفته بودم که دستشوییم گرفته بود! گفتم _چشم الان چایی بریزم. میرم پیششون.. در عرض چند ثانیه خودمو به دستشویی رسوندم و کلی چک کردم که جاییم خراب نباشه. توی آشپزخونه برگشتم و چایی خوش‌رنگی ریختم. انقدر توی رنگ چایی وسواس به ...

۲۵ خرداد 1397
34K
#Part_266 چشم هام رو که باز کردم هیراد با آب قند بالای سرم بود. با دیدن چشم های بازم لبه تخت نشست و سرم رو بوسید گردنمو بالا داد تا آب قند بخورم. یه قلپ ...

#Part_266 چشم هام رو که باز کردم هیراد با آب قند بالای سرم بود. با دیدن چشم های بازم لبه تخت نشست و سرم رو بوسید گردنمو بالا داد تا آب قند بخورم. یه قلپ خوردم که هیراد گفت _کاش زنده بمونه.. پوف با تعجب گفتم _کی زنده بمونه؟ هیراد ...

۲۵ خرداد 1397
33K