نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۴۴ به محض اینکه دیدمش با تعجب گفتم : تو ؟ که اونم همزمان با من دقیقا همین کلمه رو‌ تکرار کرد . آرش با تعجب گفت : همدیگه رو می شناسین ؟ من ...

پارت ۴۴ به محض اینکه دیدمش با تعجب گفتم : تو ؟ که اونم همزمان با من دقیقا همین کلمه رو‌ تکرار کرد . آرش با تعجب گفت : همدیگه رو می شناسین ؟ من : تو ساحل با هم آشنا شدیم . سارین : البته فقط با من آشنا ...

۳ هفته پیش
152K
#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم هام رو باز کردم .... چاقو توی دست همکار جنگیر بود ، دستش رو گرفته ...

۲۴ شهریور 1398
956
همه آدمای دنیا یه جون پناه دارن برا خودشون یه جایی یا یه کسی یا یه کاری که وقتی میخوان به چیزی فکر نکنن یا کاری نکنن یا از چیزی فرار کنن به اون جون ...

همه آدمای دنیا یه جون پناه دارن برا خودشون یه جایی یا یه کسی یا یه کاری که وقتی میخوان به چیزی فکر نکنن یا کاری نکنن یا از چیزی فرار کنن به اون جون پناه ،پناه میبرن من همیشه تو اتاقم لای کتابام ،موزیکا،فیلما گم میشم ولی چندوقته یه ...

۱۰ مرداد 1398
892
#کامنت گفتم:

#کامنت گفتم: " شما برید، منم میام الان! " سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد... نشسته بود روی پله ها، سر و ...

۸ مرداد 1398
2K
- چطور شدم ماه وش - عالی شدی آبجی مستانه : تو که محشر شدی بیا یکمم آرایشت کنم - مستانه مامان مستانه : اِبابا مامان که گفت برین باز تو چرا بهانه میاری بدو ...

- چطور شدم ماه وش - عالی شدی آبجی مستانه : تو که محشر شدی بیا یکمم آرایشت کنم - مستانه مامان مستانه : اِبابا مامان که گفت برین باز تو چرا بهانه میاری بدو دیرمون میشه ماه وش دلم نمیومد از مامان دل بکنم ولی چیکار می تونستم بکنم ...

۸ مرداد 1398
3K
.دیروز برای لحظه‌ای شکستم. توی کلاس، داشتم رمانم را می‌خواندم. رسیده بودم به آخرهاش. هی تو دلم می‌گفتم «مرتضا تصویر نکن. تصویر نکن.» به خودم یاد داده بودم که نباید احساسم غالب شود. با این ...
عکس بلند

.دیروز برای لحظه‌ای شکستم. توی کلاس، داشتم رمانم را می‌خواندم. رسیده بودم به آخرهاش. هی تو دلم می‌گفتم «مرتضا تصویر نکن. تصویر نکن.» به خودم یاد داده بودم که نباید احساسم غالب شود. با این حال، هر خطی که می‌گذشت، صدای خرد شدنم را بیشتر می‌شنیدم. تصاویری که نوشته بودم ...

۲۸ تیر 1398
552
*«شاید در بهشت بشناسمت!»* این جمله سرفصل یک داستان بسیار زیبا و پند آموز است که در یک برنامه ی تلوزیونی مطرح شد. مجری یک برنامه تلوزیونی که مهمان او یک فرد ثروتمندی بود، این ...

*«شاید در بهشت بشناسمت!»* این جمله سرفصل یک داستان بسیار زیبا و پند آموز است که در یک برنامه ی تلوزیونی مطرح شد. مجری یک برنامه تلوزیونی که مهمان او یک فرد ثروتمندی بود، این سوال را از او پرسید؛ بیشترین چیزی که شما را خوشبخت کرد چه بود؟ فرد ...

۲۱ تیر 1398
157
*گل یخ* *فرشته* از حموم اومدم بیرون موهام خشک کردم به خیال اینکه محمد فعلانمیاد خونه حولمو در آوردم به بدنم لوسیون می زدم یهو در باز شد کپ کرده بودم - چیه اینجوری نگ.... ...

*گل یخ* *فرشته* از حموم اومدم بیرون موهام خشک کردم به خیال اینکه محمد فعلانمیاد خونه حولمو در آوردم به بدنم لوسیون می زدم یهو در باز شد کپ کرده بودم - چیه اینجوری نگ.... انگار تازه متوجه شده بودحرفشو یادش رفت بزنه حولمو برداشتم خدا رو شکر انقدر موهام ...

۲۱ تیر 1398
485
#پارت_هفتادو‌یک مانتوم رو در اوردم و گذاشتم روصندلی و رفتم طرف اینه قدی ی نگاه به خودم انداختم با اون کفش های پاشنه ده سانتی زرشکی که تا روی مچ پام رو کامل پشونده بود ...

#پارت_هفتادو‌یک مانتوم رو در اوردم و گذاشتم روصندلی و رفتم طرف اینه قدی ی نگاه به خودم انداختم با اون کفش های پاشنه ده سانتی زرشکی که تا روی مچ پام رو کامل پشونده بود پوست سفیدم به نمایش گذاشته شده بود موهام رو درست کردم و لباسم رو مرتب ...

۱۰ تیر 1398
531
*مریم* ........ بعد از شام که کلی فرزام شیطنت کرد وخندیدیم قرار شدبا مهمونا عکس بگیریم عکس های اصلی رو تو باغ بردیا گرفتیم بیشتر عکس ها رو با نفس وشیرین گرفتیم وچقدر خندیدیم میز ...

*مریم* ........ بعد از شام که کلی فرزام شیطنت کرد وخندیدیم قرار شدبا مهمونا عکس بگیریم عکس های اصلی رو تو باغ بردیا گرفتیم بیشتر عکس ها رو با نفس وشیرین گرفتیم وچقدر خندیدیم میز روبه رومون شد پر کادو که فرزام می گفت مهمونها میان کادوهاشون میدن وما باز ...

۳۰ خرداد 1398
5K
#معجزه_عشق #prt_33 *********** نیاز : خیلی ترسیدم،،اشهدمو خوندم..فکر میکردم یوگی پشت سرمه نفسم داشت بند میومد که با شنیدن صدای هستی از استرسم کم شد +نیاز،،کجایی داریم دنبالت میگردیم،بدو باید بریم امشب نباید تو خونه ...

#معجزه_عشق #prt_33 *********** نیاز : خیلی ترسیدم،،اشهدمو خوندم..فکر میکردم یوگی پشت سرمه نفسم داشت بند میومد که با شنیدن صدای هستی از استرسم کم شد +نیاز،،کجایی داریم دنبالت میگردیم،بدو باید بریم امشب نباید تو خونه باشیم _باشه باشه الان میریم،من به دوستامم خبر دادم..وسایل ضرروتیونو بردارین تا بریم +باشه جین ...

۲۴ خرداد 1398
683
#معجزه_عشق #prt_12 هستی : دیشب واسه من اتفاقی افتاد که هیچ وقت فراموش نمیکنم رفته بودم آب بخورم ، وقتی در یخچال رو باز کردم ، بطری آب رو از تو یخچال برداشتم ، آروم ...

#معجزه_عشق #prt_12 هستی : دیشب واسه من اتفاقی افتاد که هیچ وقت فراموش نمیکنم رفته بودم آب بخورم ، وقتی در یخچال رو باز کردم ، بطری آب رو از تو یخچال برداشتم ، آروم آروم سرکشیدم در یخچال رو بستم یهو اون پسره جینیونگ رو پشت سرم دیدم از ...

۳۱ فروردین 1398
4K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
138K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
127K
رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک ...

رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک میپختم رفتم آشپزخونع تخم مرغ ها رو تو کاسه شکوندم و شروع کردم با هم ...

۱۱ فروردین 1398
39K
سلام رفقا✋ 🙌 من محمد ابراهیم همت هستم ازشهرضا🌹 #سال1334 به دنیاآمدم😊 🌸 چندروز به تولدم مونده بودکه ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭمﻋﺎﺯﻡ ﻛﺮﺑﻼی ﻣﻌﻠّﯽ ﻭ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻗﺒﺮﺳﺎﻻﺭﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ ↘ ️↘ ️↘ ...

سلام رفقا✋ 🙌 من محمد ابراهیم همت هستم ازشهرضا🌹 #سال1334 به دنیاآمدم😊 🌸 چندروز به تولدم مونده بودکه ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭمﻋﺎﺯﻡ ﻛﺮﺑﻼی ﻣﻌﻠّﯽ ﻭ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻗﺒﺮﺳﺎﻻﺭﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ ↘ ️↘ ️↘ ️ 🍀 🍀 ‍ 🌹 #یک خانمی باردار بود! و اصرار بر سفر #کربلا... همسرش ...

۱۸ اسفند 1397
208K