نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان دخترای شیطون پارت_۱۰۰ ریحانه:چیزیت که نشد من:نه ریحانه:بیا بیا بریم تو ویلا یه اب قند بهت بدم فشارت افتاده دستمو گرفت کشید برد تو ویلا رفتیم او اشپزخونه پشت بند ما راشا و سولماز ...

رمان دخترای شیطون پارت_۱۰۰ ریحانه:چیزیت که نشد من:نه ریحانه:بیا بیا بریم تو ویلا یه اب قند بهت بدم فشارت افتاده دستمو گرفت کشید برد تو ویلا رفتیم او اشپزخونه پشت بند ما راشا و سولماز اومدن راشا:میمردی نری اونجا من:راشا راشا:راشا و درد همش دردسر بساز اه با چشمای اشکیم ...

۱ ساعت پیش
11K
رمان دخترای شیطون پارت_۹۹ همینجوری داشتم نگاش میکردم ریحانه اومد بالا راشا رو کنار زد با عصبانیت گفت ریحانه:کسی نخواست پیش تو خانومت باشه شما راحت باشید احتمالت دوستم اشتباه کرده بود بیا بریم ایناز ...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۹ همینجوری داشتم نگاش میکردم ریحانه اومد بالا راشا رو کنار زد با عصبانیت گفت ریحانه:کسی نخواست پیش تو خانومت باشه شما راحت باشید احتمالت دوستم اشتباه کرده بود بیا بریم ایناز بغض تو گلوم گیر کرده بود با جشمای اشکیم به ریحانه نگاه کروم که دستمو ...

۱ ساعت پیش
14K
رمان دخترای شیطون پارت_۹۷ ارمان:داشتیو رو نکرده بودی راشا:چی بگم خوب به ایناز نگاه کردم دیدم داره با تعجب به راشا نگاه میکنه از نگاه مظلومش بغض کردم از راشا بدم میاد میمرد دعوت نمیکرد ...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۷ ارمان:داشتیو رو نکرده بودی راشا:چی بگم خوب به ایناز نگاه کردم دیدم داره با تعجب به راشا نگاه میکنه از نگاه مظلومش بغض کردم از راشا بدم میاد میمرد دعوت نمیکرد اون دختره ی عوضیو وای خدا ایناز تو چشماش اشک جنع شده بود با چشمای ...

۱ ساعت پیش
13K
رمان دخترای شیطون پارت_۹۴ ((اراد:فقط خفه شو بشین سرجات)) موبایلمو برداشتم با باطریش و درش جا انداختم که دست یکی دور شکمم حلقه شد من:هیییی ترسیدم اراد اراد:منو ببخش برگشتم سمتش من:مگه چی شده سرشو ...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۴ ((اراد:فقط خفه شو بشین سرجات)) موبایلمو برداشتم با باطریش و درش جا انداختم که دست یکی دور شکمم حلقه شد من:هیییی ترسیدم اراد اراد:منو ببخش برگشتم سمتش من:مگه چی شده سرشو انداخت پابین اراد:حرفایی که بهم زد کنترلمو از دست دادم سرشو اورد جلو جای سیلی ...

۱ ساعت پیش
10K
#ویرانگران_رنگی پارت۲۶ فلوریا* _این....این....شوگاست!!! _رفتم سمت در اتاقی ک شوگا داخلش بود...... دستگیره درو کشیدم پایین درو باز کردن رفتم تو +لارینا:فلوریا!!!! +پرستار:انگاری یادش امد.... +تهیونگ:چی رو یادش امد؟!! +پرستار:الزایمر گرفته!!! +تهیونگ:ینی ب همین زودی ...

#ویرانگران_رنگی پارت۲۶ فلوریا* _این....این....شوگاست!!! _رفتم سمت در اتاقی ک شوگا داخلش بود...... دستگیره درو کشیدم پایین درو باز کردن رفتم تو +لارینا:فلوریا!!!! +پرستار:انگاری یادش امد.... +تهیونگ:چی رو یادش امد؟!! +پرستار:الزایمر گرفته!!! +تهیونگ:ینی ب همین زودی یادش امد؟!!! +پرستار:بیا بیرون تو نباید بری داخل!!!! _دستمو ول کن!!!! +لارینا:بیا بریم بیرون فلوریا ...

۱ ساعت پیش
13K
#پارت_۴۳ -چیه..؟ -ببخشید...ولی خودتون گفتید که میخواید حساب کتاب کنید..درباره.. -میدونم...برو قلم کاغذ بیار...البته برای من نه برای خودت...که مطمئن بشی کم و کسری نیست.. خودش میگه وسط حرفم نپر اون وقت جفت پا میپره ...

#پارت_۴۳ -چیه..؟ -ببخشید...ولی خودتون گفتید که میخواید حساب کتاب کنید..درباره.. -میدونم...برو قلم کاغذ بیار...البته برای من نه برای خودت...که مطمئن بشی کم و کسری نیست.. خودش میگه وسط حرفم نپر اون وقت جفت پا میپره وسط حرفام....ایشششش...گودزیلای اخمو بداخلاق بیشعور جذاب... بدو رفتم بالا و از راخل کیفم....دفتر و خودکار ...

۲ ساعت پیش
14K
عروس مرگ-قسمت ۳۹ #عروس_مرگ امروز براتون پارت میذارم چون فردا به احتمال زیاد،وقت نمیکنم.امیدوارم از قسمت ۳۹ رمان عروس مرگ،لذت ببرید🌹 هومن چشمهایش را بسته بود و متوجه اقلیما نشد که مقابلش نشسته و لیوان ...

عروس مرگ-قسمت ۳۹ #عروس_مرگ امروز براتون پارت میذارم چون فردا به احتمال زیاد،وقت نمیکنم.امیدوارم از قسمت ۳۹ رمان عروس مرگ،لذت ببرید🌹 هومن چشمهایش را بسته بود و متوجه اقلیما نشد که مقابلش نشسته و لیوان لبریز از آب روبه رویش گرفته. آنقدر اشک ریخته بود که آرام شد...کمی خجالت کشید ...

۳ ساعت پیش
34K
#ناجی #پارت_٢ گوشیو قطع کردم اشکامو پاک کردم سکوت خونه ارومم میکرد دو ساعتی از رفتن سعید میگذشت نبودش ارومم میکرد کی میشه عمو و زن عمو از مهمونی برگردن دیگ کم کم حوصلم سر ...

#ناجی #پارت_٢ گوشیو قطع کردم اشکامو پاک کردم سکوت خونه ارومم میکرد دو ساعتی از رفتن سعید میگذشت نبودش ارومم میکرد کی میشه عمو و زن عمو از مهمونی برگردن دیگ کم کم حوصلم سر میره صدای در خونه ک بسته شد ب گوشم خورد حتما عمو و زن عموهستن ...

۴ ساعت پیش
23K
پایان زیاد در انتظار زمان نموند ، ورقه ها رو جمع کردم شلخته و با عجله توی کیفم چپوندم بدهکار کلی کار شده بودم به هر چند و چونی آویزون میشدم بلکه کمی زمان قرض ...

پایان زیاد در انتظار زمان نموند ، ورقه ها رو جمع کردم شلخته و با عجله توی کیفم چپوندم بدهکار کلی کار شده بودم به هر چند و چونی آویزون میشدم بلکه کمی زمان قرض بگیرم دوباره به دفتر مدرسه برگشتم نامه انتقالیمو بی سوال جواب اضافی برداشتم و راهی ...

۶ ساعت پیش
35K
ASTRO’s Cha Eun Woo Talks About His Trainee Years And Difficulties Of Weekly Evaluations . در پخش ورایتی شوی بسکتبال SBS به نام Handsome Tigers چا اون وو همراه با مدل مون سو این ، ...

ASTRO’s Cha Eun Woo Talks About His Trainee Years And Difficulties Of Weekly Evaluations . در پخش ورایتی شوی بسکتبال SBS به نام Handsome Tigers چا اون وو همراه با مدل مون سو این ، بازیگر لی ته سون و یو سون هو به اردوگاه رفتند . چا اون وو ...

۷ ساعت پیش
10K
#پارت_۴۲ -ببخشید اقا....یه سوال داشتم..! یکم موند از داخل اینه نگاهم کرد..بعد گفت: -بپرس.. -میخواستم بدونم پول ....امم...بدهی من به شما چقدره..!؟؟ -بزار برسیم خونه بعد حساب میکنیم.. -اخه شما گفتید کار دارید....باید برید. -قبلش.. ...

#پارت_۴۲ -ببخشید اقا....یه سوال داشتم..! یکم موند از داخل اینه نگاهم کرد..بعد گفت: -بپرس.. -میخواستم بدونم پول ....امم...بدهی من به شما چقدره..!؟؟ -بزار برسیم خونه بعد حساب میکنیم.. -اخه شما گفتید کار دارید....باید برید. -قبلش.. -من کار دارمو و باید غذا درست کنم.. -ای بابا..بحث نکن دیگه...رو مخ من راه ...

۱۰ ساعت پیش
28K
در ساختمان ما کمتر پیش میاد درگیری و دعوایی به گوش برسه، عمدۀ ساکنین تا حدودی متمول و تحصیلکرده هستند و بسیار ساختمان ساکتیه در کل،،،، اما دیشب ساعت های 11- 12 بود که شنیدم ...

در ساختمان ما کمتر پیش میاد درگیری و دعوایی به گوش برسه، عمدۀ ساکنین تا حدودی متمول و تحصیلکرده هستند و بسیار ساختمان ساکتیه در کل،،،، اما دیشب ساعت های 11- 12 بود که شنیدم از توی حیاط صدای داد بی داد میاد. به شخصه آدم فضولی نیستم اما خب ...

۱۱ ساعت پیش
46K
میگن شبِ عروسیته عروس خانوم مبارک دستاشو سفت گرفتی عشق جدید مبارک خودزنمیو دو تیغو این قلب پاره پاره عروس شدی عزیزم مبارکِ دوباره وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم وای ای وای ...

میگن شبِ عروسیته عروس خانوم مبارک دستاشو سفت گرفتی عشق جدید مبارک خودزنمیو دو تیغو این قلب پاره پاره عروس شدی عزیزم مبارکِ دوباره وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم وای ای وای ...

۱۲ ساعت پیش
39K
. رفتم جلوتر مادرم وقتی منو دید،با دستش زد تو صورتش،ترسیده بود..گفت: گلاره جان تو اینجا چیکار میکنی؟نکنه کسی تورو دیده باشه به خان خبر بده؟ گفتم نگران نباش مارجان کسی نبوده و ندیده..رفتم بالای ...

. رفتم جلوتر مادرم وقتی منو دید،با دستش زد تو صورتش،ترسیده بود..گفت: گلاره جان تو اینجا چیکار میکنی؟نکنه کسی تورو دیده باشه به خان خبر بده؟ گفتم نگران نباش مارجان کسی نبوده و ندیده..رفتم بالای پله ها،اقاجان شروع کرد به داد و بیداد..گفت: اینجا چه غلطی میکنی؟میخوای مردم تورو ببینن ...

۱۲ ساعت پیش
31K
. عروسیم،بهترین شب زندگیم شد، بالاخره من و رحمان به ارزومون رسیدیم.. مادرمو خواهرام سه روز پیشمون موندن و بعد رفتن.. زندگی مشترک من و رحمان شروع شد.. هرروز صبح میرفت مدرسه و غروب برمیگشت ...

. عروسیم،بهترین شب زندگیم شد، بالاخره من و رحمان به ارزومون رسیدیم.. مادرمو خواهرام سه روز پیشمون موندن و بعد رفتن.. زندگی مشترک من و رحمان شروع شد.. هرروز صبح میرفت مدرسه و غروب برمیگشت خونه.. منم روزامو با مادرشوهرم سر میکردم..ی روز بهم گفت: گلاره جان چرا درستو ادامه ...

۱۲ ساعت پیش
37K
دکتر گفت: حالا که فقط منو شما تنهاییم،پاشو یکم راه برو..اما درد من تنها شدن نبود،من حتی از خودمم میترسیدم.. نمیخواستم این نقص رو بپذیرم..دکتر اومد کمکم کرد بلند شدم اولین قدم رو که برداشتم ...

دکتر گفت: حالا که فقط منو شما تنهاییم،پاشو یکم راه برو..اما درد من تنها شدن نبود،من حتی از خودمم میترسیدم.. نمیخواستم این نقص رو بپذیرم..دکتر اومد کمکم کرد بلند شدم اولین قدم رو که برداشتم صدای هق هقم بلند شد..انقدر بلند که رحمان و مادر با عجله وارد شدن و ...

۱۳ ساعت پیش
37K
. من گلاره،دختر سرسختی که به خاطر عشقش به معلمِ روستا،اونهمه درد ورنج کشید، حالا دست تو دست عشقم روبروی مادر و پدرش ایستاده بودم.. سلام کردم: سلام خانوم جان،سلام اقاجان.. مادر رحمان گفت:سلام دخترم ...

. من گلاره،دختر سرسختی که به خاطر عشقش به معلمِ روستا،اونهمه درد ورنج کشید، حالا دست تو دست عشقم روبروی مادر و پدرش ایستاده بودم.. سلام کردم: سلام خانوم جان،سلام اقاجان.. مادر رحمان گفت:سلام دخترم خوش امدی، اومدن جلو با خوشرویی بغلم کردن..از رابطه ی بین رحمان و خانوادش لذت ...

۱۳ ساعت پیش
37K
. رحمان رفت و من با هزار و یک فکر و خیال موندم خونه ی بنفشه.. دلم واسه مامانم تنگ شده بود اما حیف که نمیشد برم دیدنش.. تو اون چند روز خواهرای دیگه م ...

. رحمان رفت و من با هزار و یک فکر و خیال موندم خونه ی بنفشه.. دلم واسه مامانم تنگ شده بود اما حیف که نمیشد برم دیدنش.. تو اون چند روز خواهرای دیگه م اومدن خونه بنفشه و دیدمشون،دورم شلوغ بود اما فکرم پیش رحمان بود که چی میگه ...

۱۳ ساعت پیش
38K