ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ ...

#پارت۵۴

اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟

این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟!

ـ از کجا فهمیدی اینجام؟!

اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم.

ـ اهان.

اهورا نشست، عصاش رو جمع کرد و روی میز گذاشت.

اهورا: دیشب می‌خواستی در چه مورد صحبت کنی؟

ـ در هیچ مورد!

اهورا به تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: برای هیچ موردی دیشب درس رفتار و احترام راه انداختی؟

ـ قرار شد وقتی خوب این موارد رو درک کردیم با هم صحبت کنیم!

اهورا: خیلی خب، حق با توهه من کمی تند میرم.

ـ پس قبول دارید.

اهورا: خب بگذریم، گفتی دانشگاه چی خوندی؟

خندم گرفت چقدر ضایع بحث رو عوض می‌کنه.
موضوع رو فراموش کردم و سوالش رو جواب دادم.

ـ روانشناسی.

اهورا: پس برای همینه که همه با حرفات متقاعد میشن.

خندیدم و گفتم:
ـ اره.

اهورا: تک فرزندی؟

ـ تا چند سال پیش یه خواهر بزرگ‌تر داشتم ولی الان تک فرزندم.

اهورا: فوت شده؟

ـ اره.

اهورا: متاسفم، میشه بپرسم چطور؟

ـ چند سال پیش توی تصادف از دست دادمش.

اهورا لبخند تلخی زد، فهمیدم که یاد پدر و مادرش افتاده.

ـ خب تو رشتهٔ دانشگاهیت چی بود؟

اهورا سکوت کرد! بعد از کمی مکث دهن باز کرد تا چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد.
کمی دستش رو روی شلوارش کشید و با پیدا کردن جیبش گوشی رو درآورد و جواب داد.
از بحثاش فهمیدم که فراز، اهورا گوشی رو قطع کرد و گفت: من باید برم، فعلا خداحافظ.

اروم خداحافظی کردم، با رفتن اهورا بلند شدم و به سالن رفتم.
طرفای ساعت چهار ظهر بود که ماهور و پریناز به عمارت اومدن.

ماهور جواب آزمایش رو روی میز گذاشت و گفت: مثل اینکه حالتون بهتر شده.

با تموم شدن حرفش بهم لبخندی زد، خانم بزرگ با لبخند گفت: همهٔ اینا رو مدیون ماهرخ هستم.

لبخند زدم و گفتم:
ـ کاری نکردم.

خانم بزرگ و ماهور مشغول صحبت باهم شده بودن.

پریناز بلند شد و کنارم نشست و آروم گفت: راستی چند وقتی هست می‌خوام ازت بپرسم ولی فراموش می‌کنم، هنوزم اون کابوس رو می‌بینی؟

با حرف پریناز روحم به پشت عمارت پر کشید.
کمی ترس و آشوب برای لحظه‌ای به ته دلم هجوم آورد، یه حسی وادارم می‌کرد که درمورد اون مکان پشت عمارت و حقیقت کابوسم با کسی صحبت نکنم.

لبخند محوی زدم و گفتم:
ـ نه دیگه نمی‌بینم.

پریناز: پس مشکلی نیست.

ولی حسم خلاف حرف پریناز رو می‌زد، یه مشکل بزرگ!
ای‌کاش پریناز اون کابوس رو بهم یادآوری نمی‌کرد.
یک ساعت بعد بچه‌ها تصمیم به رفتن گرفتن.
خانم‌بزرگ با خستگی به اتاقش رفت تا کمی استراحت کنه.
منم از جایی که کاری نداشتم به سمت آشپزخونه رفتم.
نزدیکای آشپزخونه صدای پچ پچ شنیدم، کنجکاو شدم که چه خبره ولی چیزی نشنیدم.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...