ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵
برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم.
باید یکم با خودم حرف میزدم
باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم.
خسته بودم...از همچی.
با همون لباسای بیرونیم خودمو انداختم رو تخت.
چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد؟
فردا اون چشمای دیوونه کننده معصوم فاطمه و اون برق شیشه ایه مهتاب شب چشمای نیایش و نگرانی های ستایش... فکر کردن به این که چطور بهشون بگم ... دیوانه کننده بود.
فاطمه زهرا رو چیکار میکردم؟ حتما خیلی ناراحت میشد...
اول از همه یه پست زدم تو اینستا گرامم و به گوش امین رسوندم.
اومد دایرکتم و شروع کرد به باز جوییم. منم یجوری پیچوندمش که ینی من دوست هانام اونم باور کرد. چن ساعت بعدش علی اومد ولی سرسنگین بود... یکم که باهاش حرف زدم فهمیدم ناراحته و بزور مجبورش کردم بگه... و گفت...حرفایی که انتظار شنیدنشو نداشتم...
-هانا : میدونم احمقم ویقین دارم ک احمقم و بازم میدونم کم صبرم
ولی نمیدونم چم شده
این کار برا این بود ک امتحان شم
ولی من شکست خوردم
نمیدونم پیش خودت چه فکری میکنی
شاید بگی از کجا معلوم آینده این کار رو تکرار نکنه
یا با خودت بگی
چطور میتونم به این طور آدمی ک نمیتونه خودشو کنترل کنه اعتماد کنم .
خب حقم داری
الان فرصت تصمیم گرفتن داری
قبلا بهم فرصت آدم شدن دادی
فک کنم فرصتهام تموم شده
الان هر تصمیمی بگیری من قبول دارم
میتونی همین الان بلاکم کنی
یکبار برا همیشه
فقط یچیزی
معذرت میخوام هر چند با معذرت خواهی هیچ چیز تغییر نمیکنه

-علی: بهتره خودت این جوابو بدی چند روزی فکر کن بعد ببین با خودت چند چندی جواب آخرو خودت بده و تا تهشم وایسا.
در ضمن من احمق نیستم حسم بهت کاملا واقعی بود ولی خودت میدونی خودت خدانگهدار.

-هانا: وایسا
-علی: بهتره فردا یا پس فردا جوابتو بگی خوب فکر کن به خودت

-هانا: ببین من واقعا دوستت دارم بیشتر از خودم تو رو دوست دارم بیشتر از خونوادمدبیشتر از همه
اشتباه کردم قبول دارم
ولی واقعا دوستت دارم
حس منم واقعی بود

من فکرامو کردم
اگه نمیخواستمت باهات تعارف ک ندارم
باور کن از کارم پشیمونم دلیل کارم رو نمیدونم ولی پشیمونم
اگه میخوای بمونی هر تنبیهی بگی قبولمه
اما رفتنت ... تنبیه نیست زجره
اما بازم هر تصمیمی بگیری قبولمه ولی تو رو خدا یچیزی بگو

-علی: من تو این چندسال که بهت علاقه داشتم یک لحظه هم حسم بهت تغییر نکرد یا کم نشد برای همین یک فرصت دیگه میدم این بار دیگه تکرار نکن خواستی پیام بده بهش ولی من باید با خبر باشم اما اگر بازم متوجه بشم بی خبر پیام دادی با این که متنفرم ولی دیگه نمیتونم.

من همین الان تصمیمو بهت گفتم

20 خط جمله نوشتم نیومد دوباره پیامش؟

-هانا:اره اومد پیامت

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...