نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#حرفـ_دلـ #کپیحـ🚫 #دسنویسـ بعضی اوقات ک فکر میکنم میبینم زندگی گذر بین درد و درک ینی تا وقتی تو زندگیت یه درد و نکشیدی درک نمیکنی ک چ حسی داره.... زندگیه منم همینه هرچی شما ...

#حرفـ_دلـ #کپیحـ🚫 #دسنویسـ بعضی اوقات ک فکر میکنم میبینم زندگی گذر بین درد و درک ینی تا وقتی تو زندگیت یه درد و نکشیدی درک نمیکنی ک چ حسی داره.... زندگیه منم همینه هرچی شما بگید حالت خوبه؟! میگم اره خوبم حتی اگه این طرف من با یه دست خطخطی ...

۳ ساعت پیش
14K
#پارت_۱۰۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو : شونه امو محکم به شونه اش زدم و راه افتادم. دستمو کشید. برزخی نگاش کردم اما از چشمای اون خون می چکید! نفس عصبی کشید و گفت: _باید معلوم ...

#پارت_۱۰۲ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو : شونه امو محکم به شونه اش زدم و راه افتادم. دستمو کشید. برزخی نگاش کردم اما از چشمای اون خون می چکید! نفس عصبی کشید و گفت: _باید معلوم بشه من نمی تونم از کنار این مسئله ی مهم به راحتی رد شم،چطور ممکنه ...

۴ ساعت پیش
26K
اصلا تحمل دوری مهدی را نداشتم. وقتی می دیدم که برای رفتن به صحنه نبرد بی قراری می کند شروع می کردم به گله کردن. از اداره محل کارش فشار می آوردند که بماند تهران؛ ...

اصلا تحمل دوری مهدی را نداشتم. وقتی می دیدم که برای رفتن به صحنه نبرد بی قراری می کند شروع می کردم به گله کردن. از اداره محل کارش فشار می آوردند که بماند تهران؛ اما مهدی #استخاره کرد و تصمیم گرفت که برود. خیلی ناراحت شدم. با این که ...

۶ ساعت پیش
12K

"Part15" گیلدا (طبیب کوچک) کدخدا : ارباب مگه چی شد ؟؟؟ چرا اینجوری برخورد میکنین با کسی که جونتون نجات داده ؟؟؟ _اینا همه اش دروغه ، این دختر تا حالا اصلا منو ندیده ، جای زخمم هم اشتباه گفت ولی بد بلایی به سرش میارم که دفعه دیگه جرعت ...

۶ ساعت پیش
29K
مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا ...

مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا خونشون میرفتم اما فقط زمانی که دورهمی بود یه شب ک خونشون دورهمی بود منم ...

۶ ساعت پیش
22K
وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر ...

وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود ! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره. از قضا ...

۷ ساعت پیش
29K
انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟ ▪ ️من نمی خواهم در اینده معلم شوم،معلمی شغل خوبی نیست. من هروقت مشق هایم را نمی نویسم بهانه می ...
عکس بلند

انشای یک دانش اموز پایه چهارم موضوع انشا؛ شما دوست دارید دراینده چه کاره شوید؟ ▪ ️من نمی خواهم در اینده معلم شوم،معلمی شغل خوبی نیست. من هروقت مشق هایم را نمی نویسم بهانه می اورم که مشق هایم زیاد است.دستانم درد گرفته اند از بس که نوشته ام.کمی که ...

۷ ساعت پیش
26K
مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه ...

مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه _موقع پیام دادن ک خوب زبون میریزی میام خونتون حالا اینجا مظلوم شدی کم کم ...

۷ ساعت پیش
27K
#قصه_ازدواجی_پرماجرا #قسمت_سوم یکی از آن دو متدین و باتربیت بود امّا از مال دنیا چندان بهره ای نداشت و در مقابل پسر عموی دوم از ثروت دنیا بهره مند بود ولی از دین و تقوا ...

#قصه_ازدواجی_پرماجرا #قسمت_سوم یکی از آن دو متدین و باتربیت بود امّا از مال دنیا چندان بهره ای نداشت و در مقابل پسر عموی دوم از ثروت دنیا بهره مند بود ولی از دین و تقوا و معنویت هیچ بهره ای نداشت فقط در ظاهر و با زبان به حضرت موسی ...

۷ ساعت پیش
16K
پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم ...

پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم . من : بده ببینم . آیدا گوشی رو داد که وقتی عکسا رو دیدم ...

۸ ساعت پیش
35K
پارت ۵۲ یهو عصبی شد و رنگ صورتش رو به قرمزی رفت و کبود شد . این چرا داره اینجوری میشه ؟ وجدان : انتظار نداری که بیاد وسط بندری برقصه ؟ من : حالا ...

پارت ۵۲ یهو عصبی شد و رنگ صورتش رو به قرمزی رفت و کبود شد . این چرا داره اینجوری میشه ؟ وجدان : انتظار نداری که بیاد وسط بندری برقصه ؟ من : حالا نه تا اون حد . وجدان : اونو دریاب داره تو رو نگاه میکنه . ...

۸ ساعت پیش
29K
جانم... دیدی پاییز تمام شد و برنگشتی... نمیدانی که بدون تو این پاییز چگونه بر من گذشت‌‌... به خدا غروب هایش جان دادم... به خدا وقت هایی که باران میگرفت نفسم بالا نمیامد... شب های ...

جانم... دیدی پاییز تمام شد و برنگشتی... نمیدانی که بدون تو این پاییز چگونه بر من گذشت‌‌... به خدا غروب هایش جان دادم... به خدا وقت هایی که باران میگرفت نفسم بالا نمیامد... شب های طولانی اش جانم رفت تا صبح شد این همه به تو اصرار کردم،خواهش کردم،گفتم فدای ...

۹ ساعت پیش
9K
#پارت_۱ #عاطفه با لگد کسی به رون پام از خواب بیدار شدم... _ هویی نیومدی خونه خاله که...پاشو بینم...نکبت من: هوشششش...اراااممم...نخوردمت که...بیدارم بیداااارر... بلند شدمو...بعد از این که جامو مرتب کردم..از اون خونه که الهی ...

#پارت_۱ #عاطفه با لگد کسی به رون پام از خواب بیدار شدم... _ هویی نیومدی خونه خاله که...پاشو بینم...نکبت من: هوشششش...اراااممم...نخوردمت که...بیدارم بیداااارر... بلند شدمو...بعد از این که جامو مرتب کردم..از اون خونه که الهی خراب شه رو سرشون زدم بیرون... این طوری نمیشه باید یه کاره درست درمون پیدا ...

۱۰ ساعت پیش
28K
مهسا💚 از پله ها بالا رفتم اما ذهنم درگیر دختر تو ماشین بود پوف اصلا به من چه وارد خونه شدم ساعت نزدیک 10 بود _مامان کو مهتاب _چیکارش داری _هیچی _گفت امشب دیر میاد ...

مهسا💚 از پله ها بالا رفتم اما ذهنم درگیر دختر تو ماشین بود پوف اصلا به من چه وارد خونه شدم ساعت نزدیک 10 بود _مامان کو مهتاب _چیکارش داری _هیچی _گفت امشب دیر میاد رفتم توی اتاقم و خابیدم و صبح ک بیدار شدم مهتاب خواب بود حاضر شدم ...

۱۱ ساعت پیش
24K
#پارت_1 #انا . دستکش های نسوزم و دستم کردم و در فر رو باز کردم... . نگاهی به داخلش انداختم...قوربونش برم چه طلایی شده ای جانم... . سینیه فر و همینطوری که از داخل فر ...

#پارت_1 #انا . دستکش های نسوزم و دستم کردم و در فر رو باز کردم... . نگاهی به داخلش انداختم...قوربونش برم چه طلایی شده ای جانم... . سینیه فر و همینطوری که از داخل فر بیرون میکشیدم زیر لب اهنگ میخوندم و بدنم و با ریتمش تکون میدادم:هم نامهربونه.... هم ...

۱۱ ساعت پیش
29K
رمان دخترای شیطون پارت_۷۹ دیگ تحمل نداشتم زدم زیر گریه با هق هق گفتم‌ من:هر کاری بخوای برات میکنم فقط تو رو خدا کاری به اراد نداشته باش بهنود:هرکاری؟ سرمو تکون دادم بهنود:باشه پس منتظر ...

رمان دخترای شیطون پارت_۷۹ دیگ تحمل نداشتم زدم زیر گریه با هق هق گفتم‌ من:هر کاری بخوای برات میکنم فقط تو رو خدا کاری به اراد نداشته باش بهنود:هرکاری؟ سرمو تکون دادم بهنود:باشه پس منتظر باش تا بهت بگم چه کاری بکن در حالی اشکامو با پشت دست پاک میکردم ...

۱۱ ساعت پیش
28K
اول ماشین خالی رو می فرستیم کمی بعد که دیدیم اوضاع اروم ِ و بچه ها خبردادن نظر پلیسا به تریلی خالی جلب شده این یکی رو انتقال میدیم..یه جورایی باید دورشون بزنیم.. -ماشینی که ...

اول ماشین خالی رو می فرستیم کمی بعد که دیدیم اوضاع اروم ِ و بچه ها خبردادن نظر پلیسا به تریلی خالی جلب شده این یکی رو انتقال میدیم..یه جورایی باید دورشون بزنیم.. -ماشینی که محموله ها رو حمل می کنه رو چطور رد کنیم؟!.. –اون با من..مشکلی نداره..من یه ...

۱۵ ساعت پیش
33K
یه گلوله درست از کنار بازوم رد شد و چون فاصله ش باهام کم بود بازومو خراش داد..ناله م و تو گلوم خفه کردم و لبم و گزیدم.. سرعتم و بیشتر کردم.. پشت دیوار انبار ...

یه گلوله درست از کنار بازوم رد شد و چون فاصله ش باهام کم بود بازومو خراش داد..ناله م و تو گلوم خفه کردم و لبم و گزیدم.. سرعتم و بیشتر کردم.. پشت دیوار انبار مخفی شدم..نفس نفس می زدم..حتی با چندتا نفس عمیق هم حالم جا نیومد..انگار هیچ رقمه ...

۱۵ ساعت پیش
51K