نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۶۵ : ( جونگ کوک ) خیلی نگرانش بودم فقط من نگران نبودم همه نگران بودن وی هم که دوباره ناخون هاشو میخورد رفتم تو اتاق نایکا جیمین گفت : خدا رو شکر که ...

پارت ۶۵ : ( جونگ کوک ) خیلی نگرانش بودم فقط من نگران نبودم همه نگران بودن وی هم که دوباره ناخون هاشو میخورد رفتم تو اتاق نایکا جیمین گفت : خدا رو شکر که تو آب افتاد . جیمین رفت بیرون . کنارش نشستم یعنی چی شد که افتاد ...

۴۳ دقیقه پیش
8K
پارت ۶۴ : جونگ کوک : وقتی تحریک میکنی باید درد هاشو هم تحمل کنی من : خب فقط اگه گردنم کبود بشه جونگ کوک : تا دو ساعت دیگه کبود میشه حرسم در اومد ...

پارت ۶۴ : جونگ کوک : وقتی تحریک میکنی باید درد هاشو هم تحمل کنی من : خب فقط اگه گردنم کبود بشه جونگ کوک : تا دو ساعت دیگه کبود میشه حرسم در اومد از روم بلند شد و رفت بیرون اووووو یعنی نفهمید چی شد امیدوارم نفهمه بلند ...

۱ ساعت پیش
13K
پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم ...

پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم . من : بده ببینم . آیدا گوشی رو داد که وقتی عکسا رو دیدم ...

۱۱ ساعت پیش
44K
#پارت_1 #انا . دستکش های نسوزم و دستم کردم و در فر رو باز کردم... . نگاهی به داخلش انداختم...قوربونش برم چه طلایی شده ای جانم... . سینیه فر و همینطوری که از داخل فر ...

#پارت_1 #انا . دستکش های نسوزم و دستم کردم و در فر رو باز کردم... . نگاهی به داخلش انداختم...قوربونش برم چه طلایی شده ای جانم... . سینیه فر و همینطوری که از داخل فر بیرون میکشیدم زیر لب اهنگ میخوندم و بدنم و با ریتمش تکون میدادم:هم نامهربونه.... هم ...

۱۵ ساعت پیش
33K
رمان دخترای شیطون پارت_۷۹ دیگ تحمل نداشتم زدم زیر گریه با هق هق گفتم‌ من:هر کاری بخوای برات میکنم فقط تو رو خدا کاری به اراد نداشته باش بهنود:هرکاری؟ سرمو تکون دادم بهنود:باشه پس منتظر ...

رمان دخترای شیطون پارت_۷۹ دیگ تحمل نداشتم زدم زیر گریه با هق هق گفتم‌ من:هر کاری بخوای برات میکنم فقط تو رو خدا کاری به اراد نداشته باش بهنود:هرکاری؟ سرمو تکون دادم بهنود:باشه پس منتظر باش تا بهت بگم چه کاری بکن در حالی اشکامو با پشت دست پاک میکردم ...

۱۵ ساعت پیش
31K
تمامِ ما آدَمها در زندگیمان باید یڪـ نَفـر را داشتـہ باشیم...

تمامِ ما آدَمها در زندگیمان باید یڪـ نَفـر را داشتـہ باشیم... " یڪـ رفیـق " نَه از آن رفیـقهایـی ڪـِ فصلـی اند یڪـ روز هستند و یڪـ عُمر نَه... نَه از آن رفیـقهایـی ڪـِ وقتـی زندگی ات بهـار است کنـارت هستند و در زمستـان زندگـی تنهـایت میگذارند... نَه از آن ...

۱۵ ساعت پیش
7K
نه آرشام..این اسمش قتل نیست..این هم بخشی از کار و هدف ماست..برات یه مثال می زنم..تو اگه بخوای قله ای رو فتح کنی باید موانع رو هم از سر راهت برداری..اون موانع هر چیزی می ...

نه آرشام..این اسمش قتل نیست..این هم بخشی از کار و هدف ماست..برات یه مثال می زنم..تو اگه بخوای قله ای رو فتح کنی باید موانع رو هم از سر راهت برداری..اون موانع هر چیزی می تونه باشه.. چه موجودی که دارای حیاته..چه حتی یه تخته سنگ که اگه زیر پات ...

۱۹ ساعت پیش
58K
اماده ی شلیک شدم و در اخرین لحظه رو بهش گفتم :منصوری..درسته؟!.. چشماش از تعجب بازتر شد..پس حدسم درست بود.. تا خواست حرفی بزنه بچه ها رو صدا زدم..اسلحه رو پرت کردم طرف یکیشون که ...

اماده ی شلیک شدم و در اخرین لحظه رو بهش گفتم :منصوری..درسته؟!.. چشماش از تعجب بازتر شد..پس حدسم درست بود.. تا خواست حرفی بزنه بچه ها رو صدا زدم..اسلحه رو پرت کردم طرف یکیشون که رو هوا قاپید.. پوزخند زدم و در حالی که نگام به اون بود گفتم: می ...

۱۹ ساعت پیش
59K
انبر و جلوی صورتش گرفتم.. -می دونی می خوام با این وسایل چکار کنم؟!..اره؟!..بذار خودم بهت بگم..تموم اینا برای اینه که حافظه ت و بهت برگردونم..و اینو بدون تا وقتی که برنگشته باشه سرجاش..منم دست ...

انبر و جلوی صورتش گرفتم.. -می دونی می خوام با این وسایل چکار کنم؟!..اره؟!..بذار خودم بهت بگم..تموم اینا برای اینه که حافظه ت و بهت برگردونم..و اینو بدون تا وقتی که برنگشته باشه سرجاش..منم دست از کار نمی کشم.. نفس نفس می زد..ولی خیلی خوب خودش و کنترل می کرد..انبر ...

۱۹ ساعت پیش
54K

"Part13" گیلدا(طبیب کوچک) به حشمتی دستور دادم تمام محافظ هارو به خط کنه. باید سر در بیارم که چه کسی این موقع روز شلیک کرد ؟؟؟؟ اونم تو جنگلی که دو سال نتونستن تا نزدیکش رفت آمد کنن. ممکنه یکی از افراد کیارش داخل جنگل جا خوش کرده باشه ..... ...

۱ روز پیش
103K
-الو.. –آرشام..تو راهی؟.. -اره، دارم میرم پیشواز.. –عالیه..به محض تحویل و جا به جایی بهم زنگ بزن..فراموش نکن مراقب همه چیز باش..می دونم که نیازی به توضیحاته دوباره ی من نیست..پس خوب حواست و جمع ...

-الو.. –آرشام..تو راهی؟.. -اره، دارم میرم پیشواز.. –عالیه..به محض تحویل و جا به جایی بهم زنگ بزن..فراموش نکن مراقب همه چیز باش..می دونم که نیازی به توضیحاته دوباره ی من نیست..پس خوب حواست و جمع کن.. از اینکه این همه سفارش می کرد هیچ خوشم نمی اومد..من کارم و حرفه ...

۱ روز پیش
70K
شهریار هم که فقط از دست یاشار حرص خورد. اونو گرفته بود به حرف که به من و بهار کار نداشته باشه. میخواستم برم بگم جیران جون هیچ برای این دو تا زرافه وقت نذاشتیا! ...

شهریار هم که فقط از دست یاشار حرص خورد. اونو گرفته بود به حرف که به من و بهار کار نداشته باشه. میخواستم برم بگم جیران جون هیچ برای این دو تا زرافه وقت نذاشتیا! خودشون دراز شدن! آخه آدم انقدر هَوَل!؟ انقدر چشم دریده!؟ اون از دخترت که از ...

۲ روز پیش
104K
آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند ...

آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا ...

۲ روز پیش
49K
راز خوشبختی بازرگانی پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که ...

راز خوشبختی بازرگانی پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود، آنجا زندگی می کرد. به جای اینکه با یک مرد مقدس ...

۲ روز پیش
131K

"Part10" گیلدا(طبیب کوچک) برگشتـــم که دیدم افراد کیارش آهو رو گرفتن و به زور روی زمین میکشنش تا همراهــشون بره . حشمتـی: لعنت به منننننننننننن ارباببببببببببب لعنت به مننننننن دستم روی شونه اش گذاشتم و یه مشت دیگه حواله صورتش کردم و گفتم : هر چی تو اون دل بی ...

۲ روز پیش
95K
عروس مرگ-قسمت ۲۸ #عروس_مرگ چهره ساده دخترک با آن چشمان قهوه ای و موهای لَختش که همراه باد خفیفی میرقصید،بسیار جلب توجه میکرد! *به رنگهای مختلف پاییزی نگاه میکردند. -من عاشق فصل پاییزم! هومن لبخندی ...

عروس مرگ-قسمت ۲۸ #عروس_مرگ چهره ساده دخترک با آن چشمان قهوه ای و موهای لَختش که همراه باد خفیفی میرقصید،بسیار جلب توجه میکرد! *به رنگهای مختلف پاییزی نگاه میکردند. -من عاشق فصل پاییزم! هومن لبخندی زد و گفت:چرا؟ کمی به فکر فرو رفت،با لبخند جواب داد:چون پاییز خیلی چیزها رو ...

۲ روز پیش
119K
رمان تاوان دروغ #پارت_سی_وچهارم _ سلام مرسی بدنیستم . خودت چطوری ؟ به دیقه ای نکشیده که جواب داد : خب خداروشکر . منم خوبم _ راستی مگه تو رانندگی نمیکردی ؟ چطو اینقد پیگیری ...

رمان تاوان دروغ #پارت_سی_وچهارم _ سلام مرسی بدنیستم . خودت چطوری ؟ به دیقه ای نکشیده که جواب داد : خب خداروشکر . منم خوبم _ راستی مگه تو رانندگی نمیکردی ؟ چطو اینقد پیگیری ؟ _ خب راستش من که نه _ وا !!! پس تو کجا بودی ؟ ...

۲ روز پیش
107K
ما خواستیم زندگیِ خوبی داشته باشیم و به همدیگر گفته بودیم «خداحافظ». ما خواسته بودیم آن یکی مواظبِ خودش باشد و هنوز به موقع پایمان را رویِ پدالِ ترمز می‌گذاشتیم، مسواک می‌زدیم، فیلم می‌دیدیم، به ...

ما خواستیم زندگیِ خوبی داشته باشیم و به همدیگر گفته بودیم «خداحافظ». ما خواسته بودیم آن یکی مواظبِ خودش باشد و هنوز به موقع پایمان را رویِ پدالِ ترمز می‌گذاشتیم، مسواک می‌زدیم، فیلم می‌دیدیم، به دوست‌هامان می‌گفتیم همه چیز رو به راه است. ما به همدیگر گفته بودیم خداحافظ و ...

۲ روز پیش
40K
همین.. وقتی این هدف شد مسیر انتخابیم دیگه یاد خدا درش هیچ معنایی نداره.. انتقام.. فقط انتقام.. با صدای شیدا به خودم اومدم..قهوه م سرد شده بود و با این حال تا ته سر کشیدم.. ...

همین.. وقتی این هدف شد مسیر انتخابیم دیگه یاد خدا درش هیچ معنایی نداره.. انتقام.. فقط انتقام.. با صدای شیدا به خودم اومدم..قهوه م سرد شده بود و با این حال تا ته سر کشیدم.. تلخیش ازارم نداد..دوست داشتم..چون طعم داشت..اگر زندگی من هم یکی از این دو تا رو ...

۲ روز پیش
95K