ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا ...

#پارت۷۱

باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود.
سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند.

فراز: روزه سکوت گرفتید، مُردم بابا!

با تموم شدن حرفش با نگاه جدیه اردشیرخان رو به رو شد.

فراز با خنده دستی به پس سرش کشید و رو به اردشیرخان گفت: خوبید شما؟

اردشیرخان با اخم به فراز خیره شده بود، همه یه جورایی از اخم و نگاه جدیه اردشیرخان ترسیده بودن البته به جز خانم بزرگ و اهورا چون خیلی عادی بودن.

زیر چشمی منتظر عکس‌العمل اردشیرخان بودیم که بالاخره با تک خندهٔ مردونهٔ اردشیرخان نفس راحتی کشیدم.

اردشیرخان سری از تاسف تکون داد و گفت: تو آدم بشو نیستی پسر؟! از سنت خجالت بکش.

فراز خندید و به قالب شوخ خودش برگشت و گفت: چاکر شمام هستیم.

با خندهٔ اردشیرخان ما هم خندیدیم، به اهورا نگاه کردم خیلی خشک و جدی بود.
چرا این پسر انقدر کینه‌ای هستش؟! تا کی می‌خواد با اردشیرخان سر جنگ داشته باشه؟!
دقایقی بعد گارسون اومد و با گفتن سلام و خوش‌آمدید مِنو ها رو تحویل داد.

اردشیرخان نگاهی به مِنو انداخت و رو به ما گفت: هر چیزی که می‌خواید سفارش بدید، امشب مهمون منید.
فراز: نه قربان چرا شما ما هستیم!

اردشیرخان: غذات رو سفارش بده کم مزه بریز.

فراز خندید و به مِنو نگاه کرد، همه غذاشون رو سفارش دادن.

به من که رسید کوبیده به همراه مخالفات سفارش دادم.
اردشیرخان رو به اهورا گفت: اهورا چی می‌خوری؟!

اهورا بدون هیچ معطلی گفت: کوبیده می‌خورم.

جالب بود که فقط من و اهورا کوبیده سفارش دادیم!

اردشیرخان سری تکون داد و رو به گارسون گفت: برای ایشونم کوبیده و مخالفات بیارید.

گارسون چشمی گفت و رفت؛ تا آوردن غذاها با هم حرف زدیم و به شوخی های فراز می‌خندیدیم.
با آوردن غذاها مشغول شدیم، وسطای غذا چشمم به خانم بزرگ افتاد که چند تیکه جوجه روی بشقاب اردشیرخان گذاشت.
اردشیرخان با لبخند محوی به خانم بزرگ نگاه کرد.

فراز که شاهد این اتفاق بود بهم نگاه کرد و خندید، رو به خانم بزرگ گفت: شهربانو خانم نمیگید اینجا مجرد نشسته شاید دلش بخواد!

خانم بزرگ قاشقش رو توی سر فراز زد و گفت: غذات رو بخور، جز تو کسی از این حوسا نمی‌کنه.

به عکس العمل خانم بزرگ خندیدیم.

بعد از شام درخواست آوردن دمنوش دادیم.
طرفای ساعت ده تصمیم به برگشتن گرفتیم.
بین راه از ماشین اردشیرخان جدا شدیم و به سمت مرکز شهر رفتیم.
کمی توی خیابونای تهران چرخ زدیم، بستنی خوردیم و درنهایت با رسوندن ماهور به عمارت برگشتیم.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...