نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت ...

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی ...

۵ ساعت پیش
6K
پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت ...

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی ...

۶ ساعت پیش
6K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_یکم داشتم گوجه ها رو جدا میکردم که آرشام اومد نزدیکم دور از چشم خانواده ها بودیم با لبخند گفت: دست گلت دردنکنه زندگیم. منم لبخندی بهش زدم و گفتم: خواهش ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_یکم داشتم گوجه ها رو جدا میکردم که آرشام اومد نزدیکم دور از چشم خانواده ها بودیم با لبخند گفت: دست گلت دردنکنه زندگیم. منم لبخندی بهش زدم و گفتم: خواهش میکنم. دستاش و از پشت حلقه کرد دور کمرم و سرش و گذاشت رو دوشم ...

۸ ساعت پیش
13K
#پارت۱۰۶ ناراحت روی تخت وا رفتم. یعنی اون دختر کی بود؟ نامزدش؟ یا شایدم عشقش و همسر آیندش! با این فکرا قلبم فشورده شد، امیدوارم افکارم غلط و اشتباه باشه. فردای اون روز طرفای ساعت ...

#پارت۱۰۶ ناراحت روی تخت وا رفتم. یعنی اون دختر کی بود؟ نامزدش؟ یا شایدم عشقش و همسر آیندش! با این فکرا قلبم فشورده شد، امیدوارم افکارم غلط و اشتباه باشه. فردای اون روز طرفای ساعت پنج بود که رفتم تا دفتر شهریار رو که یه امانتی چند روزه بود بهش ...

۹ ساعت پیش
14K
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم خواندم سه عمودی یکی گفت : بلند بگو گفتم : یک کلمه سه حرفیه _ ازهمه چیز ...

توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم خواندم سه عمودی یکی گفت : بلند بگو گفتم : یک کلمه سه حرفیه _ ازهمه چیز برتر است؟ حاجی گفت: پول تازه عروس مجلس گفت: عشق شوهرش گفت: یار کودک دبستانی ...

۱۰ ساعت پیش
9K
#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این ...

#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این فکر میکنم که شاید واقعا احساس من نسبت به سارا عشقه... دلم میخواد که با ...

۱۲ ساعت پیش
22K
#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش همچین دوستی داره در واقع من هیچی از ارش نمیدونم اما ظاهرا ترانه اسم ارش ...

۱۲ ساعت پیش
19K
پارت20 پسرا سه تا میز رو به هم چسبوندن و صندلی ها رو هم کنارشون گذاشتن. کنار پناه نشستم. شیوا خیلی علنی منو بد نگاه میکرد و ور دل برومند نشست اگر کسی هم در ...

پارت20 پسرا سه تا میز رو به هم چسبوندن و صندلی ها رو هم کنارشون گذاشتن. کنار پناه نشستم. شیوا خیلی علنی منو بد نگاه میکرد و ور دل برومند نشست اگر کسی هم در جریان نبود می فهمید داره برا من خط و نشون میکشه . دختر خوشگلی بود ...

۱۴ ساعت پیش
29K
پارت19❤ فکر کردم برای برومند بغل باز کرده که پناه بدو بدو رفت و پرید بغلش. ما که بهشون رسیدیم پناه از بغل اون پسره اومد بیرون . سلام کلی به جمع کردم و جواب ...

پارت19❤ فکر کردم برای برومند بغل باز کرده که پناه بدو بدو رفت و پرید بغلش. ما که بهشون رسیدیم پناه از بغل اون پسره اومد بیرون . سلام کلی به جمع کردم و جواب گرفتم . پناه شروع به معرفی کرد و اول از همه ام همون پسره رو ...

۱۵ ساعت پیش
27K
پارت18❤ یک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود . پناه ، توی محیط دانشگاه واقعا برام پناه شده بود . من آدم اجتماع گریزی نیستم اما نمیتونم خیلی سریع با همه انس بگیرم یا با ...

پارت18❤ یک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود . پناه ، توی محیط دانشگاه واقعا برام پناه شده بود . من آدم اجتماع گریزی نیستم اما نمیتونم خیلی سریع با همه انس بگیرم یا با هر کسی دوستی کنم . اینکه انقدر زود از پناه خوشم اومده بود و باهاش ...

۱۵ ساعت پیش
26K
در عصر سلیمان نبی، پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت برکه ای پرواز کرد، اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آنقدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکه متفرق شدند. همینکه ...

در عصر سلیمان نبی، پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت برکه ای پرواز کرد، اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آنقدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکه متفرق شدند. همینکه قصد فرود بسوی برکه را کرد، اینبار مردی را با محاسن بلند و آراسته دید ...

۱۷ ساعت پیش
8K
: #بخش2 #داستانهای_ادامه_دار #داستان10 اما یک موضوع دیگر هم بود. او می دانست که کتک خوردن بچه ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از ...

: #بخش2 #داستانهای_ادامه_دار #داستان10 اما یک موضوع دیگر هم بود. او می دانست که کتک خوردن بچه ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آنها را از تحصیل بازدارد. نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در ...

۱۸ ساعت پیش
16K
🍂 ❤ ️ شما ساعت چند هستید؟! . . من به وقت شیطنت هایم، ده صبحم! سر حال و آفتابی... حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی خانگی با نان بربری ترد محله مان ...

🍂 ❤ ️ شما ساعت چند هستید؟! . . من به وقت شیطنت هایم، ده صبحم! سر حال و آفتابی... حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی خانگی با نان بربری ترد محله مان که ختم میشود به یک استکان چای با عطر گل محمدی... به وقت جدیت اما ...

۲۰ ساعت پیش
20K
مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه ...

مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر. ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده ...

۲۲ ساعت پیش
19K
✍ معلمی از دانش آموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسند! 📕 آنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانش آموزان هست و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که برای ...

✍ معلمی از دانش آموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسند! 📕 آنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانش آموزان هست و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که برای او آرزوی مرگ کرد! به نام خدا. انشایم را با نام زندگی آغاز میکنم. آقا ...

۲۲ ساعت پیش
31K
پارت ۱۷۷ ❤ جاذبه ی چشمات ♡ که پارسا و رل عرفان دست تو دست هم اونم رو به رومون که پارسا به دست من که تو دست عرفان بود نگاه کرد و اخم کرد ...

پارت ۱۷۷ ❤ جاذبه ی چشمات ♡ که پارسا و رل عرفان دست تو دست هم اونم رو به رومون که پارسا به دست من که تو دست عرفان بود نگاه کرد و اخم کرد که خندیدم و گفتم :عشقم بریم که عرفانم گفت :بری عزیزم از کنارشون رد شدیم ...

۲۲ ساعت پیش
29K
پارت ۵۳ : جونگ کوک بعد چند دقیقه دست داد. هم دیگ رو بغل کردن .از هم جدا شدن . لبخندی زدم و گفتم : جیمین و جونگ کوک من برای تولد وی برنامه هایی ...

پارت ۵۳ : جونگ کوک بعد چند دقیقه دست داد. هم دیگ رو بغل کردن .از هم جدا شدن . لبخندی زدم و گفتم : جیمین و جونگ کوک من برای تولد وی برنامه هایی دارم جونگ کوک : خب ما هم داریم میخوام تولد وی رو کنار دریا بگذرونیم ...

۲۲ ساعت پیش
31K