ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_26 . حرصی نگاهی بهش انداختم و پوفی کردم و انداختمش تو کیفم که چاوش ...

#پارت_26
.

حرصی نگاهی بهش انداختم و پوفی کردم و انداختمش تو کیفم که چاوش خان گفت:گرسنته؟...
.
من:نه ممنون...
.
چیزی نگفت ولی مسیری که داشت میرفت برام اشنا بود...
.
با تعجب نگاهش کردم که جولوی یه رستوران خیلی شیک نگه داشت و دستی رو کشید که با تعجب گفتم:چاوش خان ولی من گفتم گرسنم نی...
.
پرید وسط حرفم و گفت:ولی من گرسنمه...میای پایین یا میخای تو ماشین بشینی؟...
.
کیف و توی دستم جا به جا کردم و کمر بندم و باز کردم و گفتم:من از همین جا تاکسی میگیرم میرم خونه...نوش جونتون...شب خوش...
.
در ماشین و باز کردم و خاستم پیاده شم که بازوم و گرفت و کشید سمت خودش...
.
حرصی دندونام و روی هم فشار دادم و برگشتم سمتش و نگاهی بدی بهش انداختم و با لحن غیر دوستانه ای گفتم:جناب سیاوش...شاید شما زیادی اوپن ماید باشین ولی بنده به مسعله ی محرم نا محرمی خیلی اهمیت میدم...میشه لطفا رعایت کنید؟...هم؟...
.
و به دستش رو بازوم اشاره کردم که یه تای ابروشو بالا فرستاش و دستشو از رو بازم کشید کنار و گفت:اوکی...بگزریم...با من شام میخوری امشب...نمیتونم همینطوری اجازه بدم بری خونه اونم این وقت شب...تنها...اونم با این وعض مملکت...شام که خوردی خودم میرسونمت...
.
اخمام رو یکم باز کردم و ملایم تر گفتم:ممنون...لازم نیست من باید برم خونه مامان حتما تا العان کلی داغونه از بی خبریه من...گوشیمم که خاموشه...میترسم سکته کنه...من تاکسی میگیرم میرم نترسین مشکلی پیش نمیاد...

.یکم تو چشمام خیره شدو بعد مکثی گفت:نچ...نمیشه...پاشو بهونه الکی هم نیار...
.
من:ولی چاوش خان...
.
نگاه بدی بهم انداخت که زبونم در جا لال شدو بیخیال شدم...اییش چه جنتلمن بازیش گرفته نصفه شبی...

سوعیچ و دست نگهبان داد که تعظیمی کرد و رفت سمت ماشینـ...با هم شونه به شونه وارد رستوران شدیم که به محظ ورودمون تمام سرها به سمتمون برگشت...
.
پاهام روی زمین خشک شدن که چاوش خان برگشت سمتم و گفت:چرا ایستادی؟...نکنه باز سرت گیج رفت...
.
بی هواس دستم رو روی سرم گزاشتم و گیج به اون بعد به اطراف خیره شدم که اخمی کرد و سمتم اومد و دستم و گرفت و دور بازوش حلقه کرد و با جدیت گفت:دردسر کوچولو جم خوردی نخوردیا...
.
و بی اهمیت به چهره ی مهبوت من پشت میز دو نفره ای تقریبا انتهای سالن و کنار پنجره ی سراسری خوشگلی که به باغ ناز و زیبا رو به نمایش گزاشته بود و نور پردازی قشنگی داشت... نشست و بعد چند دقیقه گارسون منو رو اورد و با کمال احترام تقدیمش کرد...
.
نگاهی به اطرافم انداختم...هنوزم یه سریا به ما نگاه میکردن و تو گوش هم پچ پچ میکردن که دلم میخاست برم با لبه ی همین بشغاب بکوبم تو سرشون...معلوم نیست چیا دارن پشتمون میگن...کلاغا...
.
ولی برام جالبه ها توی این وقت شب هنوزم شلوغ بود رستوران...

*دوپارت در کامنت ها.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...