ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_28 . تند گفتم:نمیشه... . با تعجب نگاهم کرد که با خجالت گفتم:اخه میدونید خانوم...من ...

#پارت_28
.

تند گفتم:نمیشه...
.
با تعجب نگاهم کرد که با خجالت گفتم:اخه میدونید خانوم...من عادت ندارم خونه غریبه ها بخابم...یعنی چیزه...نمیخام مزاحم بشم...به خدا یه هتل این نزدیکیا هست میرم و...
.
ماهرخ سلطان پرید وسط حرفم و با اخم گفت:اولا به من نگو خانوم ...دوما تو مهمون منی مگه اجازه میدم این وقت شب تو هتل بمونی؟...درضمن...تو که غریبه نیستی...ماهم غریبه حساب نباید بیاییم...حالا بیا تو اشنا میشیم...بیا تو دختر...اخ اخ نگاه کن مثل یه تیکه یخ شده طفلکی...
.
اجازه نداد حرف بزنم و بی اهمیت به چاوش خان ...منو کشید تو خونه و از پله ها بالا بردم...
.
شدید خجالت میکشیدم...وای که اگه بچه های شرکت بفهمن من خونه چاوش خان بودم....وای وای بدتر از اون اگه بفهمن باهاش بیرون شام خوردم و...اووووووو....هیچی دیگه الفاتحه...
.
تو فکر بودم که در اتاقی رو باز کرد و وارد اتاق شدو رو به اون پیر زنه که اسمشم نمیدونستم گفت:ملافه و حوله و برای دخترم...
.
انگار که چیزی یادش اومده باشه...یهو برگشت سمتم و حرفش و قطع کرد و گفت:عه اسمتم نمیدونم که...
.
من:تپش هستم...رستاخیز...
.
لبخندی زدو زیر لب چند بار اسمم رو صدا زدو بعد بلند ترگفت:الحق که اسمتم مثل خودت قشنگه عروسک...
.
سرم و انداختم پایین که خندید و رو به پیر زنه ادامه داد:اره...برای تپش حوله و ملافه ی تمیز اماده کن عزیزم...بعدشم برو حموم و اماده کن...اگه چیزی لازم داشت کمکش کن...
.
پیر زنه چشم خانوم جونی گفت و رفت سمت کمد که ماهرخ سلطان رو به چکاوه که با لبخند سرتا پای منو رصد میکرد گفت:توهم برو لباس تمیز بیار براش...منم برم یه سوپ داغ و یه چایی دپش بزارم که سرما خوردگی رو ازتون دور کنه بچه ها...
.
و بعد از اتاق خارج شد...
.
چکاوه چشمکی زدو گفت:من چکاوم...فکر کنم بشناسیم...
.
من:بله البته...خوشبختم...تپش هستم...
.
چکاوه خندید و گفت:اووووو چه کتابی...بیخیال بابا راحت باش...من برم لباس خوشگل برات بیارم از حموم اومدی بپوشی...فعلا بوس بوس...
.
خندم گرفت...چه اهل دلن همشون...خدا کنه داداششم پسر خوب و مهربونی باشه...والا یه هاپو بیشتر نمیکشیم...
.
بعد اماده شدن حموم و اینا...پیر زنه رفت که حوله رو برداشتم و وارد حموم شدم که با دیدنش فکم خورد زمین...
.
خدایاااااااا اینجا حمومه واقعا؟...بیین تورو خدا از خونه ما بزرگ تره...

.سرم و اوردم بالا و رو به خدا گفتم:قوربونت برم چی میشد یکم از اینا کم میکردی حواله میکردی سمت ما؟...هانوکرتم؟..دمت گرم...
.
درو شیش قفله کردم و حوله و اویزون کردم و شروع کردم به در اوردن لباسام.
.
لباسام و انداختم تو سبد و لخت و دست به کمر به وان پر از اب کف بزرگی که ازش بخار میزد بیرون و یه بوهای خوبیم میداد.خیره شدم.
.
العان یعنی برم؟...نرم؟...واااای که همیشه ارزو داشتم

دو پارت در کامنت ها عشق دلام💖

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...