نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#حرفـ_دلـ #‌کپیحـ🚫 #دسنویسـ #بخونـ_بعد_لایڪ بعد از مدت ها دیدمشـ ، دیگه اون ادم سابق نبود... نمی تونستم زول بزنمـ تو چشماش اما همون نگاه گذراهمـ کافی بود تا سرخی چشاشو گودی و سیاهی زیر چشماشو ...

#حرفـ_دلـ #‌کپیحـ🚫 #دسنویسـ #بخونـ_بعد_لایڪ بعد از مدت ها دیدمشـ ، دیگه اون ادم سابق نبود... نمی تونستم زول بزنمـ تو چشماش اما همون نگاه گذراهمـ کافی بود تا سرخی چشاشو گودی و سیاهی زیر چشماشو تشخیص بدمـ... موهاشـ ..!¡ موهاشـ پخش و پلا بود ... یع لباس استین بلند تنش ...

۱۴ دقیقه پیش
2K
رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۱ ساعت پیش
12K
#پـارت_سـی

#پـارت_سـی " اومد نزدیک و بغلم کرد و گفت: میدونی چقـد نگرانت شدم؟ ادامه داد:بیا بریم بخوابیـم.. با این کارش شوکه شدم و با مِن مِن گفتم:بـ..باشه.. دستم و گرفت و به سمت اتاقش رفتیم ! یه لباس انداخت رو صورتم ک روی سرم اویزون بود.. بعد خنده ی دلبرانه ...

۱ ساعت پیش
10K
#پارت_بیسـت_و_نـهم

#پارت_بیسـت_و_نـهم " با نفس نفس زدناش من و گذاشت پایین و دستم و گـرفت.. توی خیابون ها راه میرفتیم و حرف میزدیـم که یه لحظه شوگای عصبانی از بینمون رد شد و باعث باز شدن حلقه ی دستمون شد.. سرش پایین بود و گام های بلندی بر میداشت و مطمئن ...

۱ ساعت پیش
15K
رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ...

رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت _وحشی گری ندیدی.اما نگران نباش اونم به زودی می بینی. چپ چپ ...

۱ ساعت پیش
22K
رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که ...

رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که گفته بود منتظر بمون از کلاس بیرون زدم .. هر چند نگاه عصبانیش رو روی ...

۲ ساعت پیش
27K
پارت عروس استاد پارت_14 بی توجه به حرفم برم گردوند،نگاهی به اشکام انداخت و دستاش رو دو طرف یقه م گذاشت و با یه حرکت مانتوم رو توی تنم جر داد . از شانس گندم ...

پارت عروس استاد پارت_14 بی توجه به حرفم برم گردوند،نگاهی به اشکام انداخت و دستاش رو دو طرف یقه م گذاشت و با یه حرکت مانتوم رو توی تنم جر داد . از شانس گندم به خاطر گرمای هوا زیر مانتوم هیچی نپوشیدم.کلا عادت نداشتم. نگاهی به بالا تنه م ...

۲ ساعت پیش
27K
#پارت_بیسـت_و_هشتـم

#پارت_بیسـت_و_هشتـم " بدون خنـده ی خاصی از پله های کمپانی رفتم بالا و بدون در زدن وارد اتاق شوگا شدم شوگا: بهت یاد ندادن در بزنی؟ یونا: من برای کسی ک لایقش نیست در نمیزنم بعد با دیدن رنگ موهای جدیدش پاهام سست شد..خاکستری متمایل ب بنفش..دوباره بیشتر از قبل ...

۳ ساعت پیش
17K
رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم تا به هدفم برسم...به هدفی که هرروز ازش دورتر می‌شدم ولی من هنوز هم داشتم ...

۳ ساعت پیش
18K
رمان قهوه قجری پارت۶۸: «دلنواز» ساعت سه صبح بود و هنوز درگیر مقاله دانشگاهم بودم. اونقدر به مانیتور خیره شده بودم و تایپ کرده بودم که احساس می‌کردم الان چشمام آتیش می‌گیرن. درگیر مقاله بودم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۸: «دلنواز» ساعت سه صبح بود و هنوز درگیر مقاله دانشگاهم بودم. اونقدر به مانیتور خیره شده بودم و تایپ کرده بودم که احساس می‌کردم الان چشمام آتیش می‌گیرن. درگیر مقاله بودم که یه دفعه صدای نفس‌نفس زدن دانیال رو از اتاقش شنیدم، فهمیدم دوباره همون اتفاق ...

۳ ساعت پیش
12K
رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم دشمن کاری‌تره. سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم، من با شاهرخ هم عقیده نبودم، محال ...

۳ ساعت پیش
16K
#پارت_بیـست_و_پنـجم

#پارت_بیـست_و_پنـجم " شوگـا شیشه ی ماشین و داد پایین و با یه مرد مشغول حرف زدن شد: شوگا:سونهی؟ خیلی وقته ندیدمت!. سونهی:منم همینطور!خوش اومدی برنده ی همیشگـی♡ شوگا پوزخندی زد و چندتا ماشین اومدن کنار ماشین شوگا.. همه لبخند عجیبی داشتن یونا:این مسابقه قانونیـه؟ شوگا با صدای گفتن ((شروع)) پاش ...

۵ ساعت پیش
24K
#بخونید :) _باز شب شد تو موسیقی پلی کردی گوشی رو گذاشتی رو سینه‌ت زل زدی به سقف؟ _منم یه روز این گذشته رو ول می‌کنم _می‌ترسم همه آینده‌ت صرفِ گذشته بشه _خودمم می‌ترسم _خب ...

#بخونید :) _باز شب شد تو موسیقی پلی کردی گوشی رو گذاشتی رو سینه‌ت زل زدی به سقف؟ _منم یه روز این گذشته رو ول می‌کنم _می‌ترسم همه آینده‌ت صرفِ گذشته بشه _خودمم می‌ترسم _خب وا بده...دندونی که درد می‌کنه رو باید کشید انداخت دور _آخرین باری که رفتم دندونپزشکی...دکتر ...

۲۳ ساعت پیش
15K
#پارت۱۱۱ با صدای پدربزرگ از فکر بیرون اومدم. با همون جدیت و اخمی که جز اعضای جدا نشدی از صورتش بود، گفت: چرا شامت رو نمی‌خوری؟! ـ آخه...آخه اشتها ندارم. پدربزرگ ابرویی بالا انداخت، ترسیدم ...

#پارت۱۱۱ با صدای پدربزرگ از فکر بیرون اومدم. با همون جدیت و اخمی که جز اعضای جدا نشدی از صورتش بود، گفت: چرا شامت رو نمی‌خوری؟! ـ آخه...آخه اشتها ندارم. پدربزرگ ابرویی بالا انداخت، ترسیدم سوال پیچم کنه برای همین گفتم: ـ دستتون درد نکنه، میرم تو اتاقم شب بخیر. ...

۱ روز پیش
14K
#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه ...

#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه خواهرم صبح تا شب پای چرخ خیاطی داشت خودش رو بخاطر ما نابود می‌کرد و ...

۱ روز پیش
15K
#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ...

#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ناراحت یا دلخور باشم. *** از عمارت خارج شدم، بخاطر اینکه هوا خوب بود تصمیم ...

۱ روز پیش
15K
رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه ...

رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه گفتم _باشه اما خواهش می کنم امشب نه،قول میدم خیلی زود با خودم کنار بیام ...

۱ روز پیش
15K
رمان عروس استاد پارت_9 _وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم . با تته پته گفتم _منظورتون چیه؟ ...

رمان عروس استاد پارت_9 _وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم . با تته پته گفتم _منظورتون چیه؟ موهامو کنار زد _منظورم واضحه،من مَردم… یه نیازایی دارم.به جای پول دادن به فاحشه های ...

۱ روز پیش
18K
رمان عروس استاد پارت_6 حرفشو که زد حتی واینستاد تا من جوابشو بدم و از اتاق رفت بیرون. دلم نمی خواست برم یه عمر توی دانشگاه برای خودم عزت خریده بودم حالا بابام یکی از ...

رمان عروس استاد پارت_6 حرفشو که زد حتی واینستاد تا من جوابشو بدم و از اتاق رفت بیرون. دلم نمی خواست برم یه عمر توی دانشگاه برای خودم عزت خریده بودم حالا بابام یکی از همون داد های خوشگلشو سرم بزنه کل حیثیتم به باد میره. چنان میگم یه عمر ...

۱ روز پیش
10K
رمان عروس استاد پارت_5 افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم. *** صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق ...

رمان عروس استاد پارت_5 افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم. *** صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق نشستم.نگاهش روی پاهام ثابت مونده بود.سرمو پایین بردم و با دیدن پاهای برهنه م سریع ...

۱ روز پیش
5K