ویژه کنید
عکس و تصویر شاید 4 یا 5 ساله بودم . داشتم با عروسکم توی کوچه بازی می کردم ...

شاید 4 یا 5 ساله بودم . داشتم با عروسکم توی کوچه بازی می کردم که دیدم بچه های محله دارند نقشه ی رفتن به یک جایی را می کشند ، من زیاد سر در نمی آوردم فقط حس کردم باید هیجان انگیز باشد . عروسکم را کنار دیوارِ خانه رها کردم ، دویدم و رفتم خودم را قاطیِ شان کردم و گفتم : می روید کجا ؟ من هم می آم ! اولش مقاومت کردند و گفتند تو پاهات کوچک است و نمی توانی خوب بدوی ، بماند که هنوز نمی دانستم جریان دقیقا چیست اما تهدیدشان کردم که اگر مرا با خودشان نبرند عملیات مخفیانه شان را به مامان هاشان می گویم و این شد که مرا با خودشان بردند . اصلا نمی دانستم به کجا می رویم ، من فقط از تجربه های تازه خوشم می آمد . عملیات ، عملیاتِ سیب دزدی از باغِ آنسوی رودخانه بود "ناگفته نماند که آنها هم فقط 7 و 8 ساله بودند " من صرفا هیجانِ موضوع را می دیدم و از خطرات احتمالی ، بی اطلاع بودم . به درخت که رسیدیم همه مشغول به چیدنِ سیب شدند ، من هم دستم را دراز کردم که یک سیب بچینم ، یکدفعه دیدم همه شان شروع به دویدن کردند و سیب بود که از جیب و لباس هاشان می ریخت ، نگو داشتند فرار می کردند و من سر در نمی آوردم ! خب هنوز سنم به این چیزها قد نمی داد .. چشمانم را گرد کرده بودم و همینطور مات و مبهوت سرجایم ایستاده بودم ، نگاهشان می کردم و در ذهنم دنبال دلیل می گشتم که در همان حین یکی از پشت سر ، لباسم را گرفت و مرا بلند کرد ... بله ! صاحبِ باغ بود ، باورکنید هنوز هم نفهمیده بودم ماجرا از چه قرار است ! گفتم : مرا پایین بگذار ، به بابام می گویم ها ! گفت : کاری با تو ندارم ، فقط اسم همدستانت را می خواهم . من هم از دنیا و معنیِ واژه ی همدست بی خبر ، همه شان را با نامِ پدر و تمامِ جزئیات ، لو دادم و هنوز نمی دانستم درگیرِ چه بازیِ کثیفی شده ام ! خدا می داند بچه های محله بعدش چقدر از دست من کفری شده اند و چند بار مرا توی بازی هاشان راه نداده اند و یادم نیست ! خواستم فقط بگویم حواستان باشد که در دوستی ها و روابطتان هر آدمی را قاطیِ هر بحث و جریانی نکنید ، بعضی ها واقعا قصد بدی ندارند ، فقط این کاره نیستند ، همین !  #نوستالژی،

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...