ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه ...

#پارت۷۳

چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟!
با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه.
خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی فرستاده باشه!
کتاب رو باز کردم و مقدمش رو خوندم.
مقدمه قشنگی داشت و همین نشون دهندهٔ قلم خوب نویسنده بود.


با تقه‌ای که به درخورد سرم رو از کتابم بیرون آوردم و گفتم:
ـ بیا داخل.

در باز شد و خدمتکاری وارد شد.

خدمتکار: خانم شام آمادست.

ـ الان میام.

با رفتن خدمتکار از تختم پایین اومدم، مانتو و شالم رو پوشیدم و رفتم پایین، سلام کردم و پشت میز روی تنها صندلیه خالی که رو به روی اهورا بود نشستم.
نیم نگاهی بهش انداختم، با همون اخم همیگشیش مشغول خوردن غذاش بود.
بعد از شام همراه خانم بزرگ روی مبل نشسته بودیم، شوخی می‌کردیم و بلند می‌خندیدیم.
با خمیازهٔ بلند خانم بزرگ خندیدم و گفتم:
ـ مثل اینکه خیلی خسته‌اید!

خانم بزرگ خندید و گفت: خیلی زیاد، امروز زود بیدار شدم، ظهرم نخوابیدم.

گونش رو بوسیدم و گفتم :
ـ خب پس برید بخوابید شبتون بخیر.

خانم بزرگ با لبخند گونم رو بوسید و رفت.
به ساعت که ده و نیم شب رو نشون می‌داد نگاه کردم.
از روی مبل بلند شدم و به سمت پنجره بزرگ سالن رفتم، پرده رو کنار زدم و به بیرون نگاه کردم.
اهورا رو دیدم که روی صندلی نشسته بود و دست به سینه به نقطه‌ای خیره شده بود.
به سمت آشپزخونه رفتم و با ریختن دو لیوان شیرکاکائوی داغ به حیاط رفتم.
یه لیوان رو جلوی اهورا روی میز گذاشتم و خودمم روی یه صندلی نشستم.

ـ برات شیرکاکائو آوردم، هوا سرده می‌چسبه.

پس از گذشت دقایقی به آرومی گفت: ممنون.

جرعه‌ای از شیرکاکائوم رو خوردم و گفتم:
ـ بابت کتاب ممنون.

اهورا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: کتاب قشنگیه، مطمئنم با خوندن مقدمش نظرت بهش جلب میشه.

ـ اوهوم، به هر حال ممنونم.

اهورا نفس عمیقی کشید، بعد از کلی کلنجار رفتن با تردید گفت: بخاطر اون شب متاسفم.

ـ مهم نیست(با خنده ادامه دادم)به هر حال دوستا گاهی اوقات دعواشون میشه.

تک خنده‌ای کرد، دستش رو روی میز کشید تا لیوان شیرکاکائوش رو پیدا کنه.
لیوان رو لمس کرد و از روی میز بلندش کرد و کمی ازش خورد.

خندیدم و گفتم:
ـ ولی من هنوز سر حرفم هستما، تو باید عمل کنی تا چشمات خوب بشه و خیلی راحت لیوان شیرکاکائوت رو پیدا کنی!

اهورا سری تکون داد و گفت: بهتره درموردش حرف نزنیم تا دوباره بحثمون نشه.

نفسم رو با حرص بیرون دادم و زیرلب گفتم:
ـ کله شقی دیگه!

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...