ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_مثلث_برمودا پارت①③ سرمو اوردم بالا قیافش فرقی با اون روز که دیدمش نداشت نمی تونستم ...

#رمان_مثلث_برمودا
پارت①③
سرمو اوردم بالا قیافش فرقی با اون روز که دیدمش نداشت نمی تونستم بزارم بمیره باید بهش دروغ می گفتم چیزی نداشتم که بخوام از دست بدم پس گفتم:جانی
گفت:بله
—من می بخشمت
انگار تازه جون گرفته بود گفت:واقعا
—اره واقعا
نکنه دلت واسم سوخته که اینو می گی
—نه نه با خودم فکر کردم دیدم خوب شد که خون آشامم کردی اگر کسی اذیتم کنه می تونم گازش بگیرم و بکشمش
نه تو داری به من دروغ میگی
—چرا نمی خوای واقعیتو بدونی ها
اگر منو می بخشیدی از سر دوست داشتن بود نه از سر اینکه دوس داشتی خون آشام بشی
دیگ نمی دونستم چی بگم دلم واسش می سوخت ولی
نمی تونستم بهش یه دروغ بزرگ بگم اگرم نمی گفتم حتما بدتر می شد پس گفتم:اره دوست دارم
جانی همون جور مونده بود بعد اروم گفت میدونستم میدونستم
یعنی انقد خوشم اومد سر دو دیقه خر شد
بعد از تختش بلند شد و اومد سمتم بقلم کرد منم لبخند مصنوعی ای زدم و بلند شدم گفتم:خداحافظ
دستمو گرفتو گفت:نرو همینجا بمون
دوباره رگ لوس بازیاش زده بود بالا گفتم:کار دارم بعدا میام
خداحافظی کردو رفتم روبه پرستار که دم در اتاق بود گفتم:کم خونی داره و به یه لیتر خون نیاز داره بهتر می شه فقط ازش چیزی نپرسین
گفت:شما کی هستین
—دکترشم راستی رنگ اتاقم سفید کنید دوست ندارم هر وقت میام افسرده بشم
و بعد رفتم از تیمارستان خارج شدم که شهابو دیدم گفت:بیا بشین تو
به یه ماشین که فک کنم اسمش مازراتی بود تکیه داده بود رنگش مشکی بود
گفتم:سلام آقای راد
دستمو کشید به سمت خودش فاصلم خیلی باهاش کم بود جوری که نفسش بهم میخورد قلبم داشت از جا کنده میشد
نمی تونستم تحمل کنم هلش دادم عقب ولی باز دستمو گرفتو منو سمت خودش کشید و سرشو برد دم گوشم و گفت:تاحالا عاشق شدی؟
جسورانه گفتم:اره شدم چطور
در ماشینشو باز کردو گفت:بشین
نشستم جلو
کمربندو بست و راه افتاد گفتم:کجا میریم
چیزی نگفت
باز پرسیدم
وبازهم سکوت
تا اینکه دم یه کافی شاپ لوکس نگه داشت پیاده شد منم پیاده شدم رفتیم تو و یه جا انتخاب کرد که دم آب نما بود گفتم:چیزی شده
اره چیزی شده میدونی چی شده ها تو عاشق اون تیمارستانی شدی مگه نه؟
...........
نویسنده:صبا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...