ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_32 خیره شدم که چوب و برد بالا دوباره بزنه که با شنیدن صدای اژیر ...

#پارت_32


خیره شدم که چوب و برد بالا دوباره بزنه که با شنیدن صدای اژیر ماشین پلیس ....ترسیده چوبو کنار پام انداخت و برگشت اون دوتا تن لشو ازاد کنه...
.
وقتی دید از پسش بر نمیاد...سریع بلند شدن و سمت درختا فرار کرد که پلیسا افتادن دنبالشو گرفتنش...
.
پهلو و کمرم درد میکرد...ولی بی اهمیت یه دستمو گزاشتم رو زمین و خودم و تپش بیهوش رو از رو زمین بلند کردم و تو بغلم کشیدمش که با صدای سرگرد زمانی برگشتم سمتش و سلام کردم...

.سرگرد زمانی با تعجب نگاهش رو از روی تپش برداشت و گفت:چاوش خوبی پسرم؟...این چه رنگ و روییه؟...
.
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:سرگرد اگه اجازه بدین خانوم و بزارم داخل ماشین بعد حرف میزنیم..
.
سری تکون داد که با افتادم سمت ماشین و تپش رو صندلی عقب خابوندم و نگاهی بهش انداختم...
.
لباش نیمه باز مونده بود و تنش مثل یخ سرد و رنگ به صورت نداشت...
.
سریع بخاری ماشین و روشن کردم و درو بستم و برگشتم سمت سرگرد که با دیدن پلیسا که از داخل ویلا چند تا پسر و دختر رو که وعض نامناسبی داشتن بیرون میکشیدن...یه تای ابرومو بالا فرستادم و نزدیک سرگرد شدم و در حالی که نگاه خیرم سمت اونا بود گفتم:اینجا چه خبره؟...داستان چیه؟ـ..
.
سرگرد پوفی کرد و گفت:اینا چند تا جوون از خدا بی خبرن که عقلشون و دادن دست هوا و هوسشون...کارشون از غیر عرف گزشته دیگه سمت مواد و دزدی و هر کصافت بازی که بگی رفتن...خیلی وقته دنبالشونیم ولی خوب ردشون و نداشتیم...
.
بعد اشاره ای به اون دوتا اشغال که هنوز به درخت بسته شده بودن کرد و گفت:اینام سر دستشونن...دختر پیدا میکنن برای پولدارای جعمشون...دزدی...فروش مواد...والا دیگع چی بگم...دوره زمونه ی بدی شده پسرم...
.
با اخم سری تکون دادم و داشتم اون جوونارو نگاه میکردم که بینشون چشمم به یکی از کارمندام افتاد..
.
اول چشمام از تعجب گرد شد...بعد کم کم اخمام به طرز وحشتناکی به هم گره خوردن و نگاه پر از حرص و کینه و خشمم رو سمتش پرتاب کردم که با دیدن من رنگ از روش پرید و درجا خشکش زد...
.
نگاهمو از صورت منفور پر از ارایشش کندم...باید همون اول که طناب رد و بدل میکرد با یکی دیگه از کارمندا میفهمیدم که چه اشغالیه...حیف شرکت من که با اسم این اشغالا قراره کثیف بشه...
.
پوفی کردم و چنگی به موهام زدمـ..
.
حتم دارم فردا خبر شرکت منو کارای این اشغال کل فضای مجازی رو پر میکنه...بعدش دیگه نمیدونم کی میخاد جولوی خشم منو بگیره...
.
سرگرد زمانی:میشناسیش؟...
.
سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:از کارمندام بود...متاسفانه...

.با تعجب و دهن باز نگاهم کرد..همکاراشم متعجب شده بودن.
.
حق دارن...چاوش خان سیاوش.یکی از بزرگای تجارت طراحی و دوخت کفش زنانه و طبلیغات.

*دوپارت در کامنت ها عشقیا..دوستان کامنت یادتون نره...همگی...❤ 😘
پیرم کردین😭

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...